استعمار
| شناسنامه | |
|---|---|
| نامهای دیگر | استعمارگری، استعمار خارجی، سلطهٔ استعماری |
| حوزه | علوم سیاسی، جامعهشناسی تاریخی، تاریخ جهان، اقتصاد سیاسی، روابط بینالملل، مطالعات پسااستعماری |
| خاستگاه | دارای نمونههای تاریخی متعدد؛ استعمار مدرن عمدتاً با گسترش دریایی قدرتهای اروپایی از سدهٔ پانزدهم و شانزدهم شکل گرفت |
| اندیشه و تاریخ | |
| مفاهیم کلیدی | سلطه، مستعمره، استعمارگر، استعمارشده، تصرف سرزمین، بهرهبرداری اقتصادی، سلب مالکیت، نژادپرستی، مقاومت، استقلال، حق تعیین سرنوشت، استعمارزدایی |
| جریانهای مرتبط | امپریالیسم، استعمار مهاجرنشین، استعمار اقتصادی، استعمار فرهنگی، استعمارزدایی، جنبشهای آزادیبخش ملی، پسااستعمارگرایی |
| تأثیرپذیرفته از | توسعهٔ امپراتوریها، تجارت جهانی، رقابت قدرتهای بزرگ، سرمایهداری، انقلاب صنعتی، برتری نظامی و دریایی قدرتهای استعماری |
| تأثیرگذار بر | مرزهای سیاسی معاصر، اقتصاد جهانی، مهاجرت، روابط نژادی، دولتهای پسااستعماری، جنبشهای آزادیبخش ملی، نظریهٔ وابستگی و مطالعات پسااستعماری |
| نقد و ارزیابی | |
استعمار (به انگلیسی: Colonialism) نوعی رابطهٔ سلطه است که در آن یک قدرت سیاسی بر سرزمین و مردمی خارج از قلمرو اصلی خود تسلط مییابد و قدرت سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی آنان را محدود یا تابع خود میکند. استعمار در اشکال تاریخی مختلف با تصرف سرزمین، انتقال جمعیت، بهرهبرداری از منابع، ایجاد ساختارهای حکومتی وابسته و در مواردی دگرگونکردن ساختار فرهنگی و اجتماعی جوامع تحت سلطه همراه بوده است. دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد استعمار را در معنای کلی «عمل سلطه» و تابعکردن یک مردم توسط مردمی دیگر تعریف میکند.[۱]
استعمار پدیدهای محدود به دوران جدید نیست و امپراتوریها و جوامع مختلف در دورههای باستان نیز مستعمراتی ایجاد کردهاند. با این حال، از سدهٔ شانزدهم میلادی، توسعهٔ دریانوردی و توانایی قدرتهای اروپایی برای انتقال جمعیت، ارتش و کالا در فواصل بسیار دور، مرحلهای تازه از استعمار را آغاز کرد. پرتغال، اسپانیا، بریتانیا، فرانسه، هلند، بلژیک و شماری دیگر از کشورهای اروپایی در دورههای مختلف بخشهای بزرگی از آمریکا، آفریقا، آسیا و اقیانوسیه را تحت سلطه قرار دادند.[۲]
استعمار مدرن افزون بر سلطهٔ سیاسی، پیامدهای گستردهٔ اقتصادی، جمعیتی و فرهنگی داشت. در برخی مناطق جمعیت مهاجران استعمارگر جایگاه مسلط یافت؛ در برخی دیگر حکومت خارجی بدون مهاجرت گستردهٔ اتباع کشور استعمارگر برقرار شد. استخراج مواد خام، تصرف زمین، سازماندهی نیروی کار و هدایت تجارت به سوی منافع قدرت استعماری از ویژگیهای مهم بسیاری از نظامهای استعماری بود. با این حال، ساختار و پیامدهای استعمار در مناطق مختلف یکسان نبود و باید هر تجربهٔ تاریخی را با توجه به شرایط خاص آن بررسی کرد.
از سدهٔ نوزدهم و بهویژه در سدهٔ بیستم، جنبشهای ضداستعماری و آزادیبخش در آسیا، آفریقا و دیگر مناطق گسترش یافتند. پس از جنگ جهانی دوم موج گستردهٔ استعمارزدایی نقشهٔ سیاسی جهان را تغییر داد. بر اساس گزارش سازمان ملل متحد، هنگام تأسیس این سازمان در سال ۱۹۴۵ حدود ۷۵۰ میلیون نفر، یعنی نزدیک به یکسوم جمعیت جهان، در سرزمینهای وابسته به قدرتهای استعماری زندگی میکردند. از آن زمان بیش از ۸۰ مستعمرهٔ سابق استقلال یافتهاند؛ با این حال، سازمان ملل تا سال ۲۰۲۶ همچنان ۱۷ قلمرو را در فهرست «سرزمینهای غیرخودگردان» قرار میدهد.[۳][۴]
ریشهٔ واژه
واژهٔ انگلیسی Colonialism از Colony و در نهایت از واژهٔ لاتینی colonus، به معنای کشاورز یا ساکن زمین، ریشه گرفته است. این ریشهٔ زبانی با یکی از ویژگیهای تاریخی استعمار، یعنی انتقال جمعیت از سرزمین استعمارگر به سرزمین تحت سلطه، ارتباط دارد.[۵]
در فارسی، واژهٔ «استعمار» از ریشهٔ عربی «عَمَرَ» و در معنای لغوی مرتبط با آبادکردن است. در کاربرد سیاسی جدید فارسی، این واژه معنایی متفاوت یافته و برای توصیف سلطهٔ یک قدرت خارجی بر سرزمین و منابع مردمی دیگر به کار میرود.
استعمار در دوران باستان
ایجاد مستعمره سابقهای بسیار قدیمی دارد. یونانیان باستان در بخشهایی از مدیترانه و دریای سیاه شهرهای مهاجرنشین ایجاد کردند. امپراتوری روم نیز با توسعهٔ قلمرو خود، جمعیت و ساختارهای سیاسی و اقتصادی رومی را به سرزمینهای فتحشده منتقل میکرد.
امپراتوریهای مختلف در آسیا، آفریقا و خاورمیانه نیز اشکال گوناگونی از گسترش سرزمینی و سلطه بر جوامع دیگر را تجربه کردهاند. با این حال، استفاده از مفهوم «استعمار» برای همهٔ این موارد بدون توجه به تفاوتهای تاریخی میتواند گمراهکننده باشد. استعمار اروپایی عصر جدید دارای ویژگیهایی بود که آن را از بسیاری از اشکال پیشین گسترش امپراتوری متمایز میکرد.[۶]
آغاز استعمار اروپایی
گسترش دریایی کشورهای اروپایی در سدههای پانزدهم و شانزدهم نقطهٔ عطف مهمی در تاریخ استعمار بود.
پرتغال مسیرهای دریایی در امتداد آفریقا و اقیانوس هند ایجاد کرد. اسپانیا پس از سفر کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲، بخشهای بزرگی از قارهٔ آمریکا را تحت سلطه قرار داد.
پس از آنها بریتانیا، فرانسه و هلند نیز به رقابت استعماری وارد شدند.
پیشرفت در کشتیسازی و دریانوردی امکان ارتباط منظم میان قدرتهای اروپایی و سرزمینهای دوردست را فراهم ساخت و زمینهٔ شکلگیری امپراتوریهای فرامرزی گسترده را ایجاد کرد.[۷]
استعمار قارهٔ آمریکا
فتح قارهٔ آمریکا یکی از مهمترین مراحل گسترش استعمار اروپایی بود.
اسپانیا و پرتغال نخستین امپراتوریهای گستردهٔ اروپایی را در آمریکای مرکزی و جنوبی ایجاد کردند. سپس بریتانیا، فرانسه و هلند نیز مستعمراتی در آمریکای شمالی و حوزهٔ کارائیب تأسیس کردند.
استعمار آمریکا با تصرف گستردهٔ زمینهای مردمان بومی، انتقال مهاجران اروپایی و ایجاد ساختارهای جدید اقتصادی همراه شد.
بیماریهایی که همراه مهاجران اروپایی وارد قارهٔ آمریکا شدند نیز تلفات جمعیتی بسیار بزرگی در میان جوامع بومی ایجاد کردند.
استعمار و بردهداری
توسعهٔ استعمار در قارهٔ آمریکا با گسترش بردهداری فراآتلانتیک پیوند یافت.
میلیونها آفریقایی طی چند سده از آفریقا به آمریکا منتقل شدند و در مزارع، معادن و دیگر فعالیتهای اقتصادی به کار اجباری گرفته شدند.
اقتصاد بسیاری از مستعمرات، بهویژه تولید شکر، پنبه، تنباکو و دیگر محصولات صادراتی، به نیروی کار بردگان وابسته شد.
بنابراین تاریخ استعمار مدرن را نمیتوان جدا از تاریخ بردهداری، تجارت اقیانوس اطلس و شکلگیری اقتصاد جهانی جدید مطالعه کرد.
استعمار و سرمایهداری
رابطهٔ سرمایهداری و استعمار از موضوعات مهم تاریخ اقتصادی و نظریهٔ سیاسی است.
مستعمرات منابع مواد خام، نیروی کار و بازارهای تازهای برای قدرتهای اروپایی فراهم میکردند.
در برخی تحلیلهای مارکسیستی، گسترش استعمار با نیاز سرمایهداری به توسعهٔ بازارها و منابع مرتبط دانسته شده است. نظریهپردازان بعدی مارکسیست نیز استعمار و امپریالیسم را در چارچوب گسترش جهانی سرمایه بررسی کردند.[۸]
با این حال، دربارهٔ ماهیت دقیق رابطهٔ سرمایهداری و استعمار، و اینکه کدام عوامل اقتصادی، نظامی و ژئوپولیتیک در دورههای مختلف تعیینکنندهتر بودهاند، میان مورخان و نظریهپردازان اختلاف نظر وجود دارد.
استعمار و انقلاب صنعتی
انقلاب صنعتی توان اقتصادی و نظامی قدرتهای اروپایی را افزایش داد.
کشتیهای بخار، راهآهن، تلگراف و سلاحهای جدید امکان کنترل سرزمینهای دوردست را آسانتر کردند.
همزمان صنایع اروپایی به مواد خام و بازارهای گسترده نیاز داشتند.
در سدهٔ نوزدهم این عوامل در کنار رقابت ژئوپولیتیک میان قدرتهای اروپایی به گسترش سریع استعمار کمک کردند.
استعمار در آسیا
آسیا یکی از مهمترین عرصههای رقابت استعماری بود.
بریتانیا بخش بزرگی از شبهقارهٔ هند را تحت کنترل گرفت. هلند بر بخشهایی از اندونزی امروزی مسلط شد. فرانسه در هندوچین حضور استعماری ایجاد کرد و قدرتهای اروپایی امتیازات سیاسی و اقتصادی متعددی در چین به دست آوردند.
ساختار سلطه در این مناطق یکسان نبود. در برخی سرزمینها حکومت مستقیم استعماری برقرار شد و در برخی دیگر سلطه از طریق دولتهای محلی، امتیازات اقتصادی یا قراردادهای نابرابر اعمال میشد.
استعمار هند
هند از مهمترین مستعمرات امپراتوری بریتانیا بود.
حضور بریتانیا ابتدا عمدتاً از طریق کمپانی هند شرقی توسعه یافت و پس از شورش ۱۸۵۷، حکومت هند مستقیماً تحت کنترل تاج بریتانیا قرار گرفت.
استعمار بریتانیا ساختارهای سیاسی، اداری و اقتصادی هند را بهشدت دگرگون کرد.
در اواخر سدهٔ نوزدهم و اوایل سدهٔ بیستم جنبش استقلال هند گسترش یافت و سرانجام هند در سال ۱۹۴۷ استقلال یافت.
مهاتما گاندی یکی از برجستهترین رهبران مبارزه با استعمار بریتانیا بود. او بر خودحکومتی یا Swaraj و مبارزهٔ سیاسی بدون خشونت تأکید داشت.[۹]
استعمار آفریقا
در سدهٔ نوزدهم رقابت قدرتهای اروپایی برای تصرف سرزمینهای آفریقایی شدت گرفت؛ فرایندی که معمولاً با عنوان «تقسیم آفریقا» شناخته میشود.
بریتانیا، فرانسه، بلژیک، آلمان، پرتغال، ایتالیا و اسپانیا بخشهای مختلف قاره را تحت سلطه قرار دادند.
مرزهای بسیاری از مستعمرات بدون توجه کافی به ساختارهای قومی، زبانی و سیاسی موجود تعیین شدند. بخشی از این مرزها پس از استقلال نیز به مرزهای دولتهای جدید تبدیل شدند.
کنفرانس برلین
کنفرانس برلین در سالهای ۱۸۸۴ و ۱۸۸۵ یکی از نقاط مهم در رقابت استعماری بر سر آفریقا بود.
قدرتهای اروپایی در این کنفرانس قواعدی برای ادعاهای استعماری و تجارت در بخشهایی از آفریقا تنظیم کردند.
نمایندگان جوامع آفریقایی در تصمیمگیریهای کنفرانس نقشی نداشتند.
کنفرانس برلین به نمادی از دورهای تبدیل شد که در آن قدرتهای خارجی دربارهٔ سرزمینهای آفریقایی تصمیم میگرفتند.
استعمار کنگو
کنگو یکی از نمونههای شناختهشدهٔ خشونت و بهرهکشی استعماری بود.
«دولت آزاد کنگو» ابتدا تحت کنترل شخصی لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک، قرار داشت.
استخراج کائوچو و دیگر منابع با نظام کار اجباری و خشونت گسترده همراه شد.
افشای این وضعیت در اروپا و آمریکا اعتراضهای گستردهای ایجاد کرد و در سال ۱۹۰۸ کنترل کنگو از لئوپولد دوم به دولت بلژیک منتقل شد.
استعمار مهاجرنشین
استعمار مهاجرنشین یا Settler Colonialism شکلی از استعمار است که در آن شمار زیادی از مهاجران قدرت استعمارگر در سرزمین تحت سلطه مستقر میشوند.
آمریکای شمالی، استرالیا، نیوزیلند و الجزایر فرانسوی از نمونههایی هستند که در پژوهشهای تاریخی در این چارچوب بررسی شدهاند.[۱۰]
در استعمار مهاجرنشین، مسئلهٔ زمین اهمیت ویژهای دارد. مهاجران برای ایجاد سکونتگاه دائمی به زمین نیاز دارند و این فرایند میتواند با سلب مالکیت و جابهجایی جوامع بومی همراه شود.
استعمار بهرهبردار
در برخی مستعمرات هدف اصلی انتقال گستردهٔ جمعیت نبود، بلکه کنترل منابع، نیروی کار و تجارت اهمیت بیشتری داشت.
در چنین نظامهایی قدرت استعمارگر ممکن بود با شمار نسبتاً محدودی از مدیران و نیروهای نظامی، جامعهای بسیار بزرگتر را اداره کند.
بخشهایی از استعمار اروپایی در آفریقا و آسیا در این چارچوب قابل بررسی است.
حکومت مستقیم
در حکومت مستقیم، قدرت استعمارگر بخش عمدهٔ دستگاه اداری و سیاسی مستعمره را مستقیماً کنترل میکرد.
مقامات خارجی در رأس دستگاه حکومتی قرار میگرفتند و قوانین و سیاستهای اصلی توسط قدرت استعمارگر تعیین میشد.
این روش میتوانست به ایجاد دستگاه اداری گسترده و حضور بیشتر مأموران خارجی نیاز داشته باشد.
حکومت غیرمستقیم
در حکومت غیرمستقیم، قدرت استعماری از حاکمان، رؤسا یا نهادهای محلی برای ادارهٔ مستعمره استفاده میکرد.
این شیوه هزینهٔ ادارهٔ مستعمره را کاهش میداد و امکان کنترل جمعیت بزرگی را با شمار محدودی از مأموران استعماری فراهم میکرد.
با این حال، حکومت غیرمستقیم میتوانست ساختارهای سنتی قدرت را تغییر دهد یا برخی گروههای محلی را به واسطههای حکومت استعمارگر تبدیل کند.
استعمار و اقتصاد
یکی از مهمترین ابعاد استعمار سازماندهی اقتصاد مستعمره بر اساس نیازها و منافع قدرت استعمارگر بود.
در بسیاری از مناطق، تولید محصولات صادراتی گسترش یافت.
راهآهن، جاده و بندر ساخته شد، اما بخش مهمی از این زیرساختها برای انتقال مواد خام از مناطق داخلی به بنادر و بازارهای جهانی طراحی شده بود.
اقتصاد مستعمرات در بسیاری موارد به صادرات تعداد محدودی محصول یا مادهٔ خام وابسته شد.
استخراج منابع
طلا، نقره، مس، الماس، کائوچو، نفت، پنبه، شکر، چای، قهوه و ادویه از جمله منابع و کالاهایی بودند که در اقتصادهای استعماری اهمیت یافتند.
قدرتهای استعمارگر برای دسترسی به این منابع، نظام مالکیت زمین و ساختار تولید را در بسیاری از مناطق تغییر دادند.
در مواردی، جوامع محلی زمینهای خود را از دست دادند یا مجبور شدند در معادن و مزارع استعماری کار کنند.
مالیات و کار اجباری
حکومتهای استعماری برای تأمین هزینههای خود نظامهای مالیاتی ایجاد کردند.
مالیات پولی میتوانست مردم را مجبور کند وارد اقتصاد دستمزدی شوند تا امکان پرداخت مالیات داشته باشند.
در برخی مستعمرات نیز انواع کار اجباری برای ساخت جاده، راهآهن، استخراج معادن یا تولید محصولات صادراتی به کار گرفته شد.
این سیاستها تأثیر عمیقی بر ساختارهای اجتماعی و اقتصادی جوامع تحت استعمار گذاشتند.
استعمار فرهنگی
سلطهٔ استعماری تنها سیاسی و اقتصادی نبود.
زبان، آموزش، دین و فرهنگ نیز میتوانستند عرصهٔ سیاست استعماری باشند.
در برخی مستعمرات زبان قدرت استعمارگر به زبان اداری و آموزشی تبدیل شد.
مدارس استعماری نیز گاه ارزشها و تاریخ قدرت استعمارگر را منتقل میکردند.
این فرایند در برخی موارد به تضعیف زبانها و فرهنگهای بومی انجامید، هرچند جوامع استعمارشده همواره دریافتکنندگان منفعل فرهنگ استعماری نبودند و اشکال مختلف مقاومت، سازگاری و بازآفرینی فرهنگی شکل گرفت.
استعمار و نژادپرستی
نظریههای نژادی در سدههای نوزدهم و اوایل بیستم در توجیه استعمار نقش داشتند.
برخی مدافعان استعمار، جوامع اروپایی را در سلسلهمراتبی فرضی بالاتر از جوامع تحت استعمار قرار میدادند.
چنین دیدگاههایی سلطهٔ سیاسی و اقتصادی را بهعنوان مأموریتی برای «متمدنکردن» دیگران معرفی میکردند.
دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد نشان میدهد که «مأموریت تمدنساز» یکی از استدلالهایی بود که برای سازگار نشاندادن استعمار با ادعاهای لیبرالی دربارهٔ آزادی و برابری به کار میرفت.[۱۱]
مأموریت تمدنساز
مدافعان استعمار اروپایی گاه ادعا میکردند که سلطهٔ آنان موجب گسترش آموزش، فناوری، قانون یا «تمدن» میشود.
این استدلال به «مأموریت تمدنساز» شهرت یافت.
منتقدان استعمار این استدلال را وسیلهای برای مشروعیتبخشیدن به سلطهٔ خارجی میدانستند.
تناقض میان ادعای برابری انسانها و محرومکردن مردمان مستعمرات از حق حکومت بر خود، یکی از مسائل مهم فلسفهٔ سیاسی سدهٔ نوزدهم و بیستم بود.[۱۲]
استعمار و دانش
یکی از مباحث مهم مطالعات پسااستعماری رابطهٔ میان دانش و قدرت است.
قدرت استعماری تنها سرزمینها را اداره نمیکرد؛ دربارهٔ مردم تحت استعمار نیز دانش تولید میکرد.
نقشهبرداری، سرشماری، قومنگاری، طبقهبندی نژادی و مطالعات زبانشناختی میتوانستند هم ابزار شناخت و هم بخشی از دستگاه ادارهٔ استعماری باشند.
این موضوع بعدها به یکی از محورهای اصلی نقد پسااستعماری تبدیل شد.
ادوارد سعید و شرقشناسی
ادوارد سعید در کتاب شرقشناسی، منتشرشده در سال ۱۹۷۸، رابطهٔ میان تولید دانش دربارهٔ «شرق» و ساختار قدرت غربی را بررسی کرد.
سعید استدلال کرد که شرقشناسی تنها مجموعهای از مطالعات بیطرفانه دربارهٔ شرق نبود، بلکه مجموعهای از بازنماییها و مفاهیم نیز بود که میتوانستند تفاوت میان «غرب» و «شرق» را در قالب رابطهای نابرابر بازتولید کنند.
اثر سعید تأثیر گستردهای بر مطالعات پسااستعماری گذاشت و توجه پژوهشگران را از سلطهٔ صرفاً سیاسی و اقتصادی به نقش زبان، فرهنگ و بازنمایی نیز گسترش داد.[۱۳]
مقاومت در برابر استعمار
سلطهٔ استعماری تقریباً در همهٔ مناطق با اشکال مختلف مقاومت روبهرو شد.
مقاومت میتوانست شامل شورش مسلحانه، نافرمانی مدنی، اعتصاب، سازماندهی سیاسی، فعالیت فرهنگی و ایجاد جنبشهای ملی باشد.
ماهیت مقاومت به شرایط هر جامعه بستگی داشت.
در برخی کشورها جنبشهای ملی از روشهای عمدتاً سیاسی و مدنی استفاده کردند و در برخی دیگر جنگهای طولانی استقلال درگرفت.
جنبشهای آزادیبخش ملی
در سدهٔ بیستم، جنبشهای آزادیبخش ملی به یکی از نیروهای اصلی مبارزه با استعمار تبدیل شدند.
این جنبشها بر حق ملتها برای استقلال و حق تعیین سرنوشت تأکید داشتند.
در الجزایر، جبهه آزادیبخش ملی الجزایر و ارتش آزادیبخش ملی الجزایر علیه استعمار فرانسه مبارزه کردند.
در ویتنام، مبارزه علیه استعمار فرانسه به جنگی طولانی تبدیل شد.
در بسیاری از کشورهای آفریقایی نیز سازمانهای ملیگرا برای پایاندادن به سلطهٔ استعماری فعالیت کردند.
انقلاب الجزایر
انقلاب الجزایر یکی از برجستهترین نمونههای مبارزهٔ ضداستعماری سدهٔ بیستم بود.
فرانسه از سال ۱۸۳۰ الجزایر را اشغال کرده بود و جمعیت قابلتوجهی از مهاجران اروپایی در این سرزمین مستقر شده بودند.
در سال ۱۹۵۴ جبهه آزادیبخش ملی الجزایر مبارزه علیه حکومت استعماری فرانسه را آغاز کرد.
جنگ استقلال الجزایر تا سال ۱۹۶۲ ادامه یافت و سرانجام به استقلال این کشور انجامید.
این جنگ تأثیر مهمی بر اندیشههای ضداستعماری سدهٔ بیستم گذاشت.
فرانتس فانون
فرانتس فانون از برجستهترین نظریهپردازان ضداستعماری بود.
او که در مارتینیک متولد شده بود، در جریان جنگ استقلال الجزایر از جنبش استقلال این کشور حمایت کرد.
فانون در پوست سیاه، صورتکهای سفید تأثیر نژادپرستی و استعمار بر هویت و روان انسان استعمارشده را بررسی کرد.
در دوزخیان روی زمین نیز استعمار، خشونت و فرایند رهایی ملی را تحلیل کرد.
فانون استعمار را تنها یک نظام سیاسی نمیدانست، بلکه آن را ساختاری میدید که اقتصاد، جامعه، فرهنگ و روان انسان استعمارشده را تحت تأثیر قرار میدهد.[۱۴]
امه سزر
امه سزر، شاعر و متفکر اهل مارتینیک، از منتقدان مهم استعمار بود.
اثر مشهور او گفتاری درباره استعمار نقدی بر ادعای تمدنساز استعمار اروپایی است.
سزر بر خشونت، نژادپرستی و بهرهبرداری اقتصادی نهفته در نظام استعماری تأکید داشت.
آثار او بر نسلهای بعدی اندیشهٔ ضداستعماری و پسااستعماری تأثیر گذاشت.
آلبر ممی
آلبر ممی، نویسنده و متفکر تونسی، در کتاب چهره استعمارگر و چهره استعمارزده ساختار روانی و اجتماعی رابطهٔ استعماری را بررسی کرد.
ممی استدلال میکرد که استعمارگر برای توجیه امتیازات خود تصویری فرودست از استعمارشده میسازد.
در این ساختار، نابرابری نه یک پیامد اتفاقی بلکه بخشی از خود رابطهٔ استعماری است.
استعمارزدایی
استعمارزدایی یا Decolonization فرایند پایانیافتن حکومت استعماری و دستیابی سرزمینهای تحت استعمار به استقلال یا اشکال دیگر خودگردانی است.
اگرچه جنبشهای استقلال پیش از جنگ جهانی دوم نیز وجود داشتند، موج اصلی استعمارزدایی پس از سال ۱۹۴۵ شکل گرفت.
ضعیفشدن قدرتهای اروپایی در نتیجهٔ جنگ، گسترش جنبشهای ملی، تغییر نظام بینالمللی و شکلگیری سازمان ملل متحد از عوامل مؤثر در این فرایند بودند.
بر اساس آمار سازمان ملل، از زمان تأسیس این سازمان بیش از ۸۰ مستعمرهٔ سابق استقلال یافتهاند.[۱۵]
سازمان ملل متحد و استعمارزدایی
سازمان ملل متحد نقش مهمی در تثبیت اصل حق تعیین سرنوشت در نظام بینالمللی داشته است.
منشور سازمان ملل به اصل حقوق برابر و تعیین سرنوشت ملتها اشاره میکند.
در ۱۴ دسامبر ۱۹۶۰، مجمع عمومی سازمان ملل متحد قطعنامهٔ ۱۵۱۴ را با عنوان «اعلامیه اعطای استقلال به کشورهای و مردمان مستعمره» تصویب کرد.
این اعلامیه به یکی از اسناد بنیادی فرایند استعمارزدایی تبدیل شد. نهادهای حقوق بشری سازمان ملل نیز حق تعیین سرنوشت مردم سرزمینهای غیرخودگردان را حقی غیرقابل سلب و اصل بنیادی استعمارزدایی دانستهاند.[۱۶]
کمیته استعمارزدایی
سازمان ملل «کمیته ویژه وضعیت اجرای اعلامیه اعطای استقلال به کشورهای و مردمان مستعمره» را ایجاد کرد که با نام کمیته ویژه استعمارزدایی یا C-24 نیز شناخته میشود.
این کمیته فعالیت خود را در سال ۱۹۶۲ آغاز کرد و وضعیت سرزمینهای غیرخودگردان را بررسی میکند.[۱۷]
موضوعات مربوط به استعمارزدایی همچنین در «کمیته ویژه سیاسی و استعمارزدایی» یا کمیته چهارم مجمع عمومی سازمان ملل متحد بررسی میشوند.
سرزمینهای غیرخودگردان
سازمان ملل در سال ۱۹۴۶ فهرستی شامل ۷۲ سرزمین مشمول فصل یازدهم منشور سازمان ملل را ثبت کرد.
بسیاری از این سرزمینها در دهههای بعد استقلال یافتند یا وضعیت سیاسی آنها تغییر کرد.
تا سال ۲۰۲۶، ۱۷ سرزمین همچنان در فهرست سرزمینهای غیرخودگردان سازمان ملل قرار دارند.[۱۸]
این سرزمینها در آفریقا، اقیانوس اطلس، کارائیب، اروپا و اقیانوس آرام قرار دارند. سازمان ملل تأکید میکند که فرایند استعمارزدایی هنوز پایان نیافته است.[۱۹]
استعمار و حق تعیین سرنوشت
حق تعیین سرنوشت یکی از مهمترین اصول حقوقی و سیاسی مرتبط با استعمارزدایی است.
این اصل بر حق مردم برای تعیین آزادانهٔ وضعیت سیاسی و دنبالکردن توسعهٔ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود تأکید دارد.
کمیته رفع تبعیض نژادی سازمان ملل حق تعیین سرنوشت مردم سرزمینهای غیرخودگردان را «حقی غیرقابل سلب» و اصل بنیادی در موضوع استعمارزدایی توصیف کرده است.[۲۰]
استقلال سیاسی
استقلال سیاسی پایان رسمی حکومت خارجی است، اما لزوماً همهٔ پیامدهای استعمار را از میان نمیبرد.
دولتهای تازهاستقلالیافته ممکن است با مرزهای بهجامانده از استعمار، اقتصاد وابسته به صادرات مواد خام، نابرابری اجتماعی، ساختار اداری استعماری یا تنشهای قومی و منطقهای روبهرو باشند.
به همین دلیل، پژوهش دربارهٔ استعمار اغلب فراتر از تاریخ رسمی استقلال ادامه پیدا میکند.
استعمار نو
استعمار نو یا Neocolonialism اصطلاحی است که برای توصیف اشکالی از سلطه یا وابستگی پس از پایان استعمار رسمی به کار میرود.
در این مفهوم، یک کشور ممکن است از نظر حقوقی مستقل باشد اما از طریق روابط اقتصادی، مالی، سیاسی یا نظامی تحت نفوذ شدید قدرتهای خارجی قرار گیرد.
قوام نکرومه، رهبر استقلال غنا، از چهرههایی بود که مفهوم استعمار نو را در مباحث سیاسی سدهٔ بیستم گسترش داد.
با این حال، تعیین مرز دقیق میان وابستگی متقابل عادی در روابط بینالمللی و «استعمار نو» محل بحث است و کاربرد این اصطلاح در تحلیلهای سیاسی یکسان نیست.
امپریالیسم
امپریالیسم و استعمار مفاهیمی نزدیکاند، اما کاملاً مترادف نیستند.
استعمار معمولاً با کنترل یک سرزمین و در بسیاری موارد استقرار جمعیت یا دستگاه حکومتی قدرت خارجی ارتباط دارد.
امپریالیسم مفهوم گستردهتری است و میتواند سلطهٔ سیاسی، اقتصادی یا نظامی را بدون ایجاد مستعمرهٔ رسمی نیز شامل شود.
دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد تأکید میکند که تمایز میان این دو مفهوم در ادبیات علمی همواره یکدست نیست.[۲۱]
استعمار و امپراتوری
امپراتوری مفهومی گستردهتر از استعمار است.
یک امپراتوری میتواند مجموعهای از سرزمینها و مردمان را تحت حاکمیت یک مرکز سیاسی قرار دهد، بدون آنکه همهٔ این روابط الزاماً شکل کلاسیک استعمار را داشته باشند.
در مقابل، مستعمره معمولاً دارای رابطهای مشخص با یک قدرت خارجی یا «متروپل» است.
تاریخ استعمار مدرن در عین حال بخشی از تاریخ امپراتوریهای اروپایی مانند امپراتوری بریتانیا و فرانسه است.
استعمار و ملیگرایی
گسترش استعمار یکی از زمینههای پیدایش و تقویت ملیگرایی در بسیاری از جوامع تحت سلطه بود.
روشنفکران، فعالان سیاسی و سازمانهای استقلالطلب با طرح مفهوم ملت، استقلال و حاکمیت ملی به مقابله با سلطهٔ خارجی پرداختند.
در هند، الجزایر، ویتنام و بسیاری از کشورهای آفریقایی، ملیگرایی با مبارزهٔ ضداستعماری پیوند خورد.
استعمار و دولتهای پسااستعماری
دولتهای پسااستعماری پس از استقلال با مسئلهٔ ساخت دولت جدید روبهرو شدند.
در بسیاری از موارد، دستگاه اداری، مرزها، قوانین و ارتش تا اندازهای میراث دورهٔ استعمار بودند.
برخی دولتها توانستند نهادهای نسبتاً باثبات ایجاد کنند، در حالی که برخی دیگر با کودتا، جنگ داخلی یا ضعف دولت مواجه شدند.
نسبتدادن همهٔ مشکلات دولتهای پسااستعماری صرفاً به استعمار سادهسازی تاریخی است؛ اما میراث استعماری یکی از متغیرهای مهم در مطالعهٔ مسیر سیاسی و اقتصادی بسیاری از این کشورهاست.
نظریهٔ وابستگی
نظریه وابستگی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در میان اقتصاددانان و جامعهشناسان توسعه گسترش یافت.
این نظریه استدلال میکرد که عقبماندگی اقتصادی برخی کشورها را نمیتوان صرفاً مرحلهای پیش از توسعه دانست، بلکه باید آن را در ارتباط با جایگاه این کشورها در نظام اقتصادی جهانی بررسی کرد.
روابط تاریخی استعمار و تقسیم بینالمللی کار در این تحلیل اهمیت زیادی داشت.
نظریهٔ نظام جهانی
ایمانوئل والرشتاین در نظریهٔ نظام جهانی، اقتصاد جهانی سرمایهداری را به روابط میان مرکز، پیرامون و نیمهپیرامون تقسیم کرد.
در این چارچوب، استعمار یکی از سازوکارهای تاریخی ادغام مناطق مختلف جهان در نظام اقتصادی جهانی بود.
این رویکرد تلاش میکند استعمار را نه صرفاً رابطهای میان دو کشور، بلکه بخشی از ساختار گستردهتر اقتصاد جهانی بررسی کند.
مطالعات پسااستعماری
مطالعات پسااستعماری حوزهای میانرشتهای است که میراث سیاسی، فرهنگی و معرفتی استعمار را بررسی میکند.
این حوزه تحت تأثیر آثاری از فرانتس فانون، ادوارد سعید، گایاتری اسپیواک، هومی بابا و دیگر متفکران قرار گرفته است.
موضوعاتی مانند هویت، زبان، بازنمایی، نژاد، مهاجرت، قدرت و دانش در مطالعات پسااستعماری اهمیت دارند.
دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد میان نظریههای استعمارزدایی که بیشتر بر انقلاب، نابرابری اقتصادی و نهادهای سیاسی تمرکز دارند و بخشهایی از نظریهٔ پسااستعماری که به بازنمایی، گفتمان و رابطهٔ دانش و قدرت توجه دارند، تمایز میگذارد.[۲۲]
مطالعات فرودستان
مطالعات فرودستان یا Subaltern Studies از هند آغاز شد و کوشید تاریخ استعمار و ملیگرایی را از دید گروههایی بررسی کند که در روایتهای رسمی کمتر دیده میشدند.
این پژوهشگران بر نقش دهقانان، کارگران و گروههای فرودست در تاریخ سیاسی تأکید کردند.
این جریان بعدها بر مطالعات پسااستعماری و تاریخنگاری مناطق دیگر نیز تأثیر گذاشت.[۲۳]
نقد مفهوم پسااستعمار
اصطلاح «پسااستعمار» نیز مورد نقد قرار گرفته است.
یکی از مسائل این است که پیشوند «پسا» ممکن است چنین القا کند که استعمار کاملاً به پایان رسیده است.
در حالی که آثار اقتصادی، سیاسی و فرهنگی استعمار میتوانند مدتها پس از استقلال رسمی ادامه پیدا کنند.
همچنین تجربهٔ استعمار در مناطق مختلف بسیار متفاوت بوده و قرار دادن همهٔ این تجربهها در یک چارچوب واحد میتواند تفاوتهای تاریخی مهم را پنهان کند.[۲۴]
استعمار در خاورمیانه
تجربهٔ استعمار در خاورمیانه با مناطق دیگر تفاوتهایی داشت.
بخشهایی از منطقه پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی تحت نظام قیمومت بریتانیا و فرانسه قرار گرفتند.
عراق و فلسطین تحت قیمومت بریتانیا و سوریه و لبنان تحت قیمومت فرانسه قرار گرفتند.
همزمان برخی کشورهای منطقه هرگز بهطور رسمی مستعمره نشدند، اما تحت فشار، مداخله یا نفوذ گستردهٔ قدرتهای خارجی قرار داشتند.
این تفاوت برای تمایز میان استعمار رسمی و امپریالیسم اهمیت دارد.
ایران و استعمار
ایران در دورهٔ استعمار مدرن برخلاف هند یا الجزایر به مستعمرهٔ رسمی یک قدرت اروپایی تبدیل نشد، اما در سدهٔ نوزدهم و اوایل سدهٔ بیستم تحت فشار و نفوذ گستردهٔ امپراتوری روسیه و بریتانیا قرار داشت.
جنگها با روسیه، قراردادهای گلستان و ترکمانچای، امتیازات اقتصادی به قدرتهای خارجی، رقابت روسیه و بریتانیا و قرارداد ۱۹۰۷ از مهمترین نمونههای دخالت و نفوذ قدرتهای خارجی در ایران بودند.
بنابراین، در بررسی تاریخ ایران باید میان «استعمار مستقیم» و نفوذ یا مداخلهٔ امپریالیستی تمایز گذاشت.
مخالفت با امتیازات خارجی و مداخلهٔ قدرتهای بزرگ بعدها به یکی از عناصر مهم سیاست ایران در دورهٔ انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت تبدیل شد.
استعمار و انقلاب مشروطه
انقلاب مشروطه ایران در بستری شکل گرفت که مسئلهٔ نفوذ قدرتهای خارجی نیز یکی از موضوعات مهم سیاسی بود.
روسیهٔ تزاری و بریتانیا منافع گستردهای در ایران داشتند و قرارداد ۱۹۰۷ حوزههای نفوذ این دو قدرت را در ایران مشخص کرد.
نیروهای مشروطهخواه علاوه بر مقابله با استبداد داخلی، با مسئلهٔ استقلال و مداخلهٔ خارجی نیز روبهرو بودند.
به همین دلیل، استقلال و آزادی در بخش مهمی از گفتمان سیاسی مشروطه به یکدیگر پیوند خوردند.
استعمار و جنبش ملی شدن نفت
جنبش ملی شدن صنعت نفت نیز با مسئلهٔ کنترل خارجی بر منابع ایران ارتباط مستقیم داشت.
شرکت نفت انگلیس و ایران نقش مسلطی در صنعت نفت ایران داشت و مسئلهٔ قرارداد نفت به یکی از موضوعات اصلی سیاست ایران تبدیل شد.
ملیشدن صنعت نفت در سال ۱۳۲۹ و دولت محمد مصدق بر اصل حاکمیت ایران بر منابع نفتی تأکید داشتند.
از این منظر، جنبش ملیشدن نفت یکی از مهمترین جنبشهای سیاسی ایران در زمینهٔ استقلال اقتصادی و مقابله با نفوذ خارجی به شمار میرود.
استعمار و حقوق بشر
استعمار با مسئلهٔ حقوق بشر و بهویژه حق تعیین سرنوشت ارتباط مستقیم دارد.
نظام استعماری بر این اصل استوار بود که یک قدرت خارجی میتواند دربارهٔ ساختار سیاسی سرزمینی دیگر تصمیم بگیرد.
گسترش اصل تعیین سرنوشت در سدهٔ بیستم این مبنا را به چالش کشید.
سازمان ملل همچنان تعیین سرنوشت را اصل اساسی استعمارزدایی در سرزمینهای غیرخودگردان میداند.[۲۵]
وضعیت استعمار در جهان معاصر
استعمار رسمی نسبت به نیمهٔ نخست سدهٔ بیستم بهشدت کاهش یافته است، اما فرایند استعمارزدایی از دید سازمان ملل متحد هنوز کامل نشده است.
تا سال ۲۰۲۶، ۱۷ قلمرو در فهرست سرزمینهای غیرخودگردان سازمان ملل باقی ماندهاند و نزدیک به دو میلیون نفر در این قلمروها زندگی میکنند.[۲۶]
این وضعیت نشان میدهد که استعمار در معنای کلاسیک آن عمدتاً از نقشهٔ سیاسی جهان عقب نشسته، اما موضوع تعیین سرنوشت برخی سرزمینها همچنان در دستور کار بینالمللی قرار دارد.
چهارمین دههٔ بینالمللی ریشهکنی استعمار
سازمان ملل متحد از سال ۱۹۹۰ چند دههٔ بینالمللی برای ریشهکنی استعمار اعلام کرده است.
دورهٔ ۲۰۲۱ تا ۲۰۳۰ «چهارمین دههٔ بینالمللی ریشهکنی استعمار» نام گرفته است.[۲۷]
ادامهٔ این برنامه نشان میدهد که از دید سازمان ملل مسئلهٔ استعمارزدایی هنوز خاتمهیافته تلقی نمیشود.
میراث استعمار
پیامدهای استعمار محدود به دوران حاکمیت رسمی قدرتهای استعماری نیست.
مرزهای سیاسی، زبانهای رسمی، نظامهای حقوقی، ساختارهای آموزشی، الگوهای مالکیت زمین و جهتگیریهای اقتصادی برخی کشورهای امروز تحت تأثیر دورهٔ استعمار قرار دارند.
در برخی کشورها زبان قدرت استعماری سابق همچنان زبان رسمی یا اداری است.
در برخی مناطق نیز مناقشات مربوط به زمین، هویت و حقوق مردمان بومی با تاریخ استعمار پیوند دارند.
با این حال، آثار استعمار در همهٔ جوامع یکسان نیست و ارزیابی آنها نیازمند بررسی تاریخی هر کشور و منطقه است.
ارزیابی استعمار
ارزیابی تاریخی استعمار موضوع بحثهای گستردهای بوده است.
برخی مدافعان تاریخی استعمار بر ایجاد راهآهن، بنادر، نظامهای اداری، مدارس یا انتقال فناوری تأکید میکردند.
منتقدان پاسخ دادهاند که ایجاد چنین زیرساختهایی اغلب با اهداف اقتصادی و نظامی قدرت استعمارگر پیوند داشت و نمیتواند مسئلهٔ فقدان حق تعیین سرنوشت، تصرف زمین، تبعیض و بهرهبرداری از منابع را نادیده بگیرد.
در پژوهش تاریخی معاصر، آثار استعمار بر اساس شواهد هر منطقه بررسی میشود و از فرض یکسانبودن تجربهٔ همهٔ مستعمرات پرهیز میشود.
استعمار و آزادی
تاریخ استعمار با تاریخ مبارزه برای آزادی و استقلال نیز پیوند خورده است.
جنبشهای ضداستعماری یکی از بزرگترین موجهای تغییر سیاسی در سدهٔ بیستم را ایجاد کردند.
از هند و اندونزی تا الجزایر و کشورهای آفریقایی، میلیونها نفر در جنبشهایی شرکت کردند که هدف آنها پایاندادن به حکومت خارجی بود.
اصل تعیین سرنوشت که زمانی خواستی سیاسی بود، به یکی از اصول مهم نظام بینالمللی تبدیل شد.
استعمار در مطالعات معاصر
مطالعهٔ استعمار امروز حوزهای میانرشتهای است.
مورخان ساختار امپراتوریها و تجربهٔ جوامع مستعمره را بررسی میکنند.
اقتصاددانان آثار بلندمدت نهادهای استعماری را مطالعه میکنند.
جامعهشناسان به طبقه، نژاد، مهاجرت و دولتهای پسااستعماری میپردازند.
پژوهشگران ادبیات و فرهنگ نیز بازنمایی استعمار و تأثیر آن بر هویت را بررسی میکنند.
در نتیجه، استعمار تنها یک موضوع تاریخی نیست، بلکه مفهومی مهم در علوم سیاسی، جامعهشناسی تاریخی، اقتصاد سیاسی و مطالعات فرهنگی است.
جمعبندی
استعمار رابطهای مبتنی بر سلطهٔ یک قدرت بر سرزمین و مردمی دیگر است که در اشکال تاریخی مختلف با کنترل سیاسی، تصرف سرزمین، بهرهبرداری اقتصادی، انتقال جمعیت و دگرگونیهای فرهنگی همراه بوده است.
اگرچه نمونههای استعمار در دوران باستان نیز وجود داشتند، استعمار اروپایی از سدهٔ شانزدهم مرحلهای تازه در تاریخ جهان ایجاد کرد. توسعهٔ دریانوردی، تجارت جهانی، قدرت نظامی و سپس انقلاب صنعتی به دولتهای اروپایی امکان داد امپراتوریهایی گسترده در آمریکا، آسیا، آفریقا و اقیانوسیه ایجاد کنند.
استعمار در مناطق مختلف اشکال متفاوتی داشت. در برخی سرزمینها مهاجران اروپایی بهطور دائمی مستقر شدند؛ در برخی دیگر هدف اصلی کنترل منابع، تجارت و نیروی کار بود. حکومت نیز میتوانست مستقیم یا از طریق نخبگان و نهادهای محلی اعمال شود.
از سدهٔ نوزدهم و بهویژه در سدهٔ بیستم، مقاومت ضداستعماری به یکی از نیروهای مهم تاریخ جهان تبدیل شد. مهاتما گاندی، فرانتس فانون، امه سزر و شمار زیادی از رهبران و متفکران دیگر با جنبههای مختلف استعمار مقابله کردند. جنبشهای آزادیبخش در هند، الجزایر، ویتنام و کشورهای متعدد آفریقایی سرانجام به فروپاشی بخش بزرگی از امپراتوریهای استعماری انجامیدند.
پس از جنگ جهانی دوم، اصل حق تعیین سرنوشت جایگاه مهمی در نظام بینالمللی پیدا کرد. سازمان ملل گزارش میکند که هنگام تأسیس این سازمان حدود ۷۵۰ میلیون نفر در سرزمینهای وابسته به قدرتهای استعماری زندگی میکردند و از آن زمان بیش از ۸۰ مستعمرهٔ سابق استقلال یافتهاند.[۲۸]
با وجود این، استعمارزدایی از نظر سازمان ملل هنوز پایان نیافته است. در سال ۲۰۲۶ همچنان ۱۷ سرزمین غیرخودگردان در دستور کار کمیتهٔ استعمارزدایی سازمان ملل قرار دارند.[۲۹]
میراث استعمار نیز همچنان موضوع پژوهش و مناقشه است. مرزهای سیاسی، ساختارهای اقتصادی، زبان، فرهنگ، مهاجرت و روابط بینالمللی بسیاری از جوامع معاصر تحت تأثیر تاریخ استعمار قرار گرفتهاند. به همین دلیل، مطالعهٔ استعمار تنها مطالعهٔ گذشته نیست؛ بلکه بخشی از تلاش برای فهم ساختار سیاسی و اقتصادی جهان معاصر است.
جستارهای وابسته
- امپریالیسم
- استعمار نو
- استعمارزدایی
- حق تعیین سرنوشت
- جنبش آزادیبخش ملی
- جبهه آزادیبخش ملی الجزایر
- ارتش آزادیبخش ملی الجزایر
- انقلاب الجزایر
- انقلاب ویتنام
- انقلاب چین
- انقلاب آمریکا
- انقلاب هائیتی
- سرمایهداری
- استثمار
- بردهداری
- ملیگرایی
- جامعهشناسی تاریخی
- جامعهشناسی سیاسی
- حقوق بشر
- سازمان ملل متحد
- مجمع عمومی سازمان ملل متحد
- فرانتس فانون
- ادوارد سعید
- مهاتما گاندی
- انقلاب مشروطه
- جنبش ملی شدن صنعت نفت
- محمد مصدق
منابع
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism,” substantive revision 17 January 2023.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ United Nations, “United Nations and Decolonization,” accessed 2026.
- ↑ United Nations, “Non-Self-Governing Territories,” accessed 2026.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism,” section on Marxism and colonialism.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism,” section on decolonization.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism,” section on Post-colonial Theory.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism,” section on Frantz Fanon.
- ↑ United Nations, “United Nations and Decolonization.”
- ↑ United Nations Committee on the Elimination of Racial Discrimination, report concerning Non-Self-Governing Territories.
- ↑ United Nations, “United Nations and Decolonization.”
- ↑ United Nations, “Non-Self-Governing Territories.”
- ↑ United Nations, “The United Nations and Decolonization,” accessed 2026.
- ↑ United Nations Committee on the Elimination of Racial Discrimination, report on Non-Self-Governing Territories.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism,” section on Post-colonial Theory.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism,” discussion of Subaltern Studies.
- ↑ Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Colonialism.”
- ↑ United Nations, “United Nations and Decolonization.”
- ↑ United Nations Secretary-General, remarks to the 2026 session of the Special Committee on Decolonization, 16 February 2026.
- ↑ United Nations, “International Week of Non-Self-Governing Territories.”
- ↑ United Nations, “United Nations and Decolonization.”
- ↑ United Nations, “Non-Self-Governing Territories.”
کتابشناسی
- Césaire, Aimé. Discourse on Colonialism. New York: Monthly Review Press, 1972.
- Fanon, Frantz. Black Skin, White Masks. Translated by Richard Philcox. New York: Grove Press, 2008.
- Fanon, Frantz. The Wretched of the Earth. Translated by Richard Philcox. New York: Grove Press, 2004.
- Fieldhouse, D. K. The Colonial Empires: A Comparative Survey from the Eighteenth Century. London: Macmillan, 1982.
- Gandhi, Leela. Postcolonial Theory: A Critical Introduction. New York: Columbia University Press, 1998.
- Loomba, Ania. Colonialism/Postcolonialism. London: Routledge, 2015.
- Memmi, Albert. The Colonizer and the Colonized. Boston: Beacon Press, 1991.
- Nkrumah, Kwame. Neo-Colonialism: The Last Stage of Imperialism. London: Thomas Nelson & Sons, 1965.
- Osterhammel, Jürgen. Colonialism: A Theoretical Overview. Princeton: Markus Wiener Publishers, 2005.
- Rodney, Walter. How Europe Underdeveloped Africa. London: Bogle-L'Ouverture Publications, 1972.
- Said, Edward W. Orientalism. New York: Pantheon Books, 1978.
- Young, Robert J. C. Postcolonialism: An Historical Introduction. Oxford: Blackwell, 2001.