(۲۸ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۶ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱:
خط ۱:
{{جعبه زندگینامه
{{جعبه زندگینامه
| اندازه جعبه =
| عنوان =
| عنوان ۲ =
| نام = اشرف ربیعی
| نام = اشرف ربیعی
| تصویر = اشرف ربیعی.jpg
| تصویر = اشرف ربیعی.jpg
| اندازه تصویر = 200px
| اندازه تصویر = 200px
| عنوان تصویر =
| زادروز = ۱۳۳۰ (خورشیدی)
| زادروز = ۱۳۳۰ (خورشیدی)
| زادگاه = زنجان
| زادگاه = زنجان
| تاریخ مرگ = ۱۹ بهمن ۱۳۶۰(خورشیدی)
| تاریخ مرگ = ۱۹ بهمن ۱۳۶۰(خورشیدی)
| مکان مرگ = خیابان زعفرانیه تهران
| مکان مرگ = خیابان زعفرانیه تهران
| علت مرگ = درگیری با سپاه پاسداران
| علت مرگ = درگیری با سپاه پاسداران
| آرامگاه = بهشتزهرا
| آرامگاه = خاوران
| بناهای یادبود =
| محل زندگی =تهران
| محل زندگی =
| ملیت =ایرانی
| ملیت =
| نامهای دیگر = اشرف رجوی
| نامهای دیگر =
| تحصیلات = لیسانس فیزیک
| نژاد =
| دانشگاه = دانشگاه صنعتی شریف
| تابعیت =
| سالهای فعالیت =۱۳۵۱-۱۳۶۰
| تحصیلات = لیسانس فیزیک دانشگاه صنعتی شریف
| نقشهای برجسته =کاندید مجلس شورای ملی-از مسئولین سازمان مجاهدین خلق ایران
| دانشگاه =
| جنبش =سازمان مجاهدین خلق ایران
| پیشه =
| دین =اسلام
| سالهای فعالیت =
| مذهب =شیعه
| کارفرما =
| همسر =مسعود رجوی
| نهاد =
| نماینده =
| شناختهشده برای =
| نقشهای برجسته =
| سبک =
| تأثیرگذاران =
| تأثیرپذیرفتگان =
| شهر خانگی =
| دستمزد =
| Net worth =
| قد =
| وزن =
| تلویزیون =
| لقب =
| دوره =
| پس از =
| پیش از =
| حزب =
| جنبش =
| مخالفان =
| هیئت =
| دین =
| مذهب =
| اتهام =
| مجازات =
| وضعیت گناهکاری =
| منصب =
| مکتب =
| آثار =
| همسر =
| شریک زندگی =
| فرزندان =
| والدین =
| خویشاوندان سرشناس =
| گفتاورد =
| جوایز =
| امضا =
| اندازه امضا =
| signature_alt =
| وبگاه =
| imdb_id =
| Soure_id =
| پانویس =
}}
}}
اشرف ربیعی (رجوی) در سال ۱۳۳۰ در زنجان دیده به جهان گشود،بعد از پایان دروه دبیرستان وارد دانشگاه صنعتی شریف تهران شد و در رشتهی فیزیک فارغالتحصیل شد، در ابتدای دههی ۵۰ خورشیدی اشرف وارد مبارزه شد، شهریور ۵۰ با ضربهای که [[سازمان مجاهدین خلق ایران|سازمان مجاهدین ایران]] از ساواک خورد سازمان مجاهدین که تا آن زمان مخفی بود علنی شد، اشرف بشدت تحت تأثیر خط و مشی سازمان قرار گرفت و در سال ۱۳۵۱ از طریق شهید خلیل طباطبایی، با سازمان آشنا شد و در ارتباط با آن قرار گرفت به این ترتیب فعالیتهای اشرف در ارتباط با سازمان مجاهدین، از سال ۱۳۵۱ شروع شد.
'''اشرف ربیعی،''' (رجوی) در سال ۱۳۳۰ در زنجان به دنیا آمد. بعد از پایان دروه دبیرستان وارد دانشگاه صنعتی شریف تهران شد و در رشتهی فیزیک فارغالتحصیل گشت. اشرف ربیعی در ابتدای دههی ۵۰ خورشیدی وارد فعالیتهای سیاسی شد. پس از [[ضربهی اول شهریور ۱۳۵۰|ضربهی ساواک در شهریور ۵۰]] به [[سازمان مجاهدین خلق ایران|سازمان مجاهدین ایران]]، این سازمان علنی شد و همه از وجود آن باخبر شدند. اشرف ربیعی از همان آغاز تحت تأثیر سازمان مجاهدین مشی سیاسی و ایدئولوژیک آن قرار گرفت. او در سال ۱۳۵۱ از طریق خلیل طباطبایی به سازمان مجاهدین خلق وصل شد و فعالیتهای خود را آغاز کرد.
با دستگیری خلیل طباطبایی، اشرف هم بازداشت شد، و نخستین تجربه زندان را به تجارب دیگرش افزود. خلیل طباطبایی در زیر شکنجه جان باخت، این واقعه تأثیر زیادی بر روی اشرف گذاشت، اما در تلاش برای وصل مجدد به سازمان مجاهدین خلق ایران، علی اکبر نبوی نوری را پیدا کرد که از طریق او توانست به سازمان وصل بشود.
با دستگیری خلیل طباطبایی، اشرف ربیعی نیز بازداشت شد. خلیل طباطبایی در زیر شکنجههای ساواک جان باخت، اشرف ربیعی پس از آزادی از زندان دوباره از طریق علیاکبر نبوی نوری به سازمان مجاهدین وصل شد. او در اواخر سال ۱۳۵۲ بار دیگر بههمراه علیاکبر نبوی نوری دستگیر شده و به شدت [[شکنجه]] شد. اشرف ربیعی که در اثر شدت شکنجهها در آستانهی مرگ قرار داشت به بیمارستان منتقل شد و سرانجام از مرگ نجات پیدا کرد.
اواخر سال ۱۳۵۲ اشرف ربیعی همراه با علی اکبر نبوی نوری، دستگیر میشوند و زیر سختترین شکنجهها میروند، به طوری که برای نجات اشرف از مرگ مجبور میشوند او را به بیمارستان منتقل کنند و تحت درمان قرار بدهند.
اشرف ربیعی مجددا پس از آزادی از زندان به فعالیت خود با سازمان مجاهدین خلق ادامه میدهد اما در جریان همین فعالیتها حین کار روی یک بمب دستی در سال ۱۳۵۵ در یک انفجار ناخواسته زخمی و بیهوش شده و در همان حال دستگیر میشود. او مجددا تحت شکنجه قرار میگیرد و شنوایی یک گوش خود را به طور کامل از دست میدهد.<ref>وبسایت [https://women.ncr-iran.org/fa/شهدای-راه-آزادی/3880-اشرف-رجوی کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران]</ref>
بعد از آزادی از زندان اشرف فعالیتهایش را ادامه میدهد؛ اما مجبور میشود محل خودش را ترک کند و به شهرهای مختلف برود.
اشرف ربیعی در جریان [[انقلاب ضد سلطنتی ایران|انقلاب ضد سلطنتی]]، در تظاهرات مردمی ۳۰ دی ۱۳۵۷ همراه با [[آزادی آخرین دسته از زندانیان سیاسی زمان شاه در ۳۰ دی ۱۳۵۷|آخرین دسته از زندانیان سیاسی]] آزاد شد.
اردیبهشت ۱۳۵۵ با انفجار نا خواستهای در خانهاش زخمی و بیهوش میشود که دراین حال دستگیر و زیر شدیدترین شکنجهها میرود، بطوری که شنوایی یک گوشش را از دست میدهد.<ref>وبسایت [https://women.ncr-iran.org/fa/%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C/3880-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران] </ref>
اشرف ربیعی بعد از آزادی، فعالیتهایش را به عنوان با تجربهترین عضو زن [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] از سر گرفت.
اشرف جزو آخرین دسته از زندانیان سیاسی بود که در ۳۰ دی ۱۳۵۷ از زندان آزاد شد.
اشرف بعد از آزادی، فعالیتهایش را به عنوان با تجربهترین عضو زن [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] از سر گرفت.
در سال ۱۳۵۸ با مسعود رجوی رهبر مجاهدین خلق ایران ازدواج کرد.
در سال ۱۳۵۸ با مسعود رجوی رهبر مجاهدین خلق ایران ازدواج کرد.
دراولین دور انتخابات مجلس بعد از انقلاب، اشرف در لیست كانديداهای مجاهدین برای تهران معرفی شد.
دراولین دور انتخابات مجلس بعد از انقلاب، اشرف ربیعی در لیست کاندیداهای مجاهدین برای تهران معرفی شد.
در دوران مبارزهی سیاسی دو و نیم سالهی مجاهدین اشرف نقش بسیار مهمی داشت، از آنجا که یک الگو برای زنان و دختران ایران بود، مسؤلیت وی را سنگینتر میکرد.
در دوران مبارزهی سیاسی دو و نیم سالهی مجاهدین در [[فاز سیاسی فاز نظامی|فاز سیاسی]]، اشرف ربیعی نقش بسیار مهمی داشت و به دلیل سوابق و سطح ایدئولوژیک و تشکیلاتیاش، تبدیل به الگو و نمادی در سازمان مجاهدین خلق به ویژه برای زنان و دختران جوانی شد که به این سازمان میپیوستند.
بعد از سی خرداد و آغاز مقاومت مسلحانهی قهرآمیز، شجاعتها و جسارتهای بسیاری از اشرف نقل شده است.
بعد از سی خرداد و آغاز مقاومت مسلحانهٔ قهرآمیز، او به خواست خودش و به رغم خطراتی که او را تهدید میکرد به همراه فرزند کوچکش، در تهران باقی ماند تا همسر او مسعود رجوی قادر باشد، برای تشکیل یک آلترناتیو سیاسی در جریان عملیات پرواز بزرگ به فرانسه منتقل شود.
نهایتاً او در روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ در تهاجم گستردهی پاسداران به خانهی محل اقامت آنان در یک جنگ نابرابر به همراه 18 تن دیگر جان باخت و دفتر ایامش بسته شد.
اشرف رجوی سرانجام در روز [[۱۹ بهمن ۶۰|۱۹ بهمن ۱۳۶۰]] در تهاجم گستردهی پاسداران به خانهی تیمی او در زعفرانیه تهران بههمراه [[موسی خیابانی]] از رهبران مجاهدین خلق و ۱۰ تن دیگر از اعضای مجاهدین خلق، جان باخت. همزمان با این درگیری، یکی دیگر از خانههای تیمی مجاهدین نیز در همان نزدیکی توسط [[سپاه پاسداران]] محاصره و تمامی افراد حاضر در آن پس از ساعتها درگیری جان باختند. از این حادثه تنها چند کودک شیرخواره که در محلهای امنی در خانه قرار داده شده بودند برجای ماند.<ref>وبسایت [https://women.ncr-iran.org/fa/شهدای-راه-آزادی/3880-اشرف-رجوی کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت]</ref>
وقتی حمله آغاز شد؛ او پسر خردسالش را در حمام گذاشت تا از تیراندازی و دود در امان باشد و بعد برای دفاع از همرزمانش جانانه جنگید.<ref>وبسایت [https://women.ncr-iran.org/fa/%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C/3880-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت] </ref>
== زندگینامهٔ اشرف رجوی ==
اشرف ربیعی (رجوی) در سال ۱۳۳۰ در زنجان بدنیا آمد؛ بعد از به پایان بردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشگاه راه یافت و در رشتهٔ فیزیک دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل شد.
== زندگینامهی اشرف رجوی ==
در شهریور ۱۳۵۰ [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] ضربه نظامی سنگینی از طرف ساواک خورد و تمامی مرکزیت و ۹۰ درصد از کادرهایش دستگیر شدند؛ اما این ضربه باعث شد که سازمان مجاهدین که تا آن زمان مخفی بود، علنی شود، این موضوع باعث گسترش سازمان در جامعهٔ آن روز ایران شد، اشرف ربیعی به واسطهٔ خلیل طباطبائی سازمان را شناخت و در ارتباط با سازمان قرار گرفت.
اشرف ربیعی(رجوی) در سال ۱۳۳۰ در زنجان بدنیا آمد؛ بعد از به پایان بردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشگاه راه یافت و در رشتهی فیزیک دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل شد.
در شهریور ۱۳۵۰ سازمان مجاهدین خلق ایران ضربه نظامی سنگینی از طرف ساواک خورد و تمامی مرکزیت و ۹۰ درصد از کادرهایش دستگیر شدند؛ اما این ضربه باعث شد که سازمان مجاهدین که تا آن زمان مخفی بود، علنی بشود، این موضوع باعث گسترش سازمان در جامعهی آن روز ایران شد، اشرف بواسطهی خلیل طباطبائی سازمان را شناخت و در ارتباط با سازمان قرار گرفت.
وی بعد از دستگیری خلیل طباطبایی دستگیر و زندانی شد اما مدتی بعد به دلیل فقدان هر گونه مدرک و سندی علیه وی آزاد شد.
وی بعد از دستگیری خلیل طباطبایی دستگیر و زندانی شد اما مدتی بعد بدلیل فقدان هر گونه مدرک و سندی علیه وی آزاد شد.
خلیل طباطبایی در زیر شکنجه ساواک جان باخت، بعد از این ماجرا اشرف ربیعی با تلاش توانست از طریق علی اکبر نبوی نوری به سازمان وصل بشود.
خلیل طباطبایی در زیر شکنجه ساواک جان باخت، بعد از این ماجرا اشرف با تلاش توانست از طریق علی اکبر نبوی نوری به سازمان وصل بشود.
اواخر سال ۵۲ هر دوی آنها دستگیر شدند وبه شدت زیر شکنجه قرار گرفتند. این بار اشرف ربیعی بر اثر شدت ضربات روانهٔ بیمارستان شد. ساواک که از وخامت حال او نگران شده بود و از سویی مدارک کافی برای متهم کردن او نداشت، بلافاصله وی را به یک بیمارستان خصوصی منتقل کرده و برگهی آزادیش را به وی میدهد. علیاکبر نیز سه ماه بعد از زندان آزاد میشود. وی بعداً با علیاکبر نبوی نوری ازدواج کرد؛ این ازدواج برای وی محمل مناسبی جهت ادامه مبارزه فراهم کرد و حساسیتهای امنیتی را از وی کاهش داد.[[پرونده:اشرف رجوی در میدان تیر.jpg|جایگزین=اشرف رجوی در میدان تیر|بندانگشتی|اشرف رجوی در میدان تیر]]
اواخر سال ۵۲ هر دوی آنها دستگیر شدند وبه شدت زیر شكنجه قرار گرفتند . این بار اشرف بر اثر شدت ضربات ونیز بیماری قلب روانهی بیمارستان شد .ساواك كه از وخامت حال او نگران شده بود ، از ترس اینكه مبادا از دست برود و برایشان دردسر تولید كند بلافاصله وی را به یك بیمارستان خصوصی منتقل كرده و ورقهی آزادیش را به وی میدهد. علی اكبر نیز سه ماه بعد از زندان آزاد می شود. وی بعداً با علی اکبر نبوی نوری ازدواج کرد؛ این ازدواج به آنها مهمل و بهانهی بسیار خوبی میداد که بتوانند، خانه و امکانات برای مبارزه فراهم کنند.
=== مبارزهٔ چریکی مخفی ===
پس از آزادی از زندان اشرف ربیعی و علیاکبر نبوی نوری که به شدت تحت تعقیب ساواک بودند، به همراه با چند تن دیگر از مجاهدان به زندگی مخفی روی آوردند و به دنبال تلاشهای شبانهروزی مجددا در خرداد ۱۳۵۳ موفق به ارتباط با [[سازمان مجاهدین خلق ایران|سازمان مجاهدین خلق]] شدند.
پس از آزادی از زندان اشرف با علی اكبر نبوی نوری ازدواج كرد . این ازدواج در آن ایام بسیاری مسائل امنیتی را برای آنها حل می كرد، چرا كه محمل مناسبی بود برای كاهش حساسیت ها وعادی ساختن وضعیت آنها بود بخصوص كه برای استمرار فعالیتهایشان ضروری بود.
=== دستگیری در مناطق جنگلی شمال ===
اشرف ربیعی و علیاکبر نوری در حین فعالیتهای خود، با محملی به یکی از مناطق جنگلهای شمال ایران مراجعه میکنند اما مورد سؤ ظن مأموران گشت جنگلی گرفته دستگیر میشوند، اما به دلیل سمپاتی زیادی که مردم محلی در همان مدت کوتاه، به آنان پیدا کرده بودند؛ موفق میشوند از دست مأموران گشت جنگلی خلاص شوند.
=== مبارزهی چریکی مخفی ===
=== وصل به سازمانی جعلی ===
پس از آزادی از زندان اشرف و علی اکبرنبوی نوری به شدت تحت تعقیب ساواک بودند، به همین دلیل همراه با چند تن دیگر از مجاهدان به زندگی مخفی روی آوردند؛ در این دوران آنها تلاش میکنند که به [[سازمان مجاهدین خلق ایران|سازمان مجاهدین]] وصل بشوند، که به دنبال تلاشهای شبانه روزی در خرداد ۱۳۵۳ موفق به ارتباط با [[سازمان مجاهدین خلق ایران|سازمان مجاهدین خلق]] میشوند.
در خرداد ۱۳۵۳، اشرف ربیعی و علیاکبر نبوی نوری موفق میشوند با عدهای به اسم سازمان مجاهدین ارتباط برقرار کنند؛ این شاخه در واقع تحت سلطهٔ جریانی بود که علیه سازمان مجاهدین خلق ایران کودتا کرد. این کودتا در درون [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] به [[سازمان مجاهدین خلق ایران#.D8.A8.DB.8C.D8.A7.D9.86.DB.8C.D9.87.D9.94 .D8.B3.D8.A7.D8.B2.D9.85.D8.A7.D9.86 .D9.85.D8.|کودتای اپورتونیستی]] معروف است. اشرف ربیعی و همسرش بلافاصله درمییابند که امکان کار مشترک با این افراد وجود نداشته و مشکلی وجود دارد و قاطعانه از آنها جدا میشوند. این در حالی بود که در آن زمان هنوز هیچ نشانهٔ آشکاری از پیدا شدن جریان اپورتونیسم وجود نداشت. اشرف ربیعی خودش این ماجرا را به این صورت نقل میکند:<blockquote>«از همان ابتدای ورود به خانهٔ تیمی، انسان احساس میکرد چیزی آنجا کم است، و حال و هوای آن بچههای مجاهد آنجا نیست. حال و هوای سعید صفار، خلیل طباطبائی و… را با آن فروتنی و از خودگذشتگی و صداقت و عشق شدید به اسلام انقلابی را آنجا نمیدیدیم و علیاکبر هم که از نزدیک با [[محمد حنیفنژاد|حنیفنژاد]] و [[مهدی رضایی|مهدی]] و [[سعید محسن|سعید]] آشنا بود این احساس را داشت. برخوردها آن بر خوردهای رشددهنده و روشنائیبخش نبود، از کتابهای سازمان خبری نبود… احترام عمیقی که در تمام زوایای وجودم نسبت به بچههای مجاهد احساس میکردم نسبت به آنها احساس نمیکردم. حدود یک سال قبل از انتشار بیانیهٔ به اصطلاح تغییر ایدئولوژی … اختلافات کمکم بروز کرد. اختلافاتی اصولی که با وجود آنها نمیتوانستیم کار مشترکی را ادامه بدهیم و بنابراین چارهای جز این که قاطعانه از آنها جدا شویم وجود نداشت … و از این تاریخ به بعد میبایست کار مجاهدین را خودمان به تنهائی ادامه دهیم …»</blockquote>
=== دستگیری در مناطق جنگلی شمال ===
== جدایی از اپورتونیستها ==
اشرف و علی اکبر در تلاش برای وصل به سازمان مجاهدین، با محملی به یکی از مناطق جنگلهای شمال ایران مراجعه میکنند که مورد سؤ ظن قرار میگیرند و توسط مأموران گشت جنگلی واقع شده و دستگیر میشوند، اما به دلیل سمپاتی زیادی که مردم محلی در همان مدت کوتاه، به آنان پیدا کرده بودند؛ موفق میشوند از دست مأموران گشت جنگلی خلاص شوند.
اپورتونیستها که قاطعیت و مخالفت اشرف ربیعی و همسرش را میبینند، بخش عمدهٔ امکانات آنان را گرفته و آنها را در بدترین شرایط پلیسی بدون هیچ گونه امکاناتی از قبیل پول، خانه و… قرار میدهند. اشرف ربیعی در همان شبی که از خانه تیمی اپورتونستها خارج میشود، به علت فقدان امکانات و محل اختفاء در یکی از خیابانهای تهران مورد سوءظن و تعقیب یک ماشین گشتی ساواک واقع شد که از دست وی فرار کرد. او پس از تلاش زیاد و تعویض چند ماشین توانست حلقهٔ محاصره را بشکند.
[[پرونده:اشرف رجوی در حال تمرین نظامی.PNG|جایگزین=اشرف رجوی در حال تمرین نظامی|بندانگشتی|اشرف رجوی در حال تمرین نظامی]]
اشرف ربیعی و علیاکبر نوری که پس از جدایی از اپورنیستها هیچ خانه و محلی نداشتند، برای حفظ خود به مسافرت از این شهر به آن شهر روی آوردند. آنها سرانجام به تبریز رفتند و خانهای را برای پناه گرفتن تهیه کرده و فعالیتهای خود را آغاز میکنند.
=== وصل به سازمانی جعلی به جای سازمان مجاهدین خلق ===
آنها با کمترین امکانات و با حداقل تجربه و تکنیک، دست به عملیات چریک شهری میزنند و مراکز قدرت سیاسی آن زمان در زنجان را منفجر میکنند. از جمله عملیات آنها، عملیات روی فرمانداری زنجان، استانداری و مقر حزب رستاخیز بود. این عملیات در سالروز اعدام بنیانگذاران سازمان انجام شد.
در خرداد ۱۳۵۳، اشرف ربیعی و علیاکبر نبوی نوری موفق میشوند با عدهای به اسم سازمان مجاهدین ارتباط برقرار کنند؛ ان این شاخه تحت سلطهی جریانی بود که علیه سازمان مجاهدین خلق ایران کودتا کرده بود و آرم و اموال و امکانات سازمان را ربوده بود. این کودتا در درون [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] به [[سازمان مجاهدین خلق ایران#.D8.A8.DB.8C.D8.A7.D9.86.DB.8C.D9.87.D9.94 .D8.B3.D8.A7.D8.B2.D9.85.D8.A7.D9.86 .D9.85.D8.|کودتای اپورتونیستی]] معروف است.آنها بلافاصله درمییابندکه امکان کار مشترک با آنان وجود ندارد، آنان پس از چندی به خاطر پایداری بر مواضع ایدئولوژیك اسلامی شان از این گروه جدا میشوند. این در حالی بود که در آن زمان هنوز هیچ نشانه ی آشكاری از نفوذ اپورتونیسم پیدا نبود. اشرف خودش آن تفاوتها را به این صورت نقل میکند«<blockquote>«از همان ابتدای ورود به خانه ی تیمی ، انسان احساس می كرد چیزی آنجا كم است ، وحال وهوای آن بچه های مجاهد آنجا نیست . حال وهوای سعید صفار ، خلیل طباطبائی و....را با آن فروتنی واز خود گذشتگی وصداقت وعشق شدید به اسلام انقلابی را آنجا نمی دیدیم و علی اكبر هم كه از نزدیك با حنیف نژاد ومهدی وسعید آشنا بود این احساس را داشت . برخوردها آن بر خوردهای رشد دهنده وروشنائی بخش نبود، از كتابهای سازمان خبری نبود... احترام عمیقی كه در تما م زوایای وجودم نسبت به بچههای مجاهد احساس میكردم نسبت به آنها احساس نمیكردم .حدود یك سال قبل از انتشار بیانیه ی به اصطلاح تغییر ایدئولوژی ......اختلافات كم كم بروز كرد . اختلافاتی اصولی كه با وجود آنها نمیتوانستیم كار مشتركی را ادامه بدهیم وبنابر این چارهای جز این كه قاطعانه از آنها جدا شویم وجود نداشت ...واز این تاریخ به بعد می بایست كار مجاهدین را خودمان به تنهائی ادامه دهیم .....»</blockquote>
== جدایی از اپورتونیستها و ادامهی مبارزه ==
اواخر سال ۱۳۵۴، اشرف و گروهش در تبریز لو رفتند اما پیش از دستگیری به سرعت به مشهد رفته و از دست ساواک میگریزند.
اپورتونیستها که قاطعیت و سازشناپذیری آنان را میبینند، بخش عمدهی امکانات آنان را میگیرندو آنها را در بدترین شرایط پلیسی بدون هیچ گونه امکاناتی از قبیل پول، خانه و... در محدودیت قرار میدهند.اشرف در همان شب اخراج از خانه تیمی اپورتونستها به علت فقدان امكانات در یكی از خیابانهای تهران مورد سوءظن وتعقیب یك ماشین گشتی ساواك واقع شد كه باید دستگیرش می كردند . لیكن پس از تلاش زیاد وتعویض چند ماشین توانست ردگم كرده وحلقه ی محاصره را بشكند وفرار كند.
اشرف و علیاکبر خانه و محلی نداشتند، بدلیل گسترش فعالیت پلیسی رژیم شاه، برای آنان امکان دستیابی به خانه و امکانات بسیار سخت بود، بطوری که شبها جایی برای ماندن نداشتند، و مجبور بودند که از این شهر به آن شهر مسافرت کنند؛ اما روحیهی جنگنده و مبارز اشرف، سدها و موانع رامیشکند.
=== انفجار مقر حزب رستاخیر تبریز ===
یکی از عملیاتی که اشرف ربیعی در آن شرکت داشت انفجاز مرکز حزب رستاخیز بود؛ تیم آنها از مشهد عازم تبریز شده و پس از عملیات به پایگاه خود بازمیگردند.
آنها شهر خود را عوض کرده و به تبریز میروند، خانهای را به عنوان پایگاه قرار میدهند و افراد جدیدی را هم عضو گیری میکنند، و فعالیت خودشان را گسترش میدهند.
در تابستان ۱۳۵۴ این شاخه ضربه میخورد و سه نفر از اعضای آن دستگیر میشوند. اشرف ربیعی و علیاکبر نبوی نوری خانهها را تخلیه کرده تحت تعقیب قرار گرفتند. حتی جادهها تحت کنترل ساواک در میآید.
با کمترین امکانات و با حداقل تجربه و تکنیک، دست به عملیات چریک شهری میزنند، مراکز قدرت سیاسی آن زمان در زنجان را منفجر میکنند، یعنی فرمانداری زنجان، استانداری و مقر حزب رستاخیز را موردحمله قرار میدهند. این یک عملیات موفق برای آنان بود؛ اشرف و سایر عملکنندگان این عملیات سالم به پایگاه خود برمیگردند. این عملیات در سالروز اعدام بنیانگذاران سازمان انجام شد.
آنها با شناسایی راههای فرعی و راههای دهات اطراف مشهد میتوانند از تور پلیس خارج شوند. آنها قزوین را بهعنوان محل اقامت جدید خود انتخاب میکنند.
اواخر سال ۱۳۵۴ این اشرف و گروهش در تبریز لو میروند؛ در نتیجه این گروه مشهد را به عنوان محل عملیات در نظر میگیرند، اشرف دریك خانهی تیمی همراه دیگر همرزمانش پابپای عمل به كارهای تئوریك نیز حول مباحث ایدئولوژیكی وسیاسی میپردازند.
پایگاه اشرف ربیعی و تیمش در محلهای کارگری بود. .اشرف در این پایگاه با پوش خیاطی کار میکرد و برای خانوادههای محله لباس میدوخت.
عملیات بعدی تیم آنان انفجار مرکز حزب رستاخیر قزوین بود، آنها دراین عملیات موفق شدند این مقر را ویران کنند، این عملیات در ۳۰ فروردین ۱۳۵۵ به یاد ۵ تن از شهدای کادر مرکزی سازمان صورت گرفت.
=== انفجار مقر حزب رستاخیر تبریز ===
=== دستگیری اشرف ربیعی ===
عملیات بعدی که اشرف در آن شرکت داشت انفجاز مرکز حزب رستاخیز است؛ تیم آنها از مشهد عازم تبریز شده و پس از عملیات به پایگاه خود باز میگردند.
روز ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۵، یکی از بمبها در خانهٔ تیمی منفجر میگردد که بر اثر آن اشرف به شدت مجروح و بیهوش میشود یک دست و پای او در اثر این انفجار دچار مصدومیت و معلولیت اندکی میشود. ساواک او را در حالت بیهوشی دستگیر میکند، وقتی بههوش میآید خود را روی یک تخت در اتاق شکنجه ساواک مییابد. مأموران ساواک بدون کوچکترین کمک پزشکی بلافاصله او را به زیر [[شکنجه]] میبرند تا از او اطلاعات دست اول به دست بیاورند.
در تابستان ۱۳۵۴ این شاخه ضربه می خورد وسه نفر از اعضای آن دستگیر میشوند . اشرف و علیاکبر نبوی نوری خانهها را تخلیه كرده ودوباره در شهری كه اینك ساواك از وجود آنها مطلع شده است بدون خانه وهیچ امكان دیگر تحت تعقیب قرار میگیرند. حتی جاده ها تحت كنترل ساواك در می آید.
=== شروع شکنجههای بیپایان ===
اشرف ربیعی که همزمان در اثر انفجار مجروح بود، زیر شکنجههای سنگین، بینیاش شکست و شنوایی یک گوشش را از دست داد و تا آستانهی مرگ پیش رفت. بر اثر دردهای ناشی از شکنجه او اغلب از هوش میرفت اما مأموران ساواک هربار او را به هوش میآوردند، و شکنجه را دوباره شروع میکردند.
آنها با شناسایی راههای فرعی و راههای دهات اطراف مشهد میتوانند از تورپلیس خارج شوند. آنها قزوین را به عنوان محل اقامت خود انتخاب میکنند، از این پس محل استقرار پایگاه آنان قزوین میباشد.
ساواک از اشرف ربیعی اطلاعات، آدرسها و محل قرار و… را میخواست.
پایگاه اشرف و تیمش در محلهای کارگری بود، که اشرف با پوش خیاطی کار میکرد و برای خانوادههای محله لباس میدوخت.
ساواک برای به دست آوردن اطلاعات پیش از سوختن آنها یک بازجوی متخصص به قزوین فرستاده بود.
عملیات بعدی تیم آنان انفجار مرکز حزب رستاخیر قزوین بود، که در این عملیات موفق شدند این مقر را ویران کنند، این عملیات در ۳۰ فروردین ۱۳۵۵ به یاد ۵ تن از شهدای کادر مرکزی سازمان صورت گرفت.
«وحیدی» بازجوی معروف ساواک چنان شکنجه را شدت بخشیده بود که اشرف ربیعی دچار خونریزی داخلی شد و خون استفراغ کرد. دکتر دستور متوقف کردن ضربات را میدهد ولی آنها انواع دیگر شکنجه را به آزمایش گذاشتند و ساعتها بدنش را سوزاندند. همچنین وقتی دیگر جائی برای سوزاندن باقی نماند با قیچی زخمهایش را تحریک میکردند. گفته میشود برای شکنجه وی حتی استخوان زانویش که از لای عضلات بیرون زده بود را خراش میدادند. اما از اشرف چیزی عایدشان نشد و هیچ اطلاعاتی به دست نیاوردند. جراحات و مصدومیتهای اشرف ربیعی در اثر شکنجههای بسیار تا پایان عمر با او همراه بود.
=== انفجار بمب در خانه و دستگیری اشرف ===
=== اعزام به بیمارستان شهربانی ===
روز ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۵، یكی از بمب ها در خانهی تیمی منفجر می گردد كه بر اثر آن اشرف به شدت مجروح وبیهوش می شود یك دست وپای او از حالت عادی خارج می شود. ساواک او را در حالت بیهوشی دستگیر میکند، وقتی به هوش می آید خود را روی یك تخت در اتاق شكنجه ساواك مییابد. مأموران ساواك بدون كوچكترین كمك پزشكی بلافاصله او را به زیر شكنجه میکشند تا از او اطلاعات دست اول بدست بیاورند.
بعد از شکنجههای فراوان، به دلیل خونریزی و بیهوشیهای متعدد ساواک دستور اعزام اشرف ربیعی به بیمارستان را میدهد؛ او در بیمارستان سهبار مورد عمل جراحی قرار میگیرد، وی پس از سه ماه بستری در بیمارستان به کمیته مشترک ضد خرابکاری منتقل شده و مجددا تحت شکنجه قرار میگیرد اما به دلیل ضعیف شدن بلافاصله زیر شلاق بیهوش میشد. در نتیجه ساواک مجداد او را به بیمارستان منتقل کرد. او این بار ۱۰ روز در بیمارستان بستری بود.[[پرونده:اشرف رجوی (ربیعی) در حال سخنرانی- فروردین ۱۳۵۸.PNG|جایگزین=اشرف رجوی (ربیعی) در حال سخنرانی- فروردین ۱۳۵۸|بندانگشتی|اشرف رجوی (ربیعی) در حال سخنرانی- فروردین ۱۳۵۸]]
=== شروع شکنجههای بیپایان ===
ساواک از او علاوه بر اطلاعات این بار مصاحبهٔ تلویزیونی نیز میخواهد، اما موفق نمیشود وی را بشکند لذا او را به [[زندان قصر]] میفرستند. پس از چندی اشرف ربیعی در دادگاه نظامی محاکمه شد. اشرف ربیعی ابتدا به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم شد.
براثر شکنجههای سنگین، بینیاش شکست و شنوایی یک گوشش را هم از دست داد و تا لبهی مرگ پیش رفت. بر اثر دردهای ناشی از شکنجه او هوش میرفت اما مأموران ساواک هربار او را به هوش میآوردند، و شکنجه را دوباره شروع میکردند.
ساواک از اشرف اطلاعات میخواست، آدرسها و محل قرار و....ساواك از تهران بازجوی متخصص به قزوین فرستاده بود.
== شهادت علیاکبر نبوی نوری ==
در اسفندماه ۱۳۵۵ علیاکبر نبوی نوری همسر اشرف، در یک درگیری مسلحانه با مأموران ساواک جان باخت. اشرف ربیعی را برای تشخیص جسد به سردخانه بیمارستان شهربانی بردند و او جسد را شناسایی کرد. این موضوع تأثیر عمیقی در روحیهٔ اشرف ربیعی گذاشت.
«وحیدی » بازجوی معروف ساواك چنان شكنجه را شدت بخشیده بود كه اشرف دچار خونریزی داخلی شد و خون استفراغ كرد. دكتر دستور متوقف كردن ضربات را میدهد ولی آنها انواع دیگر شكنجه را به آزمایش گذاشتند .ساعتها بدنش را سوزاندند وقتی هم كه دیگر جائی برای سوزاندن باقی نماند با قیچی زخم هایش را تحریك می كردند . استخوان زانویش كه از لای عضلات بیرون زده بود خراش می دادند. اما از اشرف چیزی عایدشان نشد.
== از زندان اوین تا آزادی ==
در سال ۱۳۵۶ اشرف ربیعی به [[زندان اوین]] تبعید شد. او در تلاش برای وصل به سازمان با بند ۲ که بند مجاهدین بود تماس گرفت و از خط و خطوط سازمان مطلع شد.
=== اعزام به بیمارستان شهربانی ===
اشرف ربیعی سرانجام در [[آزادی آخرین دسته از زندانیان سیاسی زمان شاه در ۳۰ دی ۱۳۵۷|۳۰ دی ماه ۱۳۵۷]] همراه با آخرین دسته از زندانیان سیاسی از زندان اوین آزاد میشود.
بعد از شکنجههای فراوان، به دلیل خونریزی و بیهوشی اشرف، امکان مرگ او میرفت، که ساواک دستور اعزام وی به بیمارستان را میدهد؛ در بیمارستان سه بار مورد عمل جراحی قرار میگیرد، پس از سه ماه که در بیمارستان بستری بود؛ اشرف را به کمیته مشترک ضد خرابکاری منتقل کردند، باز شکنجه را شروع میکنند، که به دلیل ضعیف شدن اشرف، بلافاصله زیر شلاق بیهوش میشد، که دوباره او را به بیمارستان منتقل کردند و این بار ۱۰ روز در بیمارستان بستری بود.
== فعالیتهای بعد انقلاب ضد سلطنتی ==
اشرف ربیعی بعد از آزادی از زندان همچنان فعالیتهای خود را ادامه داد و به عنوان یکی از کادرهای باسابقه مجاهدین خلق مسئولیتهای مختلفی را بر عهده گرفت. او به دلیل سوابق و صلاحیتهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک و رفتار متواضعانه و صمیمی در برخورد با پیرامون، به سرعت تبدیل به الگوی برای اغلب زنان و دختران جوانی شد که به پس از انقلاب ضدسلطلتی به مجاهدین خلق پیوستند.
ساواک از او علاوه بر اطلاعات این بار مصاحبهی تلویزیونی نیز میخواهد، اما راه بجایی نمیبرندو ساواک کاملاً ناامید میشود.لذا اورا به زندان قصر میفرستند. پس از چندی اشرف در دادگاه نظامی محاكمه میشود؛ ابتدا به اعدام وسپس به حبس ابد محكوم میشود.
=== ازدواج با مسعود رجوی ===
در تیرماه ۱۳۵۸ اشرف ربیعی با مسعود رجوی ازدواج کرد، این ازدواج به توصیه و صلاحدید [[آیتالله طالقانی]] انجام شد و خطبهٔ عقد را هم خود وی خواند.
[[پرونده:خانه زعفرانیه از داخل.JPG|جایگزین=خانه زعفرانی از داخل|بندانگشتی|خانه زعفرانی از داخل]]
در زندان زنان قصر همچنان به مبارزهی خود ادامه داد. او تلاش کرد با تشکیل هستههای اصلی از دختران مجاهد در برابر انحرافات اپورتونیستی و زورگویی پلیس مقاومت کند.
=== کاندیداتوری مجلس شورای ملی ===
اشرف رجوی در نخستین دورهٔ انتخابات مجلس، کاندیدای سازمان مجاهدین برای تهران بود؛ در این راستا سخنرانیهای متعددی در جهت شناساندن مواضع سازمان مجاهدین خلق ایراد کرد.
== شهادت علیاکبر نبوی نوری ==
== محاصره و نبرد در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ ==
در اسفندماه ۱۳۵۵ علی اکبرنبوی نوری همسر اشرف، در یک درگیری مسلحانه با مأموران ساواک جان میبازد، اشرف را برای تشخیص جسد به سردخانه بیمارستان شهربانی میبرند، که وی جسد را شناسایی میکند، این موضوع تأثیر عمیقی در روحیهی اشرف میگذارد.
[[پرونده:پایگاه زعفرانیه که اشرف رجوی که در آخرین روزهای حیاتش آنجا بود.PNG|جایگزین=پایگاه زعفرانیه که اشرف رجوی که در آخرین روزهای حیاتش آنجا بود|بندانگشتی|پایگاه زعفرانیه که اشرف رجوی که در آخرین روزهای حیاتش آنجا بود]]
فصل پایانی زندگی اشرف رجوی در محله زعفرانیهٔ تهران کوچهٔ کوهبن بود؛ این خانه یکی از پایگاههای مخفی مجاهدین خلق بود، روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] به این خانه حمله کرد. در یک نبرد نابرابر، مجاهدین در مقابل نیروهای دولتی مقاومت سنگینی کردند.
== از زندان اوین تا آزادی ==
در این میان اشرف رجوی کودک خود را در حمام گذاشت و به همراه موسی خیابانی و ۱۰ عضو دیگر مجاهدین خلق از پایگاه دفاع کرد. این نبرد ساعتها به طول انجامید و سرانجام با جانباختن تمامی اعضای خانه تیمی به پایان رسید. گفته میشود جسد اشرف رجوی در آشپزخانهی خانه در حالی که مورد اصابت چند گلوله قرار گرفته بود پیدا شد.
سال ۱۳۵۶ اشرف به زندان اوین تبعید شد؛ در تلاش برای وصل به سازمان با بند ۲ که بند مجاهدین بود تماس میگیرد، و در جریان خط و خطوط سازمان از دید و کلام مجاهدان واقعی قرار میگیرد.
بالاخره در ۳۰ دی ماه ۱۳۵۷ همراه آخرین دسته از زندانیان سیاسی از زندان اوین آزاد میشود.
مجاهدین این عملیات را [[عاشورای مجاهدین]] مینامند.
== فعالیتهای او بعد انقلاب ضد سلطنتی ==
موسی خیابانی در مقطع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ در نامه یی به مسعود رجوی با تأکید بر تصمیم سازمان نوشت: <blockquote>«ما تا آخر در این راه خواهیم جنگید و «اگر ما یک عاشورا در پیش داشته باشیم و تمام سازمان را نیز فدا و قربانی کنیم نباید در روز موعود در انجام تعهداتی که در قبال خلق و انقلاب داریم درنگ و تردید کنیم».<ref>وبسایت سازمان مجاهدین خلق ایران، ۱۹ بهمن۱۳۹۲</ref> </blockquote>
بعد از آزادی از زندان اشرف به عنوان سمبل زنان مجاهد فعالیتهایش را ادامه میدهد؛ اشرف دیگر به الگویی برای زنان و دختران ایران تبدیل شده بود، به همین دلیل مسؤلیت او سنگینتر شده بود و خود او نیز با تلاش و فروتنی و تواضع انقلابی به خوبی این مسؤلیت را انجام داد.
=== ازدواج با مسعود رجوی ===
== توصیف از زبان مریم رجوی ==
در تیرماه ۱۳۵۸ اشرف با مسعود رجوی ازدواج کرد، این ازدواج به توصیح و صلاحدید آیتالله طالقانی انجام شد و خطبهی عقد را هم خود وی خواند.
مریم رجوی اشرف را مادر عقیدتی خودش معرفی میکند، وی روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۵ در این باره میگوید:<blockquote>«اشرف این مادرکبیر عقیدتی و تشکیلاتیم چند ماه قبل از شهادتش در آخرین پیام منتشر شدهاش گفته بود نسل ما درگیر مبارزه ایست که استمرار تاریخی عاشوراست در یک طرف خمینی دجال دینفروش و اوباش و مزدوران ددمنش او قرار دارند و در طرف دیگر انسانهای پاک باختهای که سینههای گشاده آنان جایگاه مهر و عشق به خدا و خلق و کینه و نفرت از ضد خلق است».<ref>وبسایت [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] - برگفته از سخنان مریم رجوی - ۱۹ بهمن ماه ۱۳۶۵</ref></blockquote>
=== کاندیداتوری مجلس شورای ملی ===
== نامههای اشرف رجوی به مسعود رجوی در پاریس ==
اشرف رجوی در نخستین دورهی انتخابات مجلس ، كاندیدای سازمان مجاهدین برای تهران بود؛ در این راستا سخنرانیهای متعددی در جهت شناساندن مواضع سازمان مجاهدین خلق برگزار كرد.
همسر مهربانم سلام
[[پرونده:نامهی اول اشرف ربیعی(رجوی) به مسعود رجوی.png|جایگزین=نامهٔ اول اشرف ربیعی (رجوی) به مسعود رجوی|بندانگشتی|کلیشهٔ نامهٔ اول اشرف ربیعی (رجوی) به مسعود رجوی]]
<blockquote>... میدانی بعضی وقتها فکر میکنم که چه خوب است من و بچه هم مثل خیلی از خواهران و فرزندان آنها شهید شویم، احساس میکنم در آن صورت رابطهٔ خیلی عمیقتری بین تو و مردم ایجاد میشود و چه بسا روز پیروزی، رنجی را که برای بر پائی انقلاب کشیده شده بسیار عمیقتر لمس کنی.
== غریدن در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ ==
میدانی شهادت در این فضای موجود خیلی خیلی سادهتر شده، گویا عین زندگی است، نمیدانی خود من با وجود همهٔ مسائلی که دیدهام در برابر عظمت فداکاری نسل حاضر دچار شگفتی شدهام. همین چند روز پیش خواهر ۱۳ سالهای شهید شده بود و چقدر قهرمانانه! واقعاً چه چیزی او را به این همه فداکاری واداشته؟
فصل پایانی زندگی اشرف در محله زعفرانیهی تهران کوچهی کوهبن بود؛ این خانه یکی از پایگاههای مخفی فرماندهان صحنه عملیات مجاهدین بود، روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ نیروهای دولتی ایران به این خانه حمله کردند، در یک نبرد نابرابر، مجاهدین در مقابل نیروهای دولتی مقاومت سنگینی داشتند، در این میان اشرف کودک خود را در حمام گذاشت و جانانه از بقیهی نفرات پایگاه دفاع کرد، نبرد چندین ساعت به طول کشید، نهایتاً اشرف مورد اصابت چندین گلوله قرار گرفته بود، جان باخت و دفتر زندگی پر از فراز نشیب او بستهشد.
مجاهدین این عملیات را عاشورای مجاهدین مینامند
فکر میکنم مهم این نیست که او چقدر به علتی که باید برای آن شهید شود واقف است … مهم این است که چگونه در این وانفسای زندگی که جهاندیدهها در راه رسیدن به نیکبختی دچار ضلالتاند، نور هدایت را دیده و واقعاً باید به تربیتکنندگان این نسل تبریک و تهنیت گفت وبرای همینهاست که میگویم انشاءالله سرحال و سالم باشی تا بتوانی به وظیفهٔ سنگینی که بر عهدهات گذاشته شده عمل کنی.
موسی خیابانی در مقطع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ در نامه یی به مسعود رجوی با تأکید بر تصمیم سازمان نوشت: <blockquote>«ما تا آخر در این راه خواهیم جنگید و «اگر ما یک عاشورا در پیش داشته باشیم و تمام سازمان را نیز فدا و قربانی کنیم نباید در روز موعود در انجام تعهداتی که در قبال خلق و انقلاب داریم درنگ و تردید کنیم». <ref>وبسایت سازمان مجاهدین خلق ایران، ۱۹ بهمن۱۳۹۲ </ref> </blockquote>
دلم میخواهد وصیتنامهٔ جداگانهای برای تو بنویسم … راستی حتماً خبر شهادت فرهاد و فرید را شنیدی، برای مادر فرید نامهای نوشتم، خیلی شکسته شده، داستان برادر کوچک فرید را که شنیدهای، مدتها بود که موتورسیکلت میخواست،
== توصیف اشرف از زبان مریم رجوی ==
بعد از شهادت فرید روزی مادرش میبیند که عکسهای فرید را گذاشته و گریه میکند، دستش را میگیرد و نوازشش میکند و میگوید نه بلند شو او که جای بدی نرفته شهید شده و نباید گریه کنیم و خلاصه میگوید فردا برایت موتور میخرم، او در حالی که برافروخته بود میگوید ”نه، حالا دیگر موتور نمیخواهم اسلحه میخواهم تا انتقام بگیرم .او فقط ۱۳ سال دارد.</blockquote><blockquote>... راستی… همین الان کودک چهار سالهای کنارم نشسته که نامش ضحی است، دختر قشنگی است. مادرش را اول مهر شهید کردهاند. با وجود این بچهها، چه خوب که از هم دور هستیم، راست میگفتی. راستی نامههایت هم بدستم رسید، از این که با این همه گرفتاری به فکر من بودی متشکرم، در هر حال برای من نامههایت عزیز هستند. در صورتی که باز یکدیگر را دیدیم که بقول خودت گفتنی زیاد داریم و اگر آن شهباز سعادتی را که خداوند در سلول از من دریغ کرد در آغوش کشیدم که خوب به هدفم رسیدهام...</blockquote>
مریم رجوی اشرف را مادر عقیدتی خودش معرفی میکند، وی روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۵ در این باره میگوید:<blockquote>«اشرف این مادرکبیر عقیدتی و تشکیلاتیم چند ماه قبل از شهادتش در آخرین پیام منتشر شدهاش گفته بود نسل ما درگیر مبارزه ایست که استمرار تاریخی عاشوراست در یک طرف خمینی دجال دینفروش و اوباش و مزدوران ددمنش او قرار دارند و در طرف دیگر انسانهای پاک باختهای که سینههای گشاده آنان جایگاه مهر وعشق به خدا و خلق و کینه و نفرت از ضدخلق است».<ref>وبسایت [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] - برگفته از سخنان مریم رجوی - ۱۹ بهمن ماه ۱۳۶۵</ref></blockquote>
== گزیدههایی از نامههای اشرف به مسعود رجوی در پاریس ==
=== نامهٔ دوم اشرف به مسعود رجوی ===
همسر مهربانم سلام
<blockquote>[[پرونده:اشرف رجوی 2.jpg|جایگزین=اشرف رجوی - ربیعی|بندانگشتی|اشرف رجوی]]با تمام بچههامون، با تمام عزیزانم، با تمام نورچشمانم، همانهائی که قهرمانانه شهید میشوند همیشه با آنهام، با آنها شکنجه میشوم، با آنهام فریاد میزنم وبا آنها میمیرم وزنده میشوم. نمیدانم آتشی را که تمام وجودم را از نوک پا تا مغز سرم از پوست تا مغز استخوانم فرا گرفته چکار کنم، باور نمیکنم که هرگز این آتش، خاموشی داشته باشد.
....میدانی بعضی وقتها فكر می كنم كه چه خوب است من و بچه هم مثل خیلی از خواهران و فرزندان آنها شهید شویم ، احساس می كنم در آن صورت رابطهی خیلی عمیقتری بین تو ومردم ایجاد میشود و چه بسا روز پیروزی، رنجی را كه برای بر پائی انقلاب كشیده شده بسیار عمیقتر لمس كنی . میدانی شهادت در این فضای موجود خیلی خیلی سادهتر شده ، گویا عین زندگی است، نمیدانی خود من با وجود همهی مسائلی كه دیده ام در برابر عظمت فداكاری نسل حاضر دچار شگفتی شده ام . همین چند روز پیش خواهر ۱۳ سالهای شهید شده بود وچقدر قهرمانانه واقعاً چه چیزی او را به این همه فداكاری واداشته؟ فكر می كنم مهم این نیست كه او چقدر به علتی كه باید برای آن شهید شود واقف است ......مهم این است كه چگونه در این وانفسای زندگی كه جهاندیدهها در راه رسیدن به نیك بختی دچار ضلالتاند ، نور هدایت را دیده و واقعاً باید به تربیت كنندگان این نسل تبریك وتهنیت گفت وبرای همین هاست كه می گویم انشاءالله سرحال وسالم باشی تا تبوانی به وظیفهی سنگینی كه بر عهده ات گذاشته شده عمل كنی . دلم میخواهد وصیت نامه ی جداگانه ای برای تو بنویسم ............راستی حتماًخبر شهادت فرهاد وفرید را شنیدی ، برای مادر فرید نامه ای نوشتم ، خیلی شكسته شده ، داستان برادر كوچك فرید را كه شنیده ای ، مدتهابود كه موتورسیكلت می خواست ، بعد از شهادت فرید روزی مادرش می بیندكه عكسهای فرید را گذاشته وگریه می كند، دستش را می گیرد و نوازشش میكند ومیگوید نه بلند شو او كه جای بدی نرفته شهید شده و نباید گریه كنیم وخلاصه می گوید فردا برایت موتور میخرم ،او در حالی كه برافروخته بود می گوید ”نه ، حالا دیگر موتور نمی خواهم اسلحه می خواهم تا انتقام بگیرم “او فقط ۱۳ سال دارد.
چقدر مرگ در این شرایط سادهتر از زیستن است، وای، وقتی خبر شهادتها میرسد باور کن با یاد شهدا بخواب میروم با یاد شهدا چشم باز میکنم و بیاد انتقام زندهام. اشک مجالم نمیدهد اگر بد خط و ناخواناست ببخش، نمیدونی مثل اینکه دیگه این جسم قدرت کشیدن این روح عاصی رو نداره و دلم میخواد پر بزنم وبرم، برم پیش بچهها پیش همان خواهرها که شبها جای خوابیدن نداشتن وحالا راحت توی قبر آرمیدهاند، آخه چطوری میشه این تضاد رو حل کرد، تا کی میشه آب رو توی چشمه نگه داشت.
.........راستی .....همین الان كودك چهار ساله ای كنارم نشسته كه نامش ضحی است ، دختر قشنگی است مادرش را اول مهر شهید كردهاند . با وجود این بچه ها، چه خوب كه از هم دور هستیم ، راست میگفتی . راستی نامه هایت هم بدستم رسید ،از این كه با این همه گرفتاری به فكر من بودی متشكرم ،....در هر حال برای من نامه هایت عزیز هستند. .....در صورتی كه بار یكدیگر را دیدیم كه بقول خودت گفتنی زیاد داریم ، واگر آن شهباز سعادتی را كه خداوند در سلولم از من دریغ كرد در آغوش كشیدم ، كه خوب به هدفم رسیده ام ،در آنصورت از بچه خوب نگهداری كن واصلاًناراحت نباش .
جهان خبر دار نشد که بر ملت ما در این چند ماه چه گذشت. فکر نمیکنم در فرهنگ ملتها کلمهای پیدا بشه که بتونه آنچه را که در اینجا میگذره نشون بده، مثل اینکه فرهنگ جدیدی باید ابداع بشه. بخدا قسم مصیبت این ملت از عاشورا کمتر نیست، رذالت، دنائت، خیانت ، شقاوت … در اوج خودشون باز کمتر از چیزی هستند؛ که اینجا جریان دارد.
=== نامهی دوم اشرف به مسعود رجوی ===
یاد خاطراتی میافتم که جائی که چند سال پیش قبل از ازدواجمان هر دو آنجا زندگی میکردیم، موقع ورزش همیشه به بالاترین آجر حیاط نگاه میکردم و نگاهم میلغزید و میآمد پائین، گاهی اوقات پرندهای هم آنجا بود که اکثراً حواسم را توی ورزش پرت میکرد و طناب رختها، شیر آب و خلاصه بچهها، چقدر با همهٔ آنها احساس یگانگی میکردم ودر عین حال تنها بودم، چقدر با آن آجر با آن پرنده، با شیر آب و با طناب رختها وبا بچهها احساس نزدیکی میکردم، اینکه همهٔ آنها در نهایت، همراه ومدد کار هم و به همراه من وهمه انسانها همهٔ سنگها و همهٔ کوهها وهمهٔ کبوترها وهمه .. و همهٔ هستی به پیش میروند …
با تمام بچه هامون ، با تمام عزیزانم ، با تمام نورچشمانم ،همانهائی كه قهرمانانه شهید می شوند همیشه با آنهام ، با آنها شكنجه میشوم ، با آنهام فریاد می زنم وبا آنها میمیرم وزنده میشوم . نمیدانم آتشی را كه تمام وجودم را از نوك پا تا مغز سرم از پوست تا مغز استخوانم فرا گرفته چكار كنم، باور نمی كنم كه هرگز این آتش، خاموشی داشته باشد. چقدر مرگ در این شرایط ساده تر از زیستن است ، وای، وقتی خبر شهادتها میرسد باوركن با یاد شهدا بخواب میروم با یاد شهدا چشم باز میكنم وبیاد انتقام زنده ام . اشك مجالم نمیدهد اگر بد خط وناخواناست ببخش ، نمیدونی مثل اینكه دیگه این جسم قدرت كشیدن این روح عاصی رو نداره و دلم میخواد پر بزنم وبرم ،برم پیش بچه ها پیش همان خواهرها كه شبها جای خوابیدن نداشتن وحالا راحت توی قبر آرمیده اند، آخه چطوری میشه این تضاد رو حل كرد ، تا كی میشه آب رو توی چشمه نگه داشت . جهان خبر دار نشد كه بر ملت ما در این چند ما ه چه گذشت . فكر نمی كنم در فرهنگ ملتها كلمه ای پیدا بشه كه بتونه آنچه را كه در اینجا می گذره نشون بده ، مثل اینكه فرهنگ جدیدی باید ابداع بشه . بخدا قسم مصیبت این ملت از عاشورا كمتر نیست ، رذالت ، دنائت ، خیانت ، شقاوت .....در اوج خودشون باز كمتر از چیزی هستند. كه اینجا جریان دارد .
یاد خاطراتی می افتم كه جائی كه چند سال پیش قبل از ازدواجمان هر دو آنجا زندگی می كردیم، موقع ورزش همیشه به بالاترین آجرحیاط نگاه می كردم ونگاهم میلغزید ومیآمد پائین، گاهی اوقات پرنده ای هم آنجا بود كه اكثراًحواسم را توی ورزش پرت میكرد و طناب رخت ها ، شیر آب وخلاصه بچه ها ، چقدر با همه ی آنها احساس یگانگی می كردم ودر عین حال تنها بودم ، چقدر با آن آجر با آن پرنده ، با شیر آب وبا طناب رختها وبا بچه ها احساس نزدیكی میكردم ، اینكه همه ی آنها در نهایت ، همراه ومدد كار هم وبه همراه من وهمه انسانها همه ی سنگها وهمه ی كوهها وهمه ی كبوترها وهمه .. وهمه ی هستی به پیش میروند ....توی كمیته ، وقتی سرمو فرنچ میانداختند كه ببرند بازجوئی ، با موزائیك های زیر پام احساس یگانگی می كردم و می خندیدم واین سیل خروشان هستی پیش میره وچقدر احمقند اینها ، این سنگ ریزه ها كه می خواهند جلو حركت آبشار وسیل خروشان هستی رو بگیرند .خنده داره با چی دارند می جنگند با خدا !!!
توی کمیته، وقتی سرمو فرنچ میانداختند که ببرند بازجوئی، با موزائیکهای زیر پام احساس یگانگی میکردم و میخندیدم واین سیل خروشان هستی پیش میره وچقدر احمقند اینها، این سنگریزهها که میخواهند جلو حرکت آبشار وسیل خروشان هستی رو بگیرند. خنده داره با چی دارند میجنگند با خدا!!!</blockquote>[[پرونده:نامهی دوم اشرف ربیعی(رجوی) به مسعود رجوی.png|جایگزین=نامهٔ دوم اشرف ربیعی (رجوی) به مسعود رجوی|بندانگشتی|کلیشهٔ نامهٔ دوم اشرف ربیعی (رجوی) به مسعود رجوی]]<blockquote>..... '''میدونم که اونجا بهت سخت میگذره، با روحیات و خلق وخوی تو و عواطفت آشنام، حتم دارم که مثل شیر زخمی بخودت میپیچی وترجیح میدهی که خودت بجای تک تک شهدا شهید بشی، مثل همیشه دعات میکنم که بتونی باری را که بدوشت هست با سرافرازی بکشی،''' </blockquote><blockquote>مردم ما واقعاً قهرمانند وببین دیروز وصیتنامهٔ یکی از شهدا رو میخوندم وشعری که برای آن گفته شده و اون فقط ۱۳سالش بود:
.....میدونم كه اونجا بهت سخت می گذره ، با روحیات وخلق وخوی تو و عواطفت آشنام ، حتم دارم كه مثل شیر زخمی بخودت می پیچی وترجیح میدهی كه خودت بجای تك تك شهدا شهید بشی ، مثل همیشه دعات میكنم كه بتونی باری را كه بدوشت هست با سرافرازی بكشی ، مردم ما واقعاً قهرمانند وببین دیروز وصیت نامهی یكی از شهدا رو میخوندم وشعری كه برای آن گفته شده و اون فقط 13سالش بود :
عاشق باش، عاشق ودر میان رنگینکمان گلوله ودود
عاشق باش ، عاشق ودر میان رنگین كمان گلوله ودود
کبوتران عاشقی را پرواز ده
كبوتران عاشقی را پرواز ده
که دست آموز خواهران کوچکی شدهاند
كه دست آموز خواهران كوچكی شده اند
دختران معصومی که با چراغی به سرخی
دختران معصومی كه با چراغی به سرخی
قلبهای کوچک خود
قلبهای كوچك خود
لبخند بر لب از تاریخ عبور کردند.....
لبخند بر لب از تاریخ عبور كردند .
همیشه خواهی گفت
.......
بیهوده است تلاش شبداران
.....
دخترکی که تنها با ۱۳بهار توشه
همیشه خواهی گفت
از تاریخ عبور کرد[[پرونده:اشرف رجوی 02.jpg|جایگزین=اشرف رجوی|بندانگشتی|اشرف رجوی]]قلبش را در نارنجک برادرش بودیعه گذاشت
بیهوده است تلاش شبداران
قلبی که هر روز وهر ساعت منفجر میشود.
دختركی كه تنها با 13بهار توشه
وقلبی که همیشه فریاد خواهد زد
از تاریخ عبور كرد
آزادی از آن کبوتران عاشقی است که افق را فراموش نکردهاند
قلبش را در نارنجك برادرش بودیعه گذاشت
از جهت من وبچه ناراحت نباش.
قلبی كه هر روز وهر ساعت منفجر می شود .
خدا نگهدارت همسرت</blockquote>
== سخنان مسعود رجوی در مورد اشرف رجوی ==
پیام مسعود رجوی در دومین سالگرد ۱۹ بهمن<blockquote>اما در مورد اشرف، زنی که مرادف مفهومش در هیچ کجای فرهنگ ننگآلود شاه و [[خمینی]] یافت نمیشود. «زنی که از آغاز» همه دشتها و بیابانها و جنگلهای «انقلاب» را درنوردیده و براستی به درک محضر محرومترین تودههای مردم در روستاها و شهرها و شهرکهای مختلف نائل آمده بود.
وقلبی كه همیشه فریاد خواهد زد
زنی که لحظه به لحظه با «انتخاب» آگاهانه و آزاد خود، به هویت انقلابی و توحیدیش نقش داده و در «تمامی قامت، از تیغ برندهی رنجها»ی شکنجه و شلاق، زخمها داشت. با گوشی ناشنوا شده بر اثر ضربهی دژخیم و آثار زخم و شکنجههای پس از انفجار، با دریائی از خلوص و ایمان انقلابی که کمترین انگیزهی تظاهرآمیز و خودنمایانه به آن راه نداشت و در هر قدم میشد این صفا و پاکیزگی درونی را با آزمایش جدیدی در گذشت و فداکاری، محک زد.
آزادی از آن كبوتران عاشقی است كه
از آنگونه زنان که از آنچه که اصطلاحاً آثار بازدارندهی نابرابریهای تاریخی نسبت به مردان نامیده میشود، اثری با خود نداشت و چه در دوران دانشگاه و چه در درون سازمان یا زندان و چه بعد از آن، آنقدر اندیشیده و خوانده و برخورد کرده و محتوای واقعی کسب کرده بود که دیگر هیچچیز نمیتوانست در او کمترین تزلزلی ایجاد کند.
افق را فراموش نكرده اند
با جامعیتی درخور ستایش، که مهارتهای مبارزاتی و فنی و حرفهای و نظامی ویژهای به او میداد و قابلیتهای او در اداره امور خانه و خانواده را نیز مضاعف مینمود: همراه با آنچنان علّو روح و سعهی صدری که ظرفیت و تحمل و طاقتی خیرهکننده به او میبخشید.
از جهت من وبچه ناراحت نباش .
براستی آنچه شخصاً طی یک زندگی مشترک به رأیالعین از صفات ارزنده انقلابی در او دیدم، در کتابهای مربوط به شرح احوالِ برجستهترین زنان انقلابی معاصر نیز نخواندهام. در زمره انقلابیونی بود که درک آنها – از آنجا که در پاکباختگی کامل هیچ اصراری به درکشدن حق و مرتبت خود از جانب دیگران ندارند- مشکل است، اما در جریان کار و زندگی , در هر قدم , احترام و خضوع آدم نسبت به آنها بیشتر جلب میشود و تنها وقتی به درک کامل مرتبت آنها نائل میشود که دیگر در دسترس نیستند و پروانهوار به دیار«اعلی» پر کشیدهاند.
خدا نگهدارت همسرت
همانها که نظارهی کشتارها و جنایات خمینی , سختترین و رنجآورترین بخش زندگی آنهاست و در این رابطه نزدیک است که در اقیانوس عواطف انسانی خود غرقه شده، قالب تهی کنند و یا در آتش این «اندوه بزرگ»، بارها بجای «کبوتران خونینبال میلیشیا»، بسوزند و خاکستر شوند و یا در گورستان، زنده زنده در کنار آنها بیارامند. این سیمای اشرفِ زنان و خواهران و مادران مجاهد ماست که گسسته از قید و بندها و فرهنگ دوران استثماری، وجودِ تاریخی جدیدی را که زن انقلابی موحد و مجاهد باشد، عرضه میکند. زنان مجاهد در همین راستا سر بر قدوم فاطمه زهرا و مریم عذرا میسایند. <ref>پیام مسعود رجوی در تاریخ ۱۹ بهمن ۱۳۶۲ دومین سالگرد ۱۹ بهمن</ref> </blockquote>
== منابع ==
[[رده:اعضای مقاومت ایران]]
== پانویس ==
{{پانویس|۲}}
{{پانویس|۲}}
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ اکتبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۱:۰۵
اشرف ربیعی
زادروز
۱۳۳۰ (خورشیدی) زنجان
درگذشت
۱۹ بهمن ۱۳۶۰(خورشیدی) خیابان زعفرانیه تهران
علت مرگ
درگیری با سپاه پاسداران
آرامگاه
خاوران
محل زندگی
تهران
ملیت
ایرانی
نامهای دیگر
اشرف رجوی
تحصیلات
لیسانس فیزیک
از دانشگاه
دانشگاه صنعتی شریف
سالهای فعالیت
۱۳۵۱-۱۳۶۰
نقشهای برجسته
کاندید مجلس شورای ملی-از مسئولین سازمان مجاهدین خلق ایران
جنبش
سازمان مجاهدین خلق ایران
دین
اسلام
مذهب
شیعه
همسر
مسعود رجوی
اشرف ربیعی، (رجوی) در سال ۱۳۳۰ در زنجان به دنیا آمد. بعد از پایان دروه دبیرستان وارد دانشگاه صنعتی شریف تهران شد و در رشتهی فیزیک فارغالتحصیل گشت. اشرف ربیعی در ابتدای دههی ۵۰ خورشیدی وارد فعالیتهای سیاسی شد. پس از ضربهی ساواک در شهریور ۵۰ به سازمان مجاهدین ایران، این سازمان علنی شد و همه از وجود آن باخبر شدند. اشرف ربیعی از همان آغاز تحت تأثیر سازمان مجاهدین مشی سیاسی و ایدئولوژیک آن قرار گرفت. او در سال ۱۳۵۱ از طریق خلیل طباطبایی به سازمان مجاهدین خلق وصل شد و فعالیتهای خود را آغاز کرد.
با دستگیری خلیل طباطبایی، اشرف ربیعی نیز بازداشت شد. خلیل طباطبایی در زیر شکنجههای ساواک جان باخت، اشرف ربیعی پس از آزادی از زندان دوباره از طریق علیاکبر نبوی نوری به سازمان مجاهدین وصل شد. او در اواخر سال ۱۳۵۲ بار دیگر بههمراه علیاکبر نبوی نوری دستگیر شده و به شدت شکنجه شد. اشرف ربیعی که در اثر شدت شکنجهها در آستانهی مرگ قرار داشت به بیمارستان منتقل شد و سرانجام از مرگ نجات پیدا کرد.
اشرف ربیعی مجددا پس از آزادی از زندان به فعالیت خود با سازمان مجاهدین خلق ادامه میدهد اما در جریان همین فعالیتها حین کار روی یک بمب دستی در سال ۱۳۵۵ در یک انفجار ناخواسته زخمی و بیهوش شده و در همان حال دستگیر میشود. او مجددا تحت شکنجه قرار میگیرد و شنوایی یک گوش خود را به طور کامل از دست میدهد.[۱]
اشرف ربیعی بعد از آزادی، فعالیتهایش را به عنوان با تجربهترین عضو زن سازمان مجاهدین خلق ایران از سر گرفت.
در سال ۱۳۵۸ با مسعود رجوی رهبر مجاهدین خلق ایران ازدواج کرد.
دراولین دور انتخابات مجلس بعد از انقلاب، اشرف ربیعی در لیست کاندیداهای مجاهدین برای تهران معرفی شد.
در دوران مبارزهی سیاسی دو و نیم سالهی مجاهدین در فاز سیاسی، اشرف ربیعی نقش بسیار مهمی داشت و به دلیل سوابق و سطح ایدئولوژیک و تشکیلاتیاش، تبدیل به الگو و نمادی در سازمان مجاهدین خلق به ویژه برای زنان و دختران جوانی شد که به این سازمان میپیوستند.
بعد از سی خرداد و آغاز مقاومت مسلحانهٔ قهرآمیز، او به خواست خودش و به رغم خطراتی که او را تهدید میکرد به همراه فرزند کوچکش، در تهران باقی ماند تا همسر او مسعود رجوی قادر باشد، برای تشکیل یک آلترناتیو سیاسی در جریان عملیات پرواز بزرگ به فرانسه منتقل شود.
اشرف رجوی سرانجام در روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ در تهاجم گستردهی پاسداران به خانهی تیمی او در زعفرانیه تهران بههمراه موسی خیابانی از رهبران مجاهدین خلق و ۱۰ تن دیگر از اعضای مجاهدین خلق، جان باخت. همزمان با این درگیری، یکی دیگر از خانههای تیمی مجاهدین نیز در همان نزدیکی توسط سپاه پاسداران محاصره و تمامی افراد حاضر در آن پس از ساعتها درگیری جان باختند. از این حادثه تنها چند کودک شیرخواره که در محلهای امنی در خانه قرار داده شده بودند برجای ماند.[۲]
اشرف ربیعی (رجوی) در سال ۱۳۳۰ در زنجان بدنیا آمد؛ بعد از به پایان بردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشگاه راه یافت و در رشتهٔ فیزیک دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل شد.
در شهریور ۱۳۵۰ سازمان مجاهدین خلق ایران ضربه نظامی سنگینی از طرف ساواک خورد و تمامی مرکزیت و ۹۰ درصد از کادرهایش دستگیر شدند؛ اما این ضربه باعث شد که سازمان مجاهدین که تا آن زمان مخفی بود، علنی شود، این موضوع باعث گسترش سازمان در جامعهٔ آن روز ایران شد، اشرف ربیعی به واسطهٔ خلیل طباطبائی سازمان را شناخت و در ارتباط با سازمان قرار گرفت.
وی بعد از دستگیری خلیل طباطبایی دستگیر و زندانی شد اما مدتی بعد به دلیل فقدان هر گونه مدرک و سندی علیه وی آزاد شد.
خلیل طباطبایی در زیر شکنجه ساواک جان باخت، بعد از این ماجرا اشرف ربیعی با تلاش توانست از طریق علی اکبر نبوی نوری به سازمان وصل بشود.
اواخر سال ۵۲ هر دوی آنها دستگیر شدند وبه شدت زیر شکنجه قرار گرفتند. این بار اشرف ربیعی بر اثر شدت ضربات روانهٔ بیمارستان شد. ساواک که از وخامت حال او نگران شده بود و از سویی مدارک کافی برای متهم کردن او نداشت، بلافاصله وی را به یک بیمارستان خصوصی منتقل کرده و برگهی آزادیش را به وی میدهد. علیاکبر نیز سه ماه بعد از زندان آزاد میشود. وی بعداً با علیاکبر نبوی نوری ازدواج کرد؛ این ازدواج برای وی محمل مناسبی جهت ادامه مبارزه فراهم کرد و حساسیتهای امنیتی را از وی کاهش داد.
اشرف رجوی در میدان تیر
مبارزهٔ چریکی مخفی
پس از آزادی از زندان اشرف ربیعی و علیاکبر نبوی نوری که به شدت تحت تعقیب ساواک بودند، به همراه با چند تن دیگر از مجاهدان به زندگی مخفی روی آوردند و به دنبال تلاشهای شبانهروزی مجددا در خرداد ۱۳۵۳ موفق به ارتباط با سازمان مجاهدین خلق شدند.
دستگیری در مناطق جنگلی شمال
اشرف ربیعی و علیاکبر نوری در حین فعالیتهای خود، با محملی به یکی از مناطق جنگلهای شمال ایران مراجعه میکنند اما مورد سؤ ظن مأموران گشت جنگلی گرفته دستگیر میشوند، اما به دلیل سمپاتی زیادی که مردم محلی در همان مدت کوتاه، به آنان پیدا کرده بودند؛ موفق میشوند از دست مأموران گشت جنگلی خلاص شوند.
وصل به سازمانی جعلی
در خرداد ۱۳۵۳، اشرف ربیعی و علیاکبر نبوی نوری موفق میشوند با عدهای به اسم سازمان مجاهدین ارتباط برقرار کنند؛ این شاخه در واقع تحت سلطهٔ جریانی بود که علیه سازمان مجاهدین خلق ایران کودتا کرد. این کودتا در درون سازمان مجاهدین خلق ایران به کودتای اپورتونیستی معروف است. اشرف ربیعی و همسرش بلافاصله درمییابند که امکان کار مشترک با این افراد وجود نداشته و مشکلی وجود دارد و قاطعانه از آنها جدا میشوند. این در حالی بود که در آن زمان هنوز هیچ نشانهٔ آشکاری از پیدا شدن جریان اپورتونیسم وجود نداشت. اشرف ربیعی خودش این ماجرا را به این صورت نقل میکند:
«از همان ابتدای ورود به خانهٔ تیمی، انسان احساس میکرد چیزی آنجا کم است، و حال و هوای آن بچههای مجاهد آنجا نیست. حال و هوای سعید صفار، خلیل طباطبائی و… را با آن فروتنی و از خودگذشتگی و صداقت و عشق شدید به اسلام انقلابی را آنجا نمیدیدیم و علیاکبر هم که از نزدیک با حنیفنژاد و مهدی و سعید آشنا بود این احساس را داشت. برخوردها آن بر خوردهای رشددهنده و روشنائیبخش نبود، از کتابهای سازمان خبری نبود… احترام عمیقی که در تمام زوایای وجودم نسبت به بچههای مجاهد احساس میکردم نسبت به آنها احساس نمیکردم. حدود یک سال قبل از انتشار بیانیهٔ به اصطلاح تغییر ایدئولوژی … اختلافات کمکم بروز کرد. اختلافاتی اصولی که با وجود آنها نمیتوانستیم کار مشترکی را ادامه بدهیم و بنابراین چارهای جز این که قاطعانه از آنها جدا شویم وجود نداشت … و از این تاریخ به بعد میبایست کار مجاهدین را خودمان به تنهائی ادامه دهیم …»
جدایی از اپورتونیستها
اپورتونیستها که قاطعیت و مخالفت اشرف ربیعی و همسرش را میبینند، بخش عمدهٔ امکانات آنان را گرفته و آنها را در بدترین شرایط پلیسی بدون هیچ گونه امکاناتی از قبیل پول، خانه و… قرار میدهند. اشرف ربیعی در همان شبی که از خانه تیمی اپورتونستها خارج میشود، به علت فقدان امکانات و محل اختفاء در یکی از خیابانهای تهران مورد سوءظن و تعقیب یک ماشین گشتی ساواک واقع شد که از دست وی فرار کرد. او پس از تلاش زیاد و تعویض چند ماشین توانست حلقهٔ محاصره را بشکند.
اشرف رجوی در حال تمرین نظامی
اشرف ربیعی و علیاکبر نوری که پس از جدایی از اپورنیستها هیچ خانه و محلی نداشتند، برای حفظ خود به مسافرت از این شهر به آن شهر روی آوردند. آنها سرانجام به تبریز رفتند و خانهای را برای پناه گرفتن تهیه کرده و فعالیتهای خود را آغاز میکنند.
آنها با کمترین امکانات و با حداقل تجربه و تکنیک، دست به عملیات چریک شهری میزنند و مراکز قدرت سیاسی آن زمان در زنجان را منفجر میکنند. از جمله عملیات آنها، عملیات روی فرمانداری زنجان، استانداری و مقر حزب رستاخیز بود. این عملیات در سالروز اعدام بنیانگذاران سازمان انجام شد.
اواخر سال ۱۳۵۴، اشرف و گروهش در تبریز لو رفتند اما پیش از دستگیری به سرعت به مشهد رفته و از دست ساواک میگریزند.
انفجار مقر حزب رستاخیر تبریز
یکی از عملیاتی که اشرف ربیعی در آن شرکت داشت انفجاز مرکز حزب رستاخیز بود؛ تیم آنها از مشهد عازم تبریز شده و پس از عملیات به پایگاه خود بازمیگردند.
در تابستان ۱۳۵۴ این شاخه ضربه میخورد و سه نفر از اعضای آن دستگیر میشوند. اشرف ربیعی و علیاکبر نبوی نوری خانهها را تخلیه کرده تحت تعقیب قرار گرفتند. حتی جادهها تحت کنترل ساواک در میآید.
آنها با شناسایی راههای فرعی و راههای دهات اطراف مشهد میتوانند از تور پلیس خارج شوند. آنها قزوین را بهعنوان محل اقامت جدید خود انتخاب میکنند.
پایگاه اشرف ربیعی و تیمش در محلهای کارگری بود. .اشرف در این پایگاه با پوش خیاطی کار میکرد و برای خانوادههای محله لباس میدوخت.
اشرف رجوی (ربیعی)
عملیات بعدی تیم آنان انفجار مرکز حزب رستاخیر قزوین بود، آنها دراین عملیات موفق شدند این مقر را ویران کنند، این عملیات در ۳۰ فروردین ۱۳۵۵ به یاد ۵ تن از شهدای کادر مرکزی سازمان صورت گرفت.
دستگیری اشرف ربیعی
روز ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۵، یکی از بمبها در خانهٔ تیمی منفجر میگردد که بر اثر آن اشرف به شدت مجروح و بیهوش میشود یک دست و پای او در اثر این انفجار دچار مصدومیت و معلولیت اندکی میشود. ساواک او را در حالت بیهوشی دستگیر میکند، وقتی بههوش میآید خود را روی یک تخت در اتاق شکنجه ساواک مییابد. مأموران ساواک بدون کوچکترین کمک پزشکی بلافاصله او را به زیر شکنجه میبرند تا از او اطلاعات دست اول به دست بیاورند.
شروع شکنجههای بیپایان
اشرف ربیعی که همزمان در اثر انفجار مجروح بود، زیر شکنجههای سنگین، بینیاش شکست و شنوایی یک گوشش را از دست داد و تا آستانهی مرگ پیش رفت. بر اثر دردهای ناشی از شکنجه او اغلب از هوش میرفت اما مأموران ساواک هربار او را به هوش میآوردند، و شکنجه را دوباره شروع میکردند.
ساواک از اشرف ربیعی اطلاعات، آدرسها و محل قرار و… را میخواست.
ساواک برای به دست آوردن اطلاعات پیش از سوختن آنها یک بازجوی متخصص به قزوین فرستاده بود.
«وحیدی» بازجوی معروف ساواک چنان شکنجه را شدت بخشیده بود که اشرف ربیعی دچار خونریزی داخلی شد و خون استفراغ کرد. دکتر دستور متوقف کردن ضربات را میدهد ولی آنها انواع دیگر شکنجه را به آزمایش گذاشتند و ساعتها بدنش را سوزاندند. همچنین وقتی دیگر جائی برای سوزاندن باقی نماند با قیچی زخمهایش را تحریک میکردند. گفته میشود برای شکنجه وی حتی استخوان زانویش که از لای عضلات بیرون زده بود را خراش میدادند. اما از اشرف چیزی عایدشان نشد و هیچ اطلاعاتی به دست نیاوردند. جراحات و مصدومیتهای اشرف ربیعی در اثر شکنجههای بسیار تا پایان عمر با او همراه بود.
اعزام به بیمارستان شهربانی
بعد از شکنجههای فراوان، به دلیل خونریزی و بیهوشیهای متعدد ساواک دستور اعزام اشرف ربیعی به بیمارستان را میدهد؛ او در بیمارستان سهبار مورد عمل جراحی قرار میگیرد، وی پس از سه ماه بستری در بیمارستان به کمیته مشترک ضد خرابکاری منتقل شده و مجددا تحت شکنجه قرار میگیرد اما به دلیل ضعیف شدن بلافاصله زیر شلاق بیهوش میشد. در نتیجه ساواک مجداد او را به بیمارستان منتقل کرد. او این بار ۱۰ روز در بیمارستان بستری بود.
اشرف رجوی (ربیعی) در حال سخنرانی- فروردین ۱۳۵۸
ساواک از او علاوه بر اطلاعات این بار مصاحبهٔ تلویزیونی نیز میخواهد، اما موفق نمیشود وی را بشکند لذا او را به زندان قصر میفرستند. پس از چندی اشرف ربیعی در دادگاه نظامی محاکمه شد. اشرف ربیعی ابتدا به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم شد.
شهادت علیاکبر نبوی نوری
در اسفندماه ۱۳۵۵ علیاکبر نبوی نوری همسر اشرف، در یک درگیری مسلحانه با مأموران ساواک جان باخت. اشرف ربیعی را برای تشخیص جسد به سردخانه بیمارستان شهربانی بردند و او جسد را شناسایی کرد. این موضوع تأثیر عمیقی در روحیهٔ اشرف ربیعی گذاشت.
از زندان اوین تا آزادی
در سال ۱۳۵۶ اشرف ربیعی به زندان اوین تبعید شد. او در تلاش برای وصل به سازمان با بند ۲ که بند مجاهدین بود تماس گرفت و از خط و خطوط سازمان مطلع شد.
اشرف ربیعی سرانجام در ۳۰ دی ماه ۱۳۵۷ همراه با آخرین دسته از زندانیان سیاسی از زندان اوین آزاد میشود.
فعالیتهای بعد انقلاب ضد سلطنتی
اشرف ربیعی بعد از آزادی از زندان همچنان فعالیتهای خود را ادامه داد و به عنوان یکی از کادرهای باسابقه مجاهدین خلق مسئولیتهای مختلفی را بر عهده گرفت. او به دلیل سوابق و صلاحیتهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک و رفتار متواضعانه و صمیمی در برخورد با پیرامون، به سرعت تبدیل به الگوی برای اغلب زنان و دختران جوانی شد که به پس از انقلاب ضدسلطلتی به مجاهدین خلق پیوستند.
ازدواج با مسعود رجوی
در تیرماه ۱۳۵۸ اشرف ربیعی با مسعود رجوی ازدواج کرد، این ازدواج به توصیه و صلاحدید آیتالله طالقانی انجام شد و خطبهٔ عقد را هم خود وی خواند.
خانه زعفرانی از داخل
کاندیداتوری مجلس شورای ملی
اشرف رجوی در نخستین دورهٔ انتخابات مجلس، کاندیدای سازمان مجاهدین برای تهران بود؛ در این راستا سخنرانیهای متعددی در جهت شناساندن مواضع سازمان مجاهدین خلق ایراد کرد.
محاصره و نبرد در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰
پایگاه زعفرانیه که اشرف رجوی که در آخرین روزهای حیاتش آنجا بود
فصل پایانی زندگی اشرف رجوی در محله زعفرانیهٔ تهران کوچهٔ کوهبن بود؛ این خانه یکی از پایگاههای مخفی مجاهدین خلق بود، روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ سپاه پاسداران به این خانه حمله کرد. در یک نبرد نابرابر، مجاهدین در مقابل نیروهای دولتی مقاومت سنگینی کردند.
در این میان اشرف رجوی کودک خود را در حمام گذاشت و به همراه موسی خیابانی و ۱۰ عضو دیگر مجاهدین خلق از پایگاه دفاع کرد. این نبرد ساعتها به طول انجامید و سرانجام با جانباختن تمامی اعضای خانه تیمی به پایان رسید. گفته میشود جسد اشرف رجوی در آشپزخانهی خانه در حالی که مورد اصابت چند گلوله قرار گرفته بود پیدا شد.
موسی خیابانی در مقطع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ در نامه یی به مسعود رجوی با تأکید بر تصمیم سازمان نوشت:
«ما تا آخر در این راه خواهیم جنگید و «اگر ما یک عاشورا در پیش داشته باشیم و تمام سازمان را نیز فدا و قربانی کنیم نباید در روز موعود در انجام تعهداتی که در قبال خلق و انقلاب داریم درنگ و تردید کنیم».[۳]
توصیف از زبان مریم رجوی
مریم رجوی اشرف را مادر عقیدتی خودش معرفی میکند، وی روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۵ در این باره میگوید:
«اشرف این مادرکبیر عقیدتی و تشکیلاتیم چند ماه قبل از شهادتش در آخرین پیام منتشر شدهاش گفته بود نسل ما درگیر مبارزه ایست که استمرار تاریخی عاشوراست در یک طرف خمینی دجال دینفروش و اوباش و مزدوران ددمنش او قرار دارند و در طرف دیگر انسانهای پاک باختهای که سینههای گشاده آنان جایگاه مهر و عشق به خدا و خلق و کینه و نفرت از ضد خلق است».[۴]
نامههای اشرف رجوی به مسعود رجوی در پاریس
همسر مهربانم سلام
کلیشهٔ نامهٔ اول اشرف ربیعی (رجوی) به مسعود رجوی
... میدانی بعضی وقتها فکر میکنم که چه خوب است من و بچه هم مثل خیلی از خواهران و فرزندان آنها شهید شویم، احساس میکنم در آن صورت رابطهٔ خیلی عمیقتری بین تو و مردم ایجاد میشود و چه بسا روز پیروزی، رنجی را که برای بر پائی انقلاب کشیده شده بسیار عمیقتر لمس کنی.
میدانی شهادت در این فضای موجود خیلی خیلی سادهتر شده، گویا عین زندگی است، نمیدانی خود من با وجود همهٔ مسائلی که دیدهام در برابر عظمت فداکاری نسل حاضر دچار شگفتی شدهام. همین چند روز پیش خواهر ۱۳ سالهای شهید شده بود و چقدر قهرمانانه! واقعاً چه چیزی او را به این همه فداکاری واداشته؟
فکر میکنم مهم این نیست که او چقدر به علتی که باید برای آن شهید شود واقف است … مهم این است که چگونه در این وانفسای زندگی که جهاندیدهها در راه رسیدن به نیکبختی دچار ضلالتاند، نور هدایت را دیده و واقعاً باید به تربیتکنندگان این نسل تبریک و تهنیت گفت وبرای همینهاست که میگویم انشاءالله سرحال و سالم باشی تا بتوانی به وظیفهٔ سنگینی که بر عهدهات گذاشته شده عمل کنی.
دلم میخواهد وصیتنامهٔ جداگانهای برای تو بنویسم … راستی حتماً خبر شهادت فرهاد و فرید را شنیدی، برای مادر فرید نامهای نوشتم، خیلی شکسته شده، داستان برادر کوچک فرید را که شنیدهای، مدتها بود که موتورسیکلت میخواست،
بعد از شهادت فرید روزی مادرش میبیند که عکسهای فرید را گذاشته و گریه میکند، دستش را میگیرد و نوازشش میکند و میگوید نه بلند شو او که جای بدی نرفته شهید شده و نباید گریه کنیم و خلاصه میگوید فردا برایت موتور میخرم، او در حالی که برافروخته بود میگوید ”نه، حالا دیگر موتور نمیخواهم اسلحه میخواهم تا انتقام بگیرم .او فقط ۱۳ سال دارد.
... راستی… همین الان کودک چهار سالهای کنارم نشسته که نامش ضحی است، دختر قشنگی است. مادرش را اول مهر شهید کردهاند. با وجود این بچهها، چه خوب که از هم دور هستیم، راست میگفتی. راستی نامههایت هم بدستم رسید، از این که با این همه گرفتاری به فکر من بودی متشکرم، در هر حال برای من نامههایت عزیز هستند. در صورتی که باز یکدیگر را دیدیم که بقول خودت گفتنی زیاد داریم و اگر آن شهباز سعادتی را که خداوند در سلول از من دریغ کرد در آغوش کشیدم که خوب به هدفم رسیدهام...
نامهٔ دوم اشرف به مسعود رجوی
اشرف رجوی
با تمام بچههامون، با تمام عزیزانم، با تمام نورچشمانم، همانهائی که قهرمانانه شهید میشوند همیشه با آنهام، با آنها شکنجه میشوم، با آنهام فریاد میزنم وبا آنها میمیرم وزنده میشوم. نمیدانم آتشی را که تمام وجودم را از نوک پا تا مغز سرم از پوست تا مغز استخوانم فرا گرفته چکار کنم، باور نمیکنم که هرگز این آتش، خاموشی داشته باشد.
چقدر مرگ در این شرایط سادهتر از زیستن است، وای، وقتی خبر شهادتها میرسد باور کن با یاد شهدا بخواب میروم با یاد شهدا چشم باز میکنم و بیاد انتقام زندهام. اشک مجالم نمیدهد اگر بد خط و ناخواناست ببخش، نمیدونی مثل اینکه دیگه این جسم قدرت کشیدن این روح عاصی رو نداره و دلم میخواد پر بزنم وبرم، برم پیش بچهها پیش همان خواهرها که شبها جای خوابیدن نداشتن وحالا راحت توی قبر آرمیدهاند، آخه چطوری میشه این تضاد رو حل کرد، تا کی میشه آب رو توی چشمه نگه داشت.
جهان خبر دار نشد که بر ملت ما در این چند ماه چه گذشت. فکر نمیکنم در فرهنگ ملتها کلمهای پیدا بشه که بتونه آنچه را که در اینجا میگذره نشون بده، مثل اینکه فرهنگ جدیدی باید ابداع بشه. بخدا قسم مصیبت این ملت از عاشورا کمتر نیست، رذالت، دنائت، خیانت ، شقاوت … در اوج خودشون باز کمتر از چیزی هستند؛ که اینجا جریان دارد.
یاد خاطراتی میافتم که جائی که چند سال پیش قبل از ازدواجمان هر دو آنجا زندگی میکردیم، موقع ورزش همیشه به بالاترین آجر حیاط نگاه میکردم و نگاهم میلغزید و میآمد پائین، گاهی اوقات پرندهای هم آنجا بود که اکثراً حواسم را توی ورزش پرت میکرد و طناب رختها، شیر آب و خلاصه بچهها، چقدر با همهٔ آنها احساس یگانگی میکردم ودر عین حال تنها بودم، چقدر با آن آجر با آن پرنده، با شیر آب و با طناب رختها وبا بچهها احساس نزدیکی میکردم، اینکه همهٔ آنها در نهایت، همراه ومدد کار هم و به همراه من وهمه انسانها همهٔ سنگها و همهٔ کوهها وهمهٔ کبوترها وهمه .. و همهٔ هستی به پیش میروند …
توی کمیته، وقتی سرمو فرنچ میانداختند که ببرند بازجوئی، با موزائیکهای زیر پام احساس یگانگی میکردم و میخندیدم واین سیل خروشان هستی پیش میره وچقدر احمقند اینها، این سنگریزهها که میخواهند جلو حرکت آبشار وسیل خروشان هستی رو بگیرند. خنده داره با چی دارند میجنگند با خدا!!!
کلیشهٔ نامهٔ دوم اشرف ربیعی (رجوی) به مسعود رجوی
..... میدونم که اونجا بهت سخت میگذره، با روحیات و خلق وخوی تو و عواطفت آشنام، حتم دارم که مثل شیر زخمی بخودت میپیچی وترجیح میدهی که خودت بجای تک تک شهدا شهید بشی، مثل همیشه دعات میکنم که بتونی باری را که بدوشت هست با سرافرازی بکشی،
مردم ما واقعاً قهرمانند وببین دیروز وصیتنامهٔ یکی از شهدا رو میخوندم وشعری که برای آن گفته شده و اون فقط ۱۳سالش بود:
عاشق باش، عاشق ودر میان رنگینکمان گلوله ودود
کبوتران عاشقی را پرواز ده
که دست آموز خواهران کوچکی شدهاند
دختران معصومی که با چراغی به سرخی
قلبهای کوچک خود
لبخند بر لب از تاریخ عبور کردند.....
همیشه خواهی گفت
بیهوده است تلاش شبداران
دخترکی که تنها با ۱۳بهار توشه
از تاریخ عبور کرد
اشرف رجوی
قلبش را در نارنجک برادرش بودیعه گذاشت
قلبی که هر روز وهر ساعت منفجر میشود.
وقلبی که همیشه فریاد خواهد زد
آزادی از آن کبوتران عاشقی است که افق را فراموش نکردهاند
از جهت من وبچه ناراحت نباش.
خدا نگهدارت همسرت
سخنان مسعود رجوی در مورد اشرف رجوی
پیام مسعود رجوی در دومین سالگرد ۱۹ بهمن
اما در مورد اشرف، زنی که مرادف مفهومش در هیچ کجای فرهنگ ننگآلود شاه و خمینی یافت نمیشود. «زنی که از آغاز» همه دشتها و بیابانها و جنگلهای «انقلاب» را درنوردیده و براستی به درک محضر محرومترین تودههای مردم در روستاها و شهرها و شهرکهای مختلف نائل آمده بود.
زنی که لحظه به لحظه با «انتخاب» آگاهانه و آزاد خود، به هویت انقلابی و توحیدیش نقش داده و در «تمامی قامت، از تیغ برندهی رنجها»ی شکنجه و شلاق، زخمها داشت. با گوشی ناشنوا شده بر اثر ضربهی دژخیم و آثار زخم و شکنجههای پس از انفجار، با دریائی از خلوص و ایمان انقلابی که کمترین انگیزهی تظاهرآمیز و خودنمایانه به آن راه نداشت و در هر قدم میشد این صفا و پاکیزگی درونی را با آزمایش جدیدی در گذشت و فداکاری، محک زد.
از آنگونه زنان که از آنچه که اصطلاحاً آثار بازدارندهی نابرابریهای تاریخی نسبت به مردان نامیده میشود، اثری با خود نداشت و چه در دوران دانشگاه و چه در درون سازمان یا زندان و چه بعد از آن، آنقدر اندیشیده و خوانده و برخورد کرده و محتوای واقعی کسب کرده بود که دیگر هیچچیز نمیتوانست در او کمترین تزلزلی ایجاد کند.
با جامعیتی درخور ستایش، که مهارتهای مبارزاتی و فنی و حرفهای و نظامی ویژهای به او میداد و قابلیتهای او در اداره امور خانه و خانواده را نیز مضاعف مینمود: همراه با آنچنان علّو روح و سعهی صدری که ظرفیت و تحمل و طاقتی خیرهکننده به او میبخشید.
براستی آنچه شخصاً طی یک زندگی مشترک به رأیالعین از صفات ارزنده انقلابی در او دیدم، در کتابهای مربوط به شرح احوالِ برجستهترین زنان انقلابی معاصر نیز نخواندهام. در زمره انقلابیونی بود که درک آنها – از آنجا که در پاکباختگی کامل هیچ اصراری به درکشدن حق و مرتبت خود از جانب دیگران ندارند- مشکل است، اما در جریان کار و زندگی , در هر قدم , احترام و خضوع آدم نسبت به آنها بیشتر جلب میشود و تنها وقتی به درک کامل مرتبت آنها نائل میشود که دیگر در دسترس نیستند و پروانهوار به دیار«اعلی» پر کشیدهاند.
همانها که نظارهی کشتارها و جنایات خمینی , سختترین و رنجآورترین بخش زندگی آنهاست و در این رابطه نزدیک است که در اقیانوس عواطف انسانی خود غرقه شده، قالب تهی کنند و یا در آتش این «اندوه بزرگ»، بارها بجای «کبوتران خونینبال میلیشیا»، بسوزند و خاکستر شوند و یا در گورستان، زنده زنده در کنار آنها بیارامند. این سیمای اشرفِ زنان و خواهران و مادران مجاهد ماست که گسسته از قید و بندها و فرهنگ دوران استثماری، وجودِ تاریخی جدیدی را که زن انقلابی موحد و مجاهد باشد، عرضه میکند. زنان مجاهد در همین راستا سر بر قدوم فاطمه زهرا و مریم عذرا میسایند. [۵]