استعمار نو

از ایران پدیا
پرش به ناوبری پرش به جستجو
استعمار نو
شناسنامه
نام‌های دیگرنواستعمار، استعمار جدید، نو‌استعمارگری
حوزهعلوم سیاسی، جامعه‌شناسی تاریخی، اقتصاد سیاسی، روابط بین‌الملل، مطالعات توسعه، مطالعات پسااستعماری
خاستگاهمباحث ضداستعماری آفریقا و آسیا در دورهٔ استقلال مستعمرات؛ گسترش مفهومی در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰
اندیشه و تاریخ
مفاهیم کلیدیاستقلال صوری، وابستگی اقتصادی، نفوذ خارجی، بدهی، تجارت نابرابر، سرمایهٔ خارجی، شرکت‌های چندملیتی، کمک خارجی، منابع طبیعی، حاکمیت اقتصادی، تقسیم بین‌المللی کار
جریان‌های مرتبطاستعمار، امپریالیسم، استعمارزدایی، نظریه وابستگی، نظریه نظام جهانی، مطالعات پسااستعماری، جنبش عدم تعهد
تأثیرپذیرفته ازتجربهٔ استعمار اروپایی، استعمارزدایی، جنبش‌های استقلال آفریقا و آسیا، نظریه‌های امپریالیسم و نقد اقتصاد سیاسی
تأثیرگذار برنظریه وابستگی، نظریه نظام جهانی، مطالعات توسعه، مطالعات پسااستعماری، نقد روابط شمال و جنوب و مباحث مربوط به حاکمیت اقتصادی
نقد و ارزیابی

استعمار نو یا نواستعمار (به انگلیسی: Neocolonialism) مفهومی در علوم سیاسی، اقتصاد سیاسی و مطالعات پسااستعماری است که برای توصیف تداوم یا بازتولید روابط سلطه و وابستگی پس از پایان استعمار رسمی به کار می‌رود. در این مفهوم، یک کشور ممکن است از نظر حقوقی مستقل، دارای دولت، پرچم، قانون اساسی و عضویت در نهادهای بین‌المللی باشد، اما منتقدان استعمار نو استدلال می‌کنند که تصمیم‌های مهم اقتصادی یا سیاسی آن همچنان می‌تواند به‌شدت تحت تأثیر قدرت‌های خارجی، ساختارهای اقتصادی بین‌المللی یا منافع فرامرزی قرار داشته باشد.[۱]

قوام نکرومه، نخستین رئیس‌جمهور غنا و از چهره‌های برجستهٔ استقلال آفریقا، نقش مهمی در تثبیت این مفهوم داشت. او در کتاب استعمار نو: آخرین مرحلهٔ امپریالیسم که در سال ۱۹۶۵ منتشر شد، نوشت که ویژگی اصلی استعمار نو این است که دولت تحت تأثیر آن از نظر نظری مستقل و دارای ظواهر حاکمیت بین‌المللی است، اما نظام اقتصادی و در نتیجه سیاست آن از خارج هدایت می‌شود.[۲]

مفهوم استعمار نو در فضای سیاسی پس از جنگ جهانی دوم و در شرایطی گسترش یافت که ده‌ها مستعمرهٔ سابق در آسیا و آفریقا استقلال سیاسی به دست آورده بودند. پرسش اصلی این بود که آیا پایان حکومت مستقیم استعماری الزاماً به پایان روابط نابرابر اقتصادی و سیاسی نیز منجر شده است یا خیر.

از همین رو، استعمار نو با موضوعاتی مانند استعمارزدایی، استقلال اقتصادی، کنترل منابع طبیعی، بدهی خارجی، سرمایه‌گذاری خارجی، تجارت بین‌المللی، شرکت‌های چندملیتی و ساختار قدرت در اقتصاد جهانی ارتباط پیدا کرد.

تعریف استعمار نو

استعمار نو را می‌توان به‌طور کلی به‌عنوان وضعیتی توصیف کرد که در آن سازوکارهای سلطه یا وابستگی‌ای که پیش‌تر از طریق حکومت مستقیم استعماری اعمال می‌شدند، پس از استقلال رسمی به اشکال غیرمستقیم ادامه پیدا می‌کنند.

در استعمار کلاسیک، قدرت خارجی مستقیماً بر مستعمره حکومت می‌کرد.

فرماندار ممکن بود از سوی کشور استعمارگر منصوب شود.

ارتش خارجی در سرزمین حضور داشت.

سیاست خارجی و بخش بزرگی از سیاست داخلی نیز در مرکز امپراتوری تعیین می‌شد.

در مفهوم استعمار نو، این رابطه تغییر می‌کند.

کشور دارای دولت مستقل است، اما منتقدان استعمار نو استدلال می‌کنند که وابستگی اقتصادی، مالی، تجاری، نظامی یا سیاسی می‌تواند آزادی عمل آن را محدود کند.

استعمار نو و استقلال صوری

یکی از مفاهیم اصلی در نظریهٔ استعمار نو استقلال صوری است.

استقلال صوری به این معناست که یک کشور از نظر حقوق بین‌الملل مستقل است، اما توانایی آن برای تعیین سیاست‌های اقتصادی یا سیاسی خود ممکن است محدود باشد.

نکرومه این وضعیت را هستهٔ استعمار نو می‌دانست.

او استدلال می‌کرد که قدرت خارجی دیگر لازم نیست مستقیماً حکومت کند؛ کافی است بتواند بر ساختار اقتصادی و از طریق آن بر تصمیم‌های سیاسی کشور تأثیر تعیین‌کننده بگذارد.[۳]

تفاوت استعمار و استعمار نو

استعمار و استعمار نو دارای نقطهٔ مشترک مهمی هستند: هر دو به روابط نابرابر قدرت میان جوامع و دولت‌ها اشاره دارند.

اما تفاوت اصلی آنها در شکل اعمال قدرت است.

در استعمار کلاسیک:

  • حاکمیت مستقیم خارجی وجود دارد؛
  • سرزمین ممکن است رسماً مستعمره باشد؛
  • قدرت استعمارگر دستگاه اداری ایجاد می‌کند؛
  • سیاست خارجی در اختیار قدرت استعمارگر است؛
  • استقلال حقوقی وجود ندارد یا بسیار محدود است.

در استعمار نو، کشور مورد بحث رسماً مستقل است.

به همین دلیل، بحث اصلی دیگر دربارهٔ حاکمیت رسمی نیست، بلکه دربارهٔ میزان استقلال واقعی در تصمیم‌گیری اقتصادی و سیاسی است.

استعمار نو و امپریالیسم

امپریالیسم مفهومی گسترده‌تر از استعمار نو است.

امپریالیسم می‌تواند به سیاست گسترش نفوذ یک قدرت بر مناطق یا دولت‌های دیگر از طریق ابزارهای سیاسی، اقتصادی یا نظامی اشاره کند.

استعمار نو در بسیاری از نظریه‌های ضداستعماری به‌عنوان یکی از اشکال امپریالیسم در دوران پس از استعمار معرفی شده است.

عنوان کتاب نکرومه، استعمار نو: آخرین مرحلهٔ امپریالیسم، مستقیماً بیانگر همین برداشت است.[۴]

با این حال، در علوم سیاسی معاصر مرز مفهومی دقیقی که مورد توافق همهٔ پژوهشگران باشد میان «امپریالیسم»، «هژمونی»، «وابستگی» و «استعمار نو» وجود ندارد.

زمینهٔ تاریخی پیدایش مفهوم

مفهوم استعمار نو در بستر موج بزرگ استعمارزدایی پس از جنگ جهانی دوم گسترش یافت.

هند در سال ۱۹۴۷ استقلال یافت.

اندونزی پس از مبارزه با حکومت استعماری هلند استقلال خود را تثبیت کرد.

غنا در سال ۱۹۵۷ به استقلال رسید.

در سال ۱۹۶۰ شمار زیادی از کشورهای آفریقایی مستقل شدند.

انقلاب الجزایر نیز در سال ۱۹۶۲ به استقلال الجزایر از فرانسه انجامید.

با گسترش استقلال سیاسی، مسئله‌ای تازه مطرح شد:

آیا کشورهای تازه‌استقلال‌یافته از نظر اقتصادی نیز مستقل شده‌اند؟

قوام نکرومه

قوام نکرومه یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان استعمار نو بود.

او از رهبران جنبش استقلال غنا و از چهره‌های اصلی پان‌آفریقاییسم بود.

غنا در سال ۱۹۵۷ استقلال یافت و نکرومه بعدها ریاست‌جمهوری این کشور را بر عهده گرفت.

نکرومه معتقد بود استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی کامل نیست.

از نظر او، پس از عقب‌نشینی حکومت‌های استعماری، ساختارهای اقتصادی ایجادشده در دورهٔ استعمار همچنان می‌توانستند کشورهای تازه‌استقلال‌یافته را به اقتصاد کشورهای صنعتی وابسته نگه دارند.

استعمار نو: آخرین مرحلهٔ امپریالیسم

کتاب Neo-Colonialism: The Last Stage of Imperialism در سال ۱۹۶۵ منتشر شد و به یکی از متون کلاسیک نظریهٔ استعمار نو تبدیل شد.

نکرومه در این کتاب موضوعاتی مانند:

  • منابع آفریقا؛
  • سرمایهٔ خارجی؛
  • شرکت‌های بزرگ؛
  • بانک‌ها؛
  • مناطق پولی؛
  • صنایع استخراجی؛
  • فشار اقتصادی؛
  • سرمایه‌گذاری خارجی؛
  • کمک‌های اقتصادی؛
  • و ساختار تجارت جهانی

را بررسی کرد.[۵]

از نظر او، استقلال سیاسی زمانی واقعی خواهد بود که کشورهای تازه‌استقلال‌یافته بتوانند کنترل اقتصاد و منابع خود را نیز در اختیار داشته باشند.

سازوکارهای استعمار نو

نکرومه تأکید می‌کرد که استعمار نو برخلاف استعمار کلاسیک الزاماً از یک ابزار واحد استفاده نمی‌کند.

او دامنهٔ این ابزارها را از اقتصاد تا سیاست، فرهنگ، ایدئولوژی و حتی مذهب گسترش می‌داد.[۶]

در نظریه‌های مختلف، موارد زیر به‌عنوان سازوکارهای احتمالی استعمار نو مطرح شده‌اند:

  • وابستگی تجاری؛
  • بدهی خارجی؛
  • کنترل منابع طبیعی؛
  • نفوذ شرکت‌های فراملی؛
  • وابستگی فناوری؛
  • کمک‌های خارجی مشروط؛
  • نفوذ نظامی؛
  • فشار دیپلماتیک؛
  • وابستگی پولی؛
  • و نفوذ فرهنگی.

وجود هر یک از این روابط به‌تنهایی اثبات‌کنندهٔ استعمار نو نیست. کاربرد این مفهوم نیازمند نشان‌دادن رابطه‌ای پایدار و نامتقارن است که استقلال تصمیم‌گیری کشور ضعیف‌تر را به‌طور معناداری محدود کند.

وابستگی اقتصادی

وابستگی اقتصادی در مرکز بسیاری از نظریه‌های استعمار نو قرار دارد.

کشوری که بخش عمدهٔ درآمد صادراتی آن از یک یا چند مادهٔ خام تأمین می‌شود، ممکن است در برابر تغییر قیمت جهانی آسیب‌پذیر باشد.

اگر خریداران اصلی، منابع مالی، فناوری و مسیرهای صادراتی نیز در اختیار بازیگران خارجی باشند، این وابستگی می‌تواند بیشتر شود.

این مسئله به‌ویژه دربارهٔ اقتصادهایی مطرح شد که ساختار صادراتی آنها در دورهٔ استعمار شکل گرفته بود.

مواد خام

بسیاری از مستعمرات سابق اقتصادی داشتند که برای صادرات مواد خام سازمان‌دهی شده بود.

کاکائو، قهوه، پنبه، مس، نفت، کائوچو، طلا و دیگر مواد اولیه به کشورهای صنعتی صادر می‌شدند و کالاهای صنعتی از همان کشورها وارد می‌شدند.

این ساختار می‌توانست پس از استقلال نیز ادامه پیدا کند.

در یکی از مباحث مجمع عمومی سازمان ملل دربارهٔ استعمار نو، وابسته‌شدن کشورهای درحال‌توسعه به نقش تولیدکنندهٔ مواد خام و بازار محصولات صنعتی کشورهای توسعه‌یافته از جلوه‌های وابستگی اقتصادی توصیف شد.[۷]

تجارت نابرابر

یکی از استدلال‌های مرتبط با استعمار نو مسئلهٔ تجارت نابرابر است.

کشورهای صادرکنندهٔ مواد اولیه ممکن است کالاهایی با ارزش افزودهٔ پایین صادر کنند و کالاهای صنعتی با ارزش افزودهٔ بالا وارد کنند.

اگر قیمت مواد اولیه نسبت به محصولات صنعتی کاهش یابد، قدرت خرید کشورهای صادرکنندهٔ مواد خام کاهش پیدا می‌کند.

این مسئله بعدها در اقتصاد توسعه و نظریه‌های وابستگی نیز مورد توجه قرار گرفت.

رابطهٔ مبادله

رابطهٔ مبادله یا Terms of Trade نسبت قیمت کالاهای صادراتی به وارداتی یک کشور است.

کاهش طولانی‌مدت این نسبت می‌تواند به این معنا باشد که یک کشور برای واردکردن مقدار معینی کالای صنعتی باید حجم بیشتری از مواد خام صادر کند.

کشورهای درحال‌توسعه در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم بارها مسئلهٔ نامناسب‌بودن رابطهٔ مبادله را در نهادهای بین‌المللی مطرح کردند.

مجمع عمومی سازمان ملل در قطعنامه‌های مربوط به نظم نوین اقتصادی بین‌المللی نیز نگرانی کشورهای درحال‌توسعه دربارهٔ کاهش رابطهٔ مبادله، بدهی و عدم توازن اقتصاد جهانی را منعکس کرده است.[۸]

شرکت‌های چندملیتی

شرکت‌های چندملیتی در بسیاری از بحث‌های مربوط به استعمار نو جایگاه مهمی دارند.

شرکت‌های بزرگ ممکن است سرمایه، فناوری و شبکهٔ توزیع جهانی در اختیار داشته باشند که کشورهای کوچک‌تر فاقد آنها هستند.

منتقدان استعمار نو استدلال کرده‌اند که اگر بخش‌های راهبردی اقتصاد یک کشور در کنترل شرکت‌های خارجی قرار گیرند، استقلال اقتصادی آن کشور می‌تواند محدود شود.

در مقابل، سرمایه‌گذاری شرکت‌های خارجی می‌تواند سرمایه، فناوری، اشتغال و دسترسی به بازارهای جدید نیز فراهم کند.

از این رو، صرف حضور یک شرکت خارجی را نمی‌توان استعمار نو دانست؛ مسئلهٔ اصلی شرایط قرارداد، میزان قدرت چانه‌زنی، نحوهٔ توزیع منافع و امکان تنظیم فعالیت شرکت توسط دولت میزبان است.

منابع طبیعی

کنترل منابع طبیعی یکی از موضوعات اصلی بحث استعمار نو است.

نفت، گاز، مس، کبالت، طلا، الماس و دیگر منابع در بسیاری از کشورهای درحال‌توسعه بخش بزرگی از صادرات را تشکیل می‌دهند.

اگر استخراج، قیمت‌گذاری، فرآوری و صادرات این منابع عمدتاً در اختیار شرکت‌ها یا دولت‌های خارجی باشد، مسئلهٔ حاکمیت اقتصادی مطرح می‌شود.

به همین دلیل، کنترل ملی بر منابع طبیعی یکی از خواسته‌های مهم جنبش‌های استقلال‌طلب و دولت‌های تازه‌استقلال‌یافته بود.

حاکمیت دائمی بر منابع طبیعی

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ مفهوم حاکمیت دائمی ملت‌ها بر منابع طبیعی اهمیت زیادی پیدا کرد.

کشورهای تازه‌استقلال‌یافته استدلال می‌کردند که استقلال سیاسی باید شامل حق کنترل منابع اقتصادی نیز باشد.

این موضوع در مباحث سازمان ملل متحد و تلاش کشورهای درحال‌توسعه برای اصلاح نظام اقتصادی جهانی جایگاه مهمی یافت.

مجمع عمومی سازمان ملل در اسناد مختلف حق ملت‌ها بر ثروت و منابع طبیعی خود را مورد تأکید قرار داده است.[۹]

بدهی خارجی

بدهی خارجی یکی دیگر از موضوعات مرتبط با نظریهٔ استعمار نو است.

کشورها برای توسعهٔ زیرساخت، تأمین بودجه یا مقابله با بحران اقتصادی ممکن است از دولت‌ها، بانک‌ها یا مؤسسات بین‌المللی وام دریافت کنند.

بدهی به‌خودی‌خود نشانهٔ استعمار نو نیست.

تقریباً همهٔ دولت‌ها در نظام مالی جهانی وام می‌گیرند.

اما منتقدان استعمار نو استدلال می‌کنند که اگر بدهی به اندازه‌ای افزایش یابد که بخش بزرگی از سیاست اقتصادی کشور بر اساس خواست طلبکاران تعیین شود، می‌تواند به محدودشدن استقلال سیاست‌گذاری منجر شود.

کمک خارجی

کمک خارجی نیز در نظریهٔ استعمار نو دو برداشت متفاوت دارد.

کمک خارجی می‌تواند برای بهداشت، آموزش، زیرساخت، مبارزه با فقر و توسعه مفید باشد.

اما نکرومه و دیگر منتقدان استعمار نو هشدار می‌دادند که کمک می‌تواند با شروط سیاسی یا اقتصادی همراه شود و به ابزاری برای نفوذ تبدیل گردد.[۱۰]

بنابراین ماهیت کمک را باید بر اساس شرایط آن، میزان شفافیت و تأثیر واقعی آن بر استقلال تصمیم‌گیری کشور دریافت‌کننده بررسی کرد.

سرمایه‌گذاری خارجی

سرمایه‌گذاری خارجی نیز موضوعی دووجهی است.

سرمایه‌گذاری می‌تواند:

  • سرمایه وارد کند؛
  • فناوری منتقل کند؛
  • اشتغال ایجاد کند؛
  • تولید را افزایش دهد؛
  • و دسترسی به بازارهای جهانی را گسترش دهد.

اما در شرایطی که دولت میزبان قدرت تنظیم فعالیت سرمایه‌گذار را نداشته باشد، سودها عمدتاً از کشور خارج شوند یا سرمایه‌گذاری صرفاً بر استخراج منابع متمرکز باشد، منتقدان ممکن است آن را در چارچوب روابط وابستگی بررسی کنند.

بنابراین نظریهٔ استعمار نو میان اصل سرمایه‌گذاری خارجی و ساختار نامتقارن قدرت در سرمایه‌گذاری تمایز قائل می‌شود.

وابستگی فناوری

فناوری یکی دیگر از منابع احتمالی وابستگی است.

کشوری که برای صنایع راهبردی، ارتباطات، تجهیزات پزشکی، انرژی یا دفاع به فناوری خارجی وابسته باشد، ممکن است در برابر محدودیت صادرات یا قطع خدمات آسیب‌پذیر شود.

در اقتصاد معاصر، مسئلهٔ مالکیت فکری، نرم‌افزار، داده و زیرساخت دیجیتال نیز به این بحث افزوده شده است.

با این حال، وابستگی متقابل فناوری ویژگی عادی اقتصاد جهانی نیز هست و تنها زمانی در چارچوب استعمار نو قرار می‌گیرد که با رابطه‌ای پایدار و نامتقارن از سلطه پیوند داده شود.

وابستگی پولی

نظام پولی نیز در برخی نظریه‌های استعمار نو مورد توجه قرار گرفته است.

پس از استقلال برخی مستعمرات، روابط پولی آنها با قدرت استعماری سابق ادامه یافت.

نکرومه در کتاب خود مناطق پولی و بانک‌های خارجی را از جمله سازوکارهایی بررسی کرد که به اعتقاد او می‌توانستند وابستگی اقتصادی را حفظ کنند.[۱۱]

منتقدان این دیدگاه تأکید می‌کنند که عضویت در یک نظام پولی مشترک می‌تواند مزایایی مانند ثبات قیمت و کاهش هزینهٔ مبادله نیز داشته باشد؛ بنابراین ارزیابی آن نیازمند بررسی توازن هزینه‌ها و منافع است.

استعمار نو و فرهنگ

برخی نظریه‌پردازان مفهوم استعمار نو را از اقتصاد و سیاست فراتر برده و به حوزهٔ فرهنگ گسترش داده‌اند.

رسانه، زبان، آموزش، سینما، تبلیغات و صنایع فرهنگی می‌توانند بر ارزش‌ها و الگوهای مصرف در جوامع دیگر تأثیر بگذارند.

اصطلاح‌هایی مانند امپریالیسم فرهنگی در همین زمینه شکل گرفته‌اند.

با این حال، تأثیر فرهنگی را نباید به‌طور خودکار با استعمار نو برابر دانست.

فرهنگ‌ها در جهان معاصر به‌طور متقابل بر یکدیگر اثر می‌گذارند و اثبات رابطهٔ سلطه نیازمند شواهدی فراتر از صرف گسترش محصولات فرهنگی خارجی است.

استعمار نو و آموزش

آموزش نیز می‌تواند یکی از عرصه‌های استمرار میراث استعمار باشد.

در بسیاری از کشورهای سابقاً مستعمره، زبان قدرت استعماری سابق همچنان زبان آموزش عالی یا دستگاه اداری باقی مانده است.

این امر می‌تواند امکان ارتباط بین‌المللی ایجاد کند، اما در عین حال ممکن است دربارهٔ جایگاه زبان‌ها و دانش بومی بحث‌هایی ایجاد کند.

مطالعات پسااستعماری به این موضوع توجه کرده‌اند که نظام آموزشی چگونه می‌تواند روایت‌های تاریخی و فرهنگی خاصی را بازتولید کند.

استعمار نو و رسانه

تمرکز مالکیت رسانه و جریان نامتوازن اطلاعات جهانی نیز در برخی نظریه‌ها به استعمار نو مرتبط شده است.

کشورهایی که بخش بزرگی از محتوای خبری و فرهنگی خود را از منابع خارجی دریافت می‌کنند ممکن است در شکل‌دهی مستقل به فضای عمومی خود با محدودیت مواجه شوند.

با گسترش اینترنت، این بحث شکل تازه‌ای پیدا کرده و پلتفرم‌های دیجیتال و شرکت‌های فناوری نیز وارد آن شده‌اند.

استعمار دیجیتال

در سال‌های اخیر اصطلاح استعمار دیجیتال یا Digital Colonialism در برخی مطالعات دانشگاهی و انتقادی به کار رفته است.

این مفهوم به تمرکز زیرساخت‌های دیجیتال، داده‌ها، پلتفرم‌ها و فناوری‌های کلیدی در دست شمار محدودی از شرکت‌ها یا کشورهای قدرتمند اشاره دارد.

منتقدان استدلال می‌کنند که کنترل داده و زیرساخت دیجیتال می‌تواند شکل تازه‌ای از وابستگی ایجاد کند.

با این حال، «استعمار دیجیتال» مفهومی جدید و مورد بحث است و نباید آن را بدون تعریف و شواهد مشخص معادل استعمار کلاسیک دانست.

استعمار نو و مداخلهٔ سیاسی

دخالت خارجی در سیاست داخلی دولت‌های مستقل نیز یکی از موضوعات بحث استعمار نو بوده است.

این دخالت می‌تواند در اشکال مختلفی مانند فشار سیاسی، حمایت از گروه‌های خاص، عملیات مخفی یا دخالت در تغییر حکومت مطرح شود.

در دوران جنگ سرد، ایالات متحده و اتحاد شوروی هر دو در کشورهای مختلف از حکومت‌ها یا گروه‌های سیاسی همسو با منافع خود حمایت کردند.

بررسی چنین مواردی نیازمند اسناد تاریخی مشخص است و مفهوم استعمار نو نباید جای تحلیل دقیق هر مداخله را بگیرد.

استعمار نو و حضور نظامی

وجود پایگاه‌های نظامی خارجی نیز گاه در ادبیات استعمار نو مطرح می‌شود.

اما وجود یک پایگاه خارجی به‌خودی‌خود استعمار نو محسوب نمی‌شود؛ بسیاری از پایگاه‌ها بر اساس پیمان‌های رسمی میان دولت‌ها ایجاد شده‌اند.

پرسش اصلی آن است که قرارداد در چه شرایطی منعقد شده، آیا دولت میزبان امکان واقعی تغییر یا لغو آن را دارد و رابطهٔ قدرت میان طرفین تا چه اندازه متوازن است.

استعمار نو در آفریقا

آفریقا یکی از اصلی‌ترین مناطق شکل‌گیری نظریهٔ استعمار نو بود.

کشورهای آفریقایی پس از استقلال با مجموعه‌ای از مشکلات روبه‌رو بودند:

  • اقتصاد وابسته به صادرات مواد خام؛
  • مرزهای به‌جامانده از استعمار؛
  • کمبود سرمایه و فناوری؛
  • وابستگی به بازارهای خارجی؛
  • شرکت‌های خارجی فعال در معادن؛
  • و ضعف زیرساخت صنعتی.

نکرومه استدلال می‌کرد که این شرایط می‌تواند استقلال سیاسی را بدون استقلال اقتصادی باقی بگذارد.

پان‌آفریقاییسم

پان‌آفریقاییسم با نقد استعمار نو ارتباط نزدیکی داشت.

نکرومه معتقد بود کشورهای کوچک آفریقایی به‌تنهایی قدرت اقتصادی و سیاسی کافی برای مقابله با فشار قدرت‌های بزرگ ندارند.

او از وحدت سیاسی و اقتصادی آفریقا حمایت می‌کرد.

در این دیدگاه، همکاری منطقه‌ای نه‌تنها آرمانی سیاسی، بلکه ابزاری برای کاهش وابستگی خارجی بود.

سازمان وحدت آفریقا

تشکیل سازمان وحدت آفریقا در سال ۱۹۶۳ یکی از نتایج مهم موج استقلال آفریقا بود.

دولت‌های تازه‌استقلال‌یافته بر مبارزه با استعمار، حمایت از جنبش‌های آزادی‌بخش و دفاع از حاکمیت کشورهای آفریقایی تأکید داشتند.

بحث دربارهٔ استعمار نو نیز در همین فضای سیاسی رشد کرد.

بعدها اتحادیه آفریقا جانشین سازمان وحدت آفریقا شد.

جنبش عدم تعهد

جنبش عدم تعهد نیز در مقابله با استعمار، امپریالیسم و وابستگی خارجی شکل گرفت.

کشورهای عضو این جنبش می‌کوشیدند در دوران جنگ سرد استقلال خود را از بلوک‌های قدرت حفظ کنند.

اسناد تاریخی جنبش عدم تعهد استعمار نو را در کنار استعمار، نژادپرستی و اشکال مختلف سلطهٔ خارجی مورد انتقاد قرار داده‌اند.[۱۲]

کنفرانس باندونگ

کنفرانس باندونگ در سال ۱۹۵۵ یکی از رویدادهای مهم همکاری کشورهای آسیایی و آفریقایی بود.

کشورهای شرکت‌کننده دربارهٔ استعمار، استقلال، توسعه و روابط بین‌المللی بحث کردند.

روح باندونگ بر حاکمیت ملی، عدم مداخله و همکاری میان کشورهای تازه‌استقلال‌یافته تأکید داشت.

این فضای سیاسی بعدها در شکل‌گیری جنبش عدم تعهد و مباحث مربوط به مقابله با استعمار نو تأثیر گذاشت.

نظم نوین اقتصادی بین‌المللی

در دههٔ ۱۹۷۰ کشورهای درحال‌توسعه خواهان ایجاد نظم نوین اقتصادی بین‌المللی شدند.

هدف این طرح اصلاح ساختارهایی بود که از دید این کشورها موجب نابرابری میان کشورهای توسعه‌یافته و درحال‌توسعه می‌شدند.

موضوعاتی مانند:

  • قیمت مواد خام؛
  • تجارت؛
  • انتقال فناوری؛
  • کنترل منابع طبیعی؛
  • بدهی؛
  • توسعه؛
  • و نقش شرکت‌های فراملی

در این مباحث اهمیت داشتند.

مجمع عمومی سازمان ملل متحد در قطعنامه‌های دههٔ ۱۹۷۰ نگرانی دربارهٔ استعمار نو، سلطهٔ خارجی و موانع اقتصادی توسعهٔ کشورهای درحال‌توسعه را منعکس کرد.[۱۳]

سازمان ملل متحد و استعمار نو

اصطلاح «استعمار نو» در اسناد و مباحث مختلف سازمان ملل متحد نیز به کار رفته است.

مجمع عمومی در قطعنامهٔ ۳۲/۱۷۴ در سال ۱۹۷۷ از استعمار، استعمار نو، تبعیض نژادی، آپارتاید، تجاوز خارجی و سلطهٔ بیگانه به‌عنوان موانعی در برابر رهایی اقتصادی و توسعهٔ کشورهای درحال‌توسعه یاد کرد.[۱۴]

در قطعنامهٔ ۴۰/۱۱۴ در سال ۱۹۸۵ نیز استعمار و استعمار نو در کنار موانع دیگر تحقق کامل حقوق بشر ذکر شدند و حق ملت‌ها بر ثروت و منابع طبیعی خود مورد تأکید قرار گرفت.[۱۵]

این کاربردها نشان می‌دهد که مفهوم استعمار نو تنها در آثار نظریه‌پردازان ضداستعماری باقی نماند و وارد بخشی از ادبیات سیاسی بین‌المللی نیز شد.

استعمار نو و نظریه وابستگی

نظریه وابستگی یکی از مهم‌ترین جریان‌های فکری مرتبط با استعمار نو است.

این نظریه در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ گسترش یافت.

نظریه‌پردازان وابستگی استدلال می‌کردند که توسعه و توسعه‌نیافتگی را نباید دو مرحلهٔ جداگانه در یک مسیر واحد دانست.

به اعتقاد آنان، توسعهٔ کشورهای صنعتی و عقب‌ماندگی برخی کشورهای پیرامونی می‌تواند از طریق روابط تاریخی اقتصاد جهانی به یکدیگر مرتبط باشد.

آندره گوندر فرانک

آندره گوندر فرانک از نظریه‌پردازان شناخته‌شدهٔ وابستگی بود.

او مفهوم «توسعهٔ توسعه‌نیافتگی» را مطرح کرد.

از دید او، ادغام مناطق پیرامونی در اقتصاد جهانی الزاماً به توسعهٔ مشابه کشورهای صنعتی منجر نمی‌شود.

ساختار رابطهٔ مرکز و پیرامون می‌تواند منابع را از مناطق پیرامونی به مراکز اقتصادی منتقل کند.

این تحلیل با برخی استدلال‌های نظریهٔ استعمار نو هم‌پوشانی داشت.

سمیر امین

سمیر امین، اقتصاددان مصری ـ فرانسوی، از دیگر نظریه‌پردازان مهم وابستگی و نظام جهانی بود.

او به مسئلهٔ توسعهٔ نامتوازن، مرکز و پیرامون و ساختار سرمایه‌داری جهانی پرداخت.

امین استدلال می‌کرد که اقتصادهای پیرامونی تحت شرایطی متفاوت از اقتصادهای مرکزی توسعه یافته‌اند و ساختار جهانی می‌تواند نابرابری را بازتولید کند.

والتر رادنی

والتر رادنی، مورخ و نظریه‌پرداز گویانی، در کتاب چگونه اروپا آفریقا را توسعه‌نیافته کرد رابطهٔ میان استعمار اروپا و توسعه‌نیافتگی آفریقا را بررسی کرد.

او استدلال می‌کرد که توسعهٔ اروپا و عقب‌ماندگی آفریقا را باید در ارتباط تاریخی با یکدیگر مطالعه کرد.

آثار رادنی از منابع مهم سنت فکری ضداستعماری و مطالعات وابستگی به شمار می‌روند.

نظریه نظام جهانی

ایمانوئل والرشتاین در نظریه نظام جهانی اقتصاد جهانی را به سه موقعیت اصلی تقسیم کرد:

  • مرکز؛
  • نیمه‌پیرامون؛
  • پیرامون.

در این چارچوب، مناطق مختلف در تقسیم بین‌المللی کار جایگاه‌های متفاوتی دارند.

کشورهای مرکز معمولاً فعالیت‌های دارای ارزش افزودهٔ بیشتر را در اختیار دارند، در حالی که مناطق پیرامونی بیشتر به تولید مواد اولیه یا نیروی کار ارزان وابسته‌اند.

اگرچه نظریهٔ نظام جهانی با استعمار نو یکسان نیست، هر دو به ساختار نابرابر اقتصاد جهانی توجه دارند.

استعمار نو و جهانی‌شدن

جهانی‌شدن بحث استعمار نو را پیچیده‌تر کرده است.

اقتصادهای ملی امروز از طریق تجارت، سرمایه، فناوری و زنجیره‌های تأمین به‌شدت به یکدیگر وابسته‌اند.

وابستگی متقابل به‌خودی‌خود استعمار نو نیست.

مسئله زمانی مطرح می‌شود که رابطه به‌طور پایدار نامتقارن باشد و یک طرف بتواند تصمیم‌های طرف دیگر را بدون امکان متقابل مشابه تحت تأثیر قرار دهد.

به همین دلیل، تحلیل استعمار نو در جهان معاصر نیازمند تمایز میان وابستگی متقابل و وابستگی یک‌جانبه است.

استعمار نو و حاکمیت

مفهوم حاکمیت در مرکز بحث استعمار نو قرار دارد.

در حقوق بین‌الملل، دولت‌های مستقل از نظر حقوقی برابرند.

اما قدرت اقتصادی و سیاسی آنها در عمل برابر نیست.

کشوری با اقتصاد کوچک ممکن است در مذاکره با یک دولت بزرگ یا شرکت چندملیتی قدرت چانه‌زنی کمتری داشته باشد.

نظریهٔ استعمار نو می‌پرسد در چه نقطه‌ای این نابرابری قدرت از وابستگی عادی عبور کرده و استقلال واقعی تصمیم‌گیری را تضعیف می‌کند.

حق تعیین سرنوشت اقتصادی

جنبش‌های ضداستعماری مفهوم حق تعیین سرنوشت را تنها به استقلال سیاسی محدود نمی‌کردند.

از دید بسیاری از رهبران کشورهای تازه‌استقلال‌یافته، ملت باید بتواند دربارهٔ منابع طبیعی، سیاست اقتصادی و مسیر توسعهٔ خود نیز تصمیم بگیرد.

این دیدگاه زمینهٔ طرح مفهوم «حاکمیت دائمی بر منابع طبیعی» و مطالبات مربوط به نظم نوین اقتصادی بین‌المللی شد.

استعمار نو و حقوق بشر

بحث استعمار نو در برخی اسناد سازمان ملل با حقوق بشر نیز پیوند یافته است.

مجمع عمومی سازمان ملل در قطعنامهٔ ۴۰/۱۱۴، استعمار و استعمار نو را در میان موانع تحقق کامل حقوق بشر ذکر کرد و هم‌زمان بر حق ملت‌ها برای اعمال حاکمیت کامل بر ثروت و منابع طبیعی خود تأکید نمود.[۱۶]

در این چارچوب، استقلال اقتصادی با امکان تحقق حقوق اقتصادی و اجتماعی مرتبط دانسته می‌شود.

نقد مفهوم استعمار نو

مفهوم استعمار نو با انتقادهایی نیز روبه‌روست.

یکی از مهم‌ترین انتقادها، گستردگی بیش از حد مفهوم است.

اگر هر رابطهٔ نابرابر اقتصادی، هر سرمایه‌گذاری خارجی یا هر نفوذ سیاسی استعمار نو نامیده شود، مفهوم قدرت تحلیلی خود را از دست می‌دهد.

کشورهای جهان از نظر قدرت اقتصادی برابر نیستند و صرف نابرابری به‌معنای وجود رابطهٔ استعماری نیست.

بنابراین برای کاربرد دقیق این مفهوم باید سازوکار سلطه، وابستگی و محدودشدن استقلال تصمیم‌گیری مشخص شود.

مسئلهٔ عاملیت کشورهای درحال‌توسعه

نقد دیگر آن است که برخی روایت‌های استعمار نو ممکن است کشورهای درحال‌توسعه را بازیگرانی کاملاً منفعل تصویر کنند.

در حالی که دولت‌ها و نخبگان این کشورها نیز تصمیم می‌گیرند، مذاکره می‌کنند، ائتلاف می‌سازند و گاه از رقابت قدرت‌های خارجی به سود خود استفاده می‌کنند.

همچنین سیاست‌های داخلی، کیفیت نهادها، فساد، جنگ، نظام سیاسی و تصمیم‌های اقتصادی داخلی می‌توانند در توسعه یا توسعه‌نیافتگی نقش داشته باشند.

از این رو، عوامل خارجی و داخلی باید هم‌زمان بررسی شوند.

مشکل تبیین تک‌علتی

توسعه‌نیافتگی را نمی‌توان در همهٔ کشورها صرفاً با استعمار نو توضیح داد.

کشورهایی با تجربه‌های استعماری مشابه مسیرهای اقتصادی بسیار متفاوتی طی کرده‌اند.

برخی کشورهای سابقاً مستعمره به اقتصادهای صنعتی و پردرآمد تبدیل شده‌اند، در حالی که برخی دیگر همچنان با فقر و بی‌ثباتی روبه‌رو هستند.

این تفاوت نشان می‌دهد که میراث استعمار، ساختار اقتصاد جهانی، نهادهای داخلی، سیاست دولت و شرایط تاریخی باید در کنار یکدیگر مطالعه شوند.

کاربرد سیاسی اصطلاح

«استعمار نو» علاوه بر مفهوم دانشگاهی، اصطلاحی سیاسی نیز هست.

دولت‌ها و جنبش‌های مختلف گاه رقبای خارجی خود را به استعمار نو متهم می‌کنند.

به همین دلیل، در یک مقالهٔ دانشنامه‌ای باید میان:

کاربرد تحلیلی مفهوم

و

اتهام سیاسی استعمار نو

تمایز گذاشت.

اگر یک دولت، حزب یا جنبش کشوری دیگر را «استعمارگر نو» می‌نامد، این ادعا باید به گوینده نسبت داده شود و به‌عنوان واقعیتی اثبات‌شده ارائه نشود.

استعمار نو در جهان چندقطبی

مفهوم استعمار نو در آغاز عمدتاً برای نقد روابط قدرت‌های استعماری سابق با کشورهای تازه‌استقلال‌یافته به کار می‌رفت.

اما در سدهٔ بیست‌ویکم برخی تحلیلگران آن را دربارهٔ روابط قدرت‌های مختلف با کشورهای ضعیف‌تر نیز به کار می‌برند.

در این کاربرد جدید، استعمار نو دیگر الزاماً به رابطهٔ یک مستعمرهٔ سابق با استعمارگر سابق محدود نیست.

با این حال، هرچه مفهوم گسترده‌تر شود، ضرورت تعریف دقیق معیارهای آن نیز بیشتر می‌شود.

استعمار نو و قدرت‌های بزرگ

رقابت قدرت‌های بزرگ بر سر بازارها، منابع، فناوری، مسیرهای تجاری و نفوذ سیاسی می‌تواند کشورهای کوچک‌تر را تحت فشار قرار دهد.

اما ارزیابی این روابط باید بر اساس شواهد مشخص صورت گیرد.

وام خارجی، سرمایه‌گذاری یا همکاری نظامی تنها زمانی می‌تواند در چارچوب استعمار نو تحلیل شود که بتوان نشان داد رابطهٔ حاصل، استقلال تصمیم‌گیری کشور دریافت‌کننده را به شکل ساختاری محدود کرده است.

ایران و استعمار نو

مفهوم استعمار نو در گفتمان سیاسی معاصر ایران نیز به‌کار رفته است، اما کاربرد آن اغلب سیاسی و مناقشه‌برانگیز بوده است.

از نظر تاریخی، ایران برخلاف بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیایی به مستعمرهٔ رسمی یک قدرت اروپایی تبدیل نشد، اما در سده‌های نوزدهم و بیستم تحت فشار و نفوذ قدرت‌های خارجی، به‌ویژه روسیه و بریتانیا، قرار داشت.

امتیازات اقتصادی، نفوذ خارجی بر منابع، قراردادهای سیاسی و مسئلهٔ نفت از موضوعات مهم تاریخ روابط ایران با قدرت‌های خارجی بودند.

جنبش ملی شدن صنعت نفت نمونه‌ای مهم از تلاش برای افزایش حاکمیت ملی بر منابع اقتصادی بود.

دولت محمد مصدق ملی‌شدن نفت را در چارچوب حق ایران برای کنترل منابع خود دنبال کرد.

این تجربه در ادبیات سیاسی بعدی ایران با مباحث استقلال اقتصادی و مقابله با نفوذ خارجی پیوند خورد.

با این حال، برای اطلاق دقیق اصطلاح «استعمار نو» به هر دوره یا رابطهٔ مشخص در تاریخ ایران باید ساختار آن رابطه، میزان وابستگی و شواهد تاریخی به‌طور جداگانه بررسی شود.

استقلال و آزادی

یکی از مضامین اصلی اندیشهٔ ضداستعماری رابطهٔ استقلال و آزادی است.

استقلال خارجی به معنای رهایی از سلطهٔ قدرت خارجی است.

آزادی سیاسی به حقوق و مشارکت شهروندان در داخل کشور مربوط می‌شود.

این دو مفهوم الزاماً یکسان نیستند.

کشوری ممکن است از نظر خارجی مستقل باشد اما دارای حکومتی دیکتاتوری یا اقتدارگرا باشد.

همچنین یک دولت ممکن است ادعای مقابله با نفوذ خارجی را برای محدودکردن آزادی‌های داخلی به کار گیرد.

از دیدگاه دانشنامه‌ای، استقلال ملی و آزادی سیاسی باید به‌عنوان دو بُعد مرتبط اما متمایز بررسی شوند.

استعمار نو و دیکتاتوری

در برخی موارد تاریخی، قدرت‌های خارجی از حکومت‌های غیردموکراتیک حمایت کرده‌اند؛ همان‌گونه که در موارد دیگر از مخالفان چنین حکومت‌هایی حمایت کرده‌اند.

نظریه‌های استعمار نو توجه ویژه‌ای به رابطهٔ میان منافع خارجی و نخبگان داخلی دارند.

اما حمایت خارجی تنها عامل بقای دیکتاتوری نیست.

ساختار دولت، نیروهای امنیتی، منابع اقتصادی، ائتلاف نخبگان، مشروعیت و توان سازمان‌یابی اپوزیسیون نیز در دوام حکومت‌های غیردموکراتیک نقش دارند.

استعمار نو و اپوزیسیون

جنبش‌های ضداستعماری تاریخی اغلب خود به اپوزیسیون حکومت‌های وابسته به قدرت‌های خارجی تبدیل شدند.

در بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیایی، احزاب و جنبش‌های استقلال‌طلب هم‌زمان خواهان استقلال سیاسی و کنترل ملی بر منابع اقتصادی بودند.

پس از استقلال نیز اختلاف بر سر میزان وابستگی به قدرت‌های خارجی به یکی از محورهای رقابت سیاسی در برخی کشورها تبدیل شد.

استعمار نو و جنبش‌های آزادی‌بخش ملی

جنبش‌های آزادی‌بخش ملی تنها برای پایان‌دادن به حکومت رسمی استعمار مبارزه نمی‌کردند.

بسیاری از آنها استقلال اقتصادی را نیز بخشی از آزادی ملی می‌دانستند.

جبهه آزادی‌بخش ملی الجزایر، جنبش‌های استقلال آفریقا و برخی جنبش‌های آسیایی کنترل منابع طبیعی و اقتصاد ملی را از اهداف دوران پس از استقلال می‌دانستند.

همین مسئله باعث شد مفهوم استعمار نو در ادبیات این جنبش‌ها اهمیت پیدا کند.

استعمار نو و استعمارزدایی

استعمارزدایی در معنای حقوقی با پایان حکومت استعماری و دستیابی به استقلال سیاسی تحقق پیدا می‌کند.

اما نظریهٔ استعمار نو استدلال می‌کند که استعمارزدایی می‌تواند فرایندی گسترده‌تر باشد.

از این منظر، استقلال سیاسی باید با:

  • حاکمیت اقتصادی؛
  • کنترل منابع؛
  • ظرفیت نهادی؛
  • استقلال تصمیم‌گیری؛
  • و کاهش وابستگی ساختاری

همراه شود.

این برداشت گاهی «استعمارزدایی اقتصادی» نامیده می‌شود.

اهمیت مفهوم استعمار نو

اهمیت مفهوم استعمار نو در طرح یک پرسش بنیادی است:

آیا استقلال حقوقی یک دولت الزاماً به معنای استقلال واقعی آن در نظام بین‌المللی است؟

این پرسش به یکی از مسائل اصلی اقتصاد سیاسی بین‌الملل تبدیل شده است.

کشورها از نظر حقوقی برابرند، اما از نظر ثروت، فناوری، قدرت نظامی، دسترسی به سرمایه و توان تأثیرگذاری بر نهادهای بین‌المللی تفاوت‌های بزرگی دارند.

نظریهٔ استعمار نو تلاش می‌کند پیامدهای این عدم توازن را بررسی کند.

تمایز میان وابستگی و استعمار نو

هر وابستگی‌ای استعمار نو نیست.

اقتصاد جهانی بر شبکه‌های گستردهٔ وابستگی متقابل بنا شده است.

کشورهای صنعتی نیز برای انرژی، مواد خام، بازارها و زنجیره‌های تأمین به کشورهای دیگر وابسته‌اند.

برای استفادهٔ تحلیلی از مفهوم استعمار نو، معمولاً باید ویژگی‌هایی مانند:

  • عدم تقارن شدید قدرت؛
  • استمرار تاریخی رابطهٔ وابستگی؛
  • محدودشدن استقلال تصمیم‌گیری؛
  • انتقال نامتوازن منابع یا منافع؛
  • و نبود امکان واقعی برای تغییر شرایط رابطه

بررسی شوند.

بدون چنین معیارهایی، مفهوم استعمار نو می‌تواند به برچسبی سیاسی برای هر رابطهٔ خارجی نامطلوب تبدیل شود.

استعمار نو در مطالعات معاصر

در پژوهش‌های معاصر، استعمار نو در کنار مفاهیمی مانند:

  • امپریالیسم؛
  • وابستگی؛
  • هژمونی؛
  • استعمار پسااستعماری؛
  • قدرت ساختاری؛
  • امپریالیسم فرهنگی؛
  • استعمار دیجیتال؛
  • و روابط شمال ـ جنوب

بررسی می‌شود.

برخی پژوهشگران همچنان آن را مفهومی مفید برای توضیح استمرار روابط قدرت پس از استعمار می‌دانند.

برخی دیگر ترجیح می‌دهند از مفاهیم دقیق‌تری مانند وابستگی اقتصادی، قدرت ساختاری، عدم تقارن تجاری یا نفوذ سیاسی استفاده کنند.

جمع‌بندی

استعمار نو مفهومی است که برای توضیح تداوم یا بازتولید روابط نابرابر سلطه پس از پایان استعمار رسمی شکل گرفت.

در استعمار کلاسیک، قدرت خارجی مستقیماً بر مستعمره حکومت می‌کرد. در نظریهٔ استعمار نو، کشور مورد بحث دارای استقلال رسمی و حاکمیت حقوقی است، اما ممکن است از طریق وابستگی اقتصادی، مالی، تجاری، سیاسی یا دیگر سازوکارها تحت نفوذ خارجی قرار گیرد.

قوام نکرومه نقش اساسی در تثبیت این مفهوم داشت. کتاب او استعمار نو: آخرین مرحلهٔ امپریالیسم در سال ۱۹۶۵ یکی از متون اصلی این حوزه شد. نکرومه استدلال می‌کرد که استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی می‌تواند ناقص باقی بماند.[۱۷]

این مفهوم بعدها با نظریه وابستگی، نظریهٔ نظام جهانی، مطالعات پسااستعماری و نقد ساختار اقتصاد جهانی پیوند خورد.

شرکت‌های چندملیتی، بدهی خارجی، تجارت مواد خام، کمک خارجی، وابستگی فناوری و نفوذ سیاسی از جمله موضوعاتی هستند که در ادبیات استعمار نو مورد بررسی قرار گرفته‌اند.

در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، مفهوم استعمار نو وارد بخشی از ادبیات رسمی بین‌المللی نیز شد. مجمع عمومی سازمان ملل متحد در چند قطعنامه از استعمار نو در کنار استعمار و دیگر اشکال سلطهٔ خارجی یاد کرد و بر اهمیت رهایی اقتصادی کشورهای درحال‌توسعه و حاکمیت ملت‌ها بر منابع طبیعی خود تأکید داشت.[۱۸][۱۹]

با این حال، «استعمار نو» مفهومی مناقشه‌برانگیز است. هر رابطهٔ اقتصادی نابرابر، سرمایه‌گذاری خارجی یا وابستگی تجاری را نمی‌توان به‌طور خودکار استعمار نو نامید. کشورهای ضعیف‌تر نیز دارای عاملیت سیاسی‌اند و عوامل داخلی مانند ساختار دولت، سیاست اقتصادی، فساد، جنگ و کیفیت نهادها می‌توانند در سرنوشت آنها نقش مهمی داشته باشند.

از این رو، کاربرد دانشنامه‌ای مفهوم استعمار نو نیازمند نشان‌دادن سازوکار مشخصی است که از طریق آن یک رابطهٔ نامتقارن خارجی، استقلال واقعی یک کشور را در تصمیم‌گیری سیاسی یا اقتصادی محدود می‌کند.

اهمیت پایدار این مفهوم در پرسشی است که از دوران استعمارزدایی باقی مانده است: آیا استقلال تنها به معنای داشتن دولت و حاکمیت حقوقی است، یا استقلال اقتصادی و توانایی تعیین آزادانهٔ مسیر توسعه نیز بخشی از استقلال واقعی یک جامعه محسوب می‌شود؟

جستارهای وابسته

منابع

کتاب‌شناسی

  • Amin, Samir. Accumulation on a World Scale: A Critique of the Theory of Underdevelopment. New York: Monthly Review Press, 1974.
  • Fanon, Frantz. The Wretched of the Earth. New York: Grove Press, 1963.
  • Frank, Andre Gunder. Capitalism and Underdevelopment in Latin America. New York: Monthly Review Press, 1967.
  • Memmi, Albert. The Colonizer and the Colonized. Boston: Beacon Press, 1991.
  • Nkrumah, Kwame. Africa Must Unite. London: Heinemann, 1963.
  • Nkrumah, Kwame. Neo-Colonialism: The Last Stage of Imperialism. London: Thomas Nelson & Sons, 1965.
  • Rodney, Walter. How Europe Underdeveloped Africa. London: Bogle-L'Ouverture Publications, 1972.
  • Said, Edward W. Orientalism. New York: Pantheon Books, 1978.
  • Wallerstein, Immanuel. The Modern World-System I: Capitalist Agriculture and the Origins of the European World-Economy in the Sixteenth Century. New York: Academic Press, 1974.
  • Young, Robert J. C. Postcolonialism: An Historical Introduction. Oxford: Blackwell, 2001.