کاربر:Alireza k h/صفحه تمرین: تفاوت میان نسخه‌ها

از ایران پدیا
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش
تکمیل مقاله
 
(۲۶۵ نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
بخش اول: معرفی و پیشینهٔ کلی
{{جعبه زندگینامه
| نام = عزیز رضایی (زهرا نوروزی آزاد)
| نام اصلی = زهرا نوروزی آزاد
| تصویر = عزیز رضایی - ۲.jpg
| توضیح تصویر = عزیز رضایی
| زادروز = ۱۳۰۸
| زادگاه = تهران، ایران
| درگذشت =
| محل درگذشت =
| ملیت = ایرانی
| نام دیگر = مادر رضایی‌ها
| پیشه = فعال سیاسی
| شناخته‌شده برای = مادر احمد رضایی، رضا رضایی، مهدی رضایی، صدیقه رضایی و آذر رضایی
| همسر = [[خلیل‌الله رضایی]]
| فرزندان = احمد رضایی، رضا رضایی، فاطمه (ماه‌منیر) رضایی، مهدی رضایی، ابوالقاسم (محسن) رضایی، صدیقه رضایی، آذر رضایی، محمد رضایی
| پدر = حاج محمدحسین نوروزی آزاد
| زندان = کمیته مشترک ضدخرابکاری، زندان اوین
| سال بازداشت = ۱۳۵۳
| محل اقامت = فرانسه
}}
 
'''عزیز رضایی''' با نام اصلی '''زهرا نوروزی آزاد''' (زاده ۱۳۰۸، تهران) از فعالان سیاسی ایرانی و از چهره‌های شناخته‌شده مرتبط با [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] و [[شورای ملی مقاومت ایران]] است که به سبب نقش خانوادگی و اجتماعی خود در تحولات سیاسی معاصر ایران با عنوان «مادر رضایی‌ها» شناخته می‌شود. زندگی او با رویدادهای مهم سیاسی ایران در فاصله دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۴۰۰ خورشیدی پیوند خورده و از این رو در مطالعات مربوط به تاریخ اجتماعی و سیاسی معاصر ایران مورد توجه قرار گرفته است.
 
عزیز رضایی در خانواده‌ای مذهبی و بازاری در تهران متولد شد و پس از ازدواج با [[خلیل‌الله رضایی]] صاحب فرزندانی شد که شماری از آنان در فعالیت‌های سیاسی دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ مشارکت داشتند. فرزندان او، از جمله [[احمد رضایی]]، [[رضا رضایی]]، [[مهدی رضایی]]، [[صدیقه رضایی]] و [[آذر رضایی]]، از اعضا یا هواداران [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] بودند و هر یک در مقاطع مختلف جان خود را از دست دادند. کشته‌شدن احمد رضایی در سال ۱۳۵۰، اعدام مهدی رضایی در ۱۳۵۱، کشته‌شدن رضا رضایی در ۱۳۵۲، صدیقه رضایی در ۱۳۵۴ و آذر رضایی در جریان رویداد ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، خانواده رضایی را به یکی از شناخته‌شده‌ترین خانواده‌های سیاسی ایران تبدیل کرد.
 
در دهه ۱۳۵۰، منزل خانواده رضایی به یکی از مراکز رفت‌وآمد خانواده‌های زندانیان سیاسی بدل شد و عزیز رضایی در شکل‌گیری شبکه‌های حمایتی میان مادران و بستگان زندانیان سیاسی نقش فعالی داشت. وی در سال ۱۳۵۳ توسط ساواک بازداشت و در [[کمیته مشترک ضدخرابکاری]] و [[زندان اوین]] زندانی شد. خاطرات او از بازجویی‌ها، شکنجه‌ها و وضعیت زندانیان سیاسی، بخشی از منابع مربوط به تاریخ زندان‌های سیاسی دوران پهلوی را تشکیل می‌دهد.
 
پس از [[انقلاب ۱۳۵۷]]، عزیز رضایی همچنان در فضای سیاسی فعال باقی ماند. با تشدید برخورد جمهوری اسلامی با سازمان مجاهدین خلق و کشته‌شدن آذر رضایی و [[موسی خیابانی]] در سال ۱۳۶۰، وی در سال ۱۳۶۱ ایران را ترک کرد. او پس از اقامت در ترکیه و اسپانیا، در فرانسه ساکن شد و در سال‌های بعد در برنامه‌ها و فعالیت‌های مرتبط با [[شورای ملی مقاومت ایران]] مشارکت داشت.
 
زندگی عزیز رضایی بازتابی از تجربه نسلی از خانواده‌های ایرانی است که در نتیجه تحولات سیاسی نیمه دوم قرن چهاردهم خورشیدی با زندان، اعدام، درگیری سیاسی، مهاجرت و تبعید روبه‌رو شدند. از این رو، علاوه بر جایگاه او در روایت‌های مرتبط با سازمان مجاهدین خلق، زندگی و خاطراتش به عنوان بخشی از تاریخ اجتماعی و سیاسی معاصر ایران نیز مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است.
 
== دوران کودکی و خانواده ==
 
عزیز رضایی، با نام اصلی زهرا نوروزی آزاد، از چهره‌های سیاسی ایران است که به عنوان «مادر رضایی‌های شهید» شناخته می‌شود. این عنوان به دلیل جان‌باختن پنج فرزند وی شامل سه پسر به نام‌های احمد، رضا و مهدی، دو دختر به نام‌های صدیقه و آذر، و همچنین موسی خیابانی (همسر آذر رضایی) در دوران حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی به او داده شده است.
 
او در سال ۱۳۰۸ در محله‌ی فقیه التجار تهران و در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. پدر وی، حاج محمدحسین نوروزی آزاد، از بازرگانان و کسبه‌ی بازار تهران بود که در خیابان ناصرخسرو به فعالیت اشتغال داشت.
 
در دورانی که امکان تحصیل برای اکثریت دختران فراهم نبود، وی با تشویق پدرش وارد مدرسه شد. مادربزرگ مادری او معلم مکتب‌خانه بود و مادرش، سکینه نوروزی، گرچه خانه‌دار بود اما تسلط کافی بر قرائت قرآن و نهج‌البلاغه داشت. عزیز به عنوان نخستین فرزند خانواده، با موافقت پدر و پافشاری خود توانست تحصیلاتش را تا کلاس ششم ابتدایی ادامه دهد. در ادامه، خانواده برای دیگر خواهران او معلم خصوصی در منزل استخدام کردند؛ تا این‌که به مرور زمان و با تغییرات فرهنگی جامعه، سایر اعضای خانواده نیز اجازه‌ی تحصیل در مدارس رسمی را یافتند. وی درباره‌ی آن دوران اظهار می‌دارد:<blockquote>«مدرسه رفتن و درس خواندن را خیلی دوست داشتم اما با توجه به فضای فرهنگی آن روزها و جو خانواده ادامه تحصیل ممکن نبود. البته به کارهای هنری نقاشی، خیاطی و گلدوزی و بافندگی و خطاطی و... علاقمند بودم، بعدها که بچه‌هایم به مدرسه رفتند از همه لحاظ به آنان در یادگیری و انجام تکالیفشان کمک می‌کردم.»</blockquote>
 
=== ازدواج با خلیل‌الله رضایی ===
عزیز رضایی در سنین نوجوانی با [[خلیل‌الله رضایی]] (که در آن زمان ۲۳ سال داشت) ازدواج کرد. خلیل‌الله رضایی از دوستان و همکاران نزدیک پدر عزیز بود و از جمله جوانانی به شمار می‌رفت که به دکتر [[محمد مصدق]] ارادت داشتند و در مسیر اهداف نهضت ملی ایران فعالیت می‌کردند.
 
در دوران اقامت خانواده در خانه‌ی مادری (معروف به خانه‌ی «حاج آقا»)، والدین عزیز رضایی و به‌ویژه مادر وی که زنی مذهبی، آگاه و انسان‌دوست بود، نقش بسزایی در پرورش مذهبی، اخلاقی، انضباط فردی و روحیه‌ی کمک‌رسانی به دیگران در فرزندان عزیز ایفا کردند. با بزرگ‌تر شدن فرزندان، خانواده‌ی رضایی از خانه‌ی حاج محمدحسین نوروزی آزاد به خانه‌ای واقع در میدان شاه (میدان قیام فعلی) نقل مکان کردند و تا سال ۱۳۵۰ در آنجا ساکن بودند. با وقوع ضربه‌ی اول شهریور سال ۱۳۵۰ به سازمان مجاهدین خلق، انسجام این خانواده دگرگون شد؛ در این واقعه رضا رضایی دستگیر گردید و سایر فرزندان نیز به دلیل تعقیب قضایی ناچار به زندگی مخفی شدند. آثار عاطفی ناشی از شهادت فرزندان همواره در یادآوری خاطرات توسط عزیز رضایی مشهود بوده است.
 
=== فرزندان ===
حاصل ازدواج عزیز رضایی و خلیل‌الله رضایی چند فرزند بود که برخی از آنان بعدها در فعالیت‌های سیاسی دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ نقش‌آفرین شدند.
 
فرزندان این خانواده عبارت بودند از:
 
[[احمد رضایی]]
 
[[رضا رضایی]]
 
فاطمه (ماه‌منیر) رضایی
 
[[مهدی رضایی]]
 
ابوالقاسم (محسن) رضایی
 
صدیقه رضایی
 
[[آذر رضایی]]
 
محمد رضایی
 
منابع خانوادگی همچنین از فرزندی به نام «حسن» یاد کرده‌اند که در کودکی درگذشت و به همین دلیل در بسیاری از روایت‌های بعدی کمتر از او نام برده شده است.
 
خانواده رضایی سال‌های نخست زندگی مشترک را در خانه پدری عزیز رضایی سپری کردند و سپس به منزل مستقلی در تهران نقل مکان نمودند. این خانه بعدها در جریان فعالیت‌های سیاسی دهه ۱۳۵۰ به یکی از محل‌های رفت‌وآمد خانواده‌های زندانیان سیاسی تبدیل شد.
 
خلیل‌الله رضایی، پدر خانواده، همسر دیگری به نام مرحمت ندری (رضایی) داشت. روابط میان عزیز رضایی و مرحمت ندری بر پایه‌ای صمیمانه استوار بود، به طوری که فرزندان هر دو طرف، هر دو را به عنوان مادر خود می‌دانستند. دختران مرحمت ندری نیز متعاقباً به [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] پیوستند. از جمله جان‌باختگان این بخش از خانواده می‌توان به [[مهین رضایی]] و [[مرضیه رضایی]]، و همچنین علی زرکش (همسر مهین رضایی) اشاره کرد.
 
=== ورود فرزندان به فعالیت‌های سیاسی ===
در نیمه دوم دهه ۱۳۴۰ خورشیدی، هم‌زمان با گسترش فعالیت جریان‌های مخالف حکومت [[محمدرضا شاه پهلوی]]، برخی از فرزندان خانواده رضایی نیز به فعالیت‌های سیاسی روی آوردند. نخستین فردی که وارد این مسیر شد، [[احمد رضایی]] بود. احمد رضایی از دوران نوجوانی به مطالعه آثار سیاسی و مذهبی علاقه نشان می‌داد و به تدریج با محافل سیاسی مخالف حکومت ارتباط پیدا کرد. وی بعدها به جمع اعضای بنیانگذار و کادرهای اولیه [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] پیوست.
 
فعالیت احمد تأثیر قابل توجهی بر فضای خانواده گذاشت. به مرور زمان دیگر فرزندان خانواده نیز با مباحث سیاسی آشنا شدند و برخی از آنان به سازمان مجاهدین خلق گرایش پیدا کردند. عزیز رضایی بعدها در خاطرات خود از این دوران به عنوان مرحله‌ای یاد کرده است که خانه و زندگی خانوادگی آنان به تدریج با مسائل سیاسی، زندان و تعقیب‌های امنیتی گره خورد.
 
== بازداشت و شکنجه در دوران پهلوی ==
عزیز رضایی به دلیل فعالیت‌های سیاسی علیه حکومت پهلوی و تحت تعقیب بودن فرزندانش، در بهمن‌ماه سال ۱۳۵۳ در پی تهاجم مأموران سازمان اطلاعات و امنیت کشور ([[ساواک]]) به خانه‌اش بازداشت شد. وی پس از دستگیری به بازداشتگاه مشترک کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری منتقل گردید و تحت شکنجه‌های شدید بدنی قرار گرفت. در جریان این بازجویی‌ها، ضربات متعدد کابل به کف پاهای وی منجر به جراحات عمیق و از بین رفتن بافت‌های پوستی شد که آثار آن پس از دهه‌ها هم‌چنان باقی مانده است.
 
وی در توصیف این دوران می‌گوید:<blockquote>«وضعیت پای چپم بعد از چهار بار شلاق خوردن خیلی ناجور بود. دفعه آخر که شلاق زدند، دیگر جان در بدن نداشتم و شهادتین گفتم. بازجوها با شدت بسیار، کابل را به سر و گوش و پشتم می‌زدند که به‌هوش بیایم. بعد آویزانم کردند. دو تا دستم را به میله‌های فلکه (کمیته) بستند و صندلی را از زیر پایم کشیدند و من از دست آویزان بودم. عده‌ای از زندانیان شکنجه‌شده را که تازه شلاق زده بودند دور فلکه می‌دواندند و آنها در هر دور وقتی از جلوی من رد می‌شدند به من که از میله‌ها آویزان بودم سلام می‌کردند و احترام می‌گذاشتند. منوچهری جلاد، شکنجه‌گر ساواک برای اذیت بیشتر دوباره مرا از یک دست آویزان کرد، دستم به شدت ورم کرد. در همان حالی که آویزان بودم با شلاق به بدنم می‌زد. بعد مرا پایین آورد و روی زمین انداخت و با پوتین‌هایش تا حد مرگ به گردن من ضربه و فشار وارد می‌کرد. بعد در حالیکه دیگر جانی در بدنم نداشتم یک نگهبان مرا کشان‌کشان به سلول انفرادی برد. تمام بدنم زخم بود و پاهایم شدیداً عفونت کرده بود. چند ماهی در یک سلول انفرادی کثیف با بدن زخمی با یک پتوی کثیف پر از خون و... بودم، تا اینکه مرا به اوین بردند. یک سال هم در اوین بودم بدون هیچ ملاقات یا دریافت کوچکترین خبری از فرزندان کوچکم. بعد از این وضعیت مرا در یک دادگاه نمایشی به ۳ سال زندان محکوم کردند.»</blockquote>او هم‌چنین درباره‌ی رویدادهای داخل بازداشتگاه اضافه می‌کند:<blockquote>«روزی در همان اتاق که شکنجه می‌شدم، صدایی شنیدم. شکنجه‌گر رسولی، با یک زندانی به شدت شکنجه‌شده که در پتویی پیچیده شده بود صحبت می‌کرد. رسولی خطاب به زندانی گفت مسعود (که بزودی متوجه شدم منظورش مسعود رجوی است) می‌خواهی به انفرادی بروی یا سلول عمومی تا بعد بیایی حرفهایت را بزنی. مسعود گفت من حرفی برای زدن ندارم و در همین انفرادی می‌مانم. بعد که رسولی رفت، مسعود از فرصت کوتاهی که بدست آورد مرا صدا کرد و در همان حالت تلاش کرد با حرفهایش به من روحیه و امیدواری بدهد در حالیکه این کار در آن شرایط بسیار برایش خطرناک بود، من از همانجا شیفته شجاعت و رفتار محبت‌آمیز و مسئولانه او شدم.»</blockquote>عزیز رضایی پس از تحمل دوران محکومیت و آزادی از زندان، به فعالیت‌های سیاسی خود تا زمان وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ ادامه داد.
 
== خانواده رضایی و سازمان مجاهدین خلق ==
 
با گسترش فعالیت‌های سازمان مجاهدین خلق ایران در اواخر دهه ۱۳۴۰، رفت‌وآمد اعضای سازمان به منزل خانواده رضایی افزایش یافت. هرچند بخش عمده فعالیت‌های تشکیلاتی به صورت مخفی انجام می‌شد، اما خانواده به تدریج از حضور فرزندان خود در جریان‌های سیاسی آگاه شد.
 
بر اساس روایت‌های موجود، فضای مذهبی، عدالت‌خواهانه و ملی‌گرایانه حاکم بر خانواده رضایی با بخشی از آموزه‌های اولیه سازمان مجاهدین خلق همخوانی داشت. همین امر موجب شد که خانواده با فعالیت‌های سیاسی فرزندان خود برخوردی حمایتی داشته باشد.
 
در سال‌های بعد، نام خانواده رضایی به یکی از شناخته‌شده‌ترین نام‌ها در میان خانواده‌های مرتبط با سازمان مجاهدین تبدیل شد.
 
=== ضربه شهریور ۱۳۵۰ ===
در شهریور ۱۳۵۰ ساواک ضربه گسترده‌ای به سازمان مجاهدین خلق وارد کرد و شمار زیادی از اعضا و کادرهای آن را بازداشت نمود. در جریان این عملیات، [[رضا رضایی]] نیز دستگیر شد. تعدادی دیگر از اعضای خانواده و بستگان نزدیک تحت مراقبت و تعقیب قرار گرفتند و منزل خانواده رضایی به طور مستمر زیر نظر مأموران امنیتی قرار گرفت. این واقعه نقطه آغاز دوره‌ای بود که طی آن خانواده رضایی با زندان، اعدام و کشته‌شدن چند تن از فرزندان خود مواجه شد.
 
== شهادت احمد رضایی ==
 
[[احمد رضایی]] نخستین شهید سازمان مجاهدین خلق به شمار می‌رود. عزیز رضایی درباره‌ی چگونگی جان‌باختن اولین فرزند خود اظهار می‌دارد:<blockquote>«احمد سال پنجاه شهید شد یعنی بعد از دستگیری و بعد از فرار رضا از زندان. در روز ۱۱ بهمن ۱۳۵۰ احمد قراری با یکی از همرزمانش داشت. قرار احمد در چهارراه غفاری تهران بود. احمد به محض حضور در سر قرار متوجه مامورین ساواک شده و در محاصره قرار می‌گیرد. او درنگ نمی‌کند و شروع به تیراندازی می‌کند تا دوستش را فراری دهد و بعد که فشنگهایش تمام می‌شود عمداً به حالت تسلیم می‌ایستد تا مأموران ساواک برای دستگیری به او نزدیک شوند. آن وقت نارنجکش را می‌کشد... در اخبار ساعت ۱۴ ظهر یازده بهمن رادیو تهران اعلام کرد که در چهارراه غفاری یک خرابکار کشته شده و... آنقدر این خبر در شهر پیچیده بود که روزنامه‌ها با تیتر بزرگ خبر شهادت احمد را اعلام کردند.»</blockquote>در این برهه، مهدی رضایی (فرزند دیگر خانواده) نیز تحت تعقیب قرار داشت و مخفی شده بود. عزیز رضایی رویدادهای روز پس از این واقعه را چنین شرح می‌دهد:<blockquote>«صبح روز بعد از شهادت احمد بایستی به زندان قزل‌قلعه می‌رفتم تا خبری از محسن و پدرشان بگیرم و ببینم آیا بسته‌ای برایشان تحویل می‌گیرند؟ تاکسی گرفتم و به راننده که گفتم قزل‌قلعه، پرسید زندانی داری؟ گفتم بله. پرسید مواد داشته؟ گفتم نه سیاسی هستند. گفت خدا به فریادت برسد. گفتم آن کسی که دیروز سر چهارراه غفاری شهید شد پسر من بوده، پسر ۲۴ ساله مرا کشتند. خانمی که در تاکسی بود به من رو کرد که خوب چرا این کارها را می‌کنند که هم خودشان و هم دیگران را به کشتن بدهند؟ راننده تاکسی در جوابش گفت چرا خود را به کشتن می‌دهند؟ خوب به خاطر من، به خاطر تو، به خاطر خلق و امیدوارم که یک روز با مشتهایمان در زندانها را باز کنیم و آنها را آزاد کنیم. وقتی به محل رسیدیم راننده هم پیاده شد و با چشمهای گریان به تماشا ایستاد.
 
جمعیت زیادی از خانواده‌های زندانیان سیاسی که مقابل زندان جمع بودند تا چشمشان به من افتاد همگی گریه‌کنان به طرف من آمدند، اما من تمام تلاشم را کردم گریه نکنم و با صدای بلند به آنها گفتم احمد سفارش کرده که بعد از شهادت او مبادا کسی گریه کند. ما باید انتقام خون پاک این جوانان را بگیریم. الان ما زندانیان بسیار داریم که جانشان در خطر است بایستی برای آنها کاری کنیم. یکی از مادران که فرزندش در زندان بود زیارت وارث را با صدای بلند خواند و همگی به یاد اولین شهید مجاهد با او همراهی می‌کردیم. آن روز به من ملاقات ندادند اما بخشی زیادی از جمعیت جلوی زندان همراه من به خانه ما آمدند و برای شهادت احمد مراسمی برگزار کردیم. شهادت احمد در یازدهم بهمن ۱۳۵۰، یک روز برفی خیلی سرد بود و جریان آن را روزنامه‌های عصر تهران به سرعت به همه جا رسید پخش کرد و ولوله‌ای میان مردم انداخت.»</blockquote>
 
وی همچنین در خصوص دیدگاه‌های فرزندش پیش از سال ۱۳۵۰ بیان می‌کند:<blockquote>«قبل از ضربه سال ۵۰ روزی احمد به من گفته بود عزیز می‌دانی ما فدایی مردممان هستیم و برای تو نمی‌مانیم زیرا "خون ما باید ریخته شود تا آزادی مردم و راه انقلاب باز شود". به راستی که خون احمد از سال پنجاه به بعد راه مبارزه را باز کرد.»</blockquote>
 
== تجمعات اعتراض‌آمیز خانواده‌ها در دوران پهلوی ==
پس از شهادت احمد رضایی، خانواده‌های زندانیان سیاسی ارتباطات خود را به منظور حمایت از فرزندانشان حفظ کردند. در این میان، با تلاش‌های فاطمه امینی، هماهنگی میان خانواده‌ها افزایش یافت. فاطمه امینی از نخستین زنان عضو این تشکل بود که در پی بازداشت توسط ساواک تحت بازجویی و شکنجه قرار گرفت و در ۲۵ مرداد ۱۳۵۴ جان باخت.
 
خانواده‌های زندانیان با هدف جلوگیری از صدور و اجرای احکام اعدام، به رایزنی با چهره‌های مذهبی و متنفذ وقت در شهرهای مختلف پرداختند. عزیز رضایی نخستین اقدام جمعی خانواده‌ها را مراجعه به منزل احمد خوانساری، از مراجع مذهبی وقت، در بازار فرش‌فروش‌های تهران معرفی کرده و می‌گوید:<blockquote>
 
شهادت احمد در یازدهم بهمن ۱۳۵۰، یک روز برفی خیلی سرد بود و جریان آن را روزنامه­‌های عصر نوشته و رادیو هم خبرش را پخش کرد که ولوله‌­ای انداخت میان مردم و خون احمد از سال پنجاه به­ بعد راه مبارزه را باز کرد. سال ۱۳۵۰ رضا و بنیانگذاران در زندان بودند. گفتند برویم منزل آیت‌­الله خوانساری که در بازار فرش‌­فروشها بود. به­ مادران گفتند ابتدا در مسجد شاه جمع شوند و از آنجا به­ اتفاق برویم منزل خوانساری. مادرها همگی رفتیم منزل او اما آن روز ما را راه ندادند. دوباره قرار گذاشتیم. من رفتم مسجد شاه دیدم هیچ­کس نیست خیال کردم دیر آمده‌­ام و مادران دیگر رفته­‌اند. به‌­تنهایی رفتم منزل خوانساری. در که زدم پیشخدمت در را باز کرد و پرسید چکار داری؟ گفتم برای حساب و کتاب خمس آمده‌­ام خدمت آقا. در را باز کرد و گفت بفرمایید. رفتم دیدم هیچ­‌کس نیامده. نشستم توی اتاق. یک عده بدبخت بیچاره نشسته بودند دورتادور اتاق. من هم نشستم. یکی یکی می­رفتند پیش آقا. نوبت من که رسید پسر خوانساری، سید جعفر مرا صدا زد و پرسید چکار دارید؟ گفتم بچه­‌های من و پدرشان در زندان هستند خواستم شما کاری برای آنها انجام دهید. رفت یک مقدار پول آورد که به من بدهد. گفتم من احتیاج به ­پول ندارم من از شما می­خواهم اقدامی کنید لااقل پدرشان را آزاد کنند. گفت ما برای همه اقدام می­‌کنیم. دیدم نمی­خواهد کاری کند خواستم از منزل خارج شوم که صدای همهمه­‌ای به­ گوشم رسید. پیشخدمت گفت صبر کن و رفت در را باز کرد دید جمعیت زیاد ا­ست. در را بست و به­ من گفت قدری صبر کن تا اینها بروند. من ایستادم توی حیاط و بعد رفتم از در دیگر که توی ساختمان بود در را باز کردم و همه مادران آمدند تو طوری که حیاط و پله‌­ها پر از جمعیت شد و مجبور شدند جمعیت را ببرند پیش آقا. مادران از زندان گفتند، از شکنجه‌­ها گفتند، از بچه‌­هایشان تعریف کردند که این بچه­‌ها مسلمانند باید کاری کنید که اینها را اعدام نکنند، آقا به­‌ظاهر قدری متأثر شد که پسرش به او گفت آقا وقت نماز است. آقا از جا بلند شد، ما صبر کردیم آقا وضو گرفت تا از در رفت بیرون، ما هم دنبالش حرکت کردیم به‌­طرف مسجد سید عزیزالله. آن روزها مصادف با عاشورا بود و بازار هم بسته بود اما آقای خوانساری که به‌ ­طرف مسجد و پیشاپیش جمعیت راه افتاد ما ۶۰ ـ ۵۰ مادر هم به­ دنبالش حرکت کردیم و جمعیت هم در دو طرف ایستاده بود و تماشا می‌­کرد. آن­وقت من دیدم ما مادران با بودن این­ جماعت خیلی ساکت هستیم که یک‌هو با صدای بلند گفتم آهای بازاریها بیشتر شما احمد رضایی را می‌شناسید، او را کشتند حالا هم بچه­‌های ما در زندان زیر شکنجه هستند. بعد مادر بدیع‌زادگان گفت بچه مرا چهار ساعت روی اجاق برقی سوزانده­‌اند، مادران دیگر هم هرکدام در این باره چیزی گفتند که جمعیتی هم که در دو طرف ایستاده بود همه گریه می­‌کردند و به مسجد که رسیدیم دیگر خیلی شلوغ شده بود، مادرها هم گریه می­‌کردند و بعضی حالشان به هم خورد. من هم کناری ایستاده بودم اما جمعیت سراغم آمده سؤال می­‌کردند چه خبر شده و من به­‌آنها می‌­گفتم من مادر احمد رضایی هستم و این مادران هم فرزندانشان در زندان زیر شکنجه هستند.<ref name=":4" /></blockquote>این تجمعات و اقدامات افشاگرانه از سوی خانواده‌ها تا مقطع وقوع انقلاب ادامه یافت. پس از تحولات سال ۱۳۶۰ نیز جمعی از مادران جان‌باختگان و زندانیان بر تداوم پیگیری‌های سیاسی و آرمان‌های فرزندان خود تأکید ورزیدند.
 
[[حمید اسدیان]]، نویسنده و شاعر، در تحلیل ارزش تاریخی این اقدامات گفته است:<blockquote>«توجه کنیم که این خاطرات متعلق به سال ۱۳۵۰ است یعنی زمانی که بر اثر حاکمیت ساواک هیچ خبری از اعتراضات زنان نبوده و راه انداختن چنین تظاهراتی با ۶۰ ـ ۵۰ مادر در واقع پدیده جدیدی بود که قبلا نمونه‌اش را نداشتیم بلکه مهمتر اینکه عزیز به عنوان مادر اولین شهید سازمان مجاهدین خلق، خون فرزند خود را پرچمی ساخت تا زندانیان دیگر را که زیر شکنجه هستند را در سطح اجتماعی مطرح و برای نجات آنها تلاش کند.»
 
</blockquote>در سال‌های بعد منزل خانواده رضایی به یکی از مراکز اصلی گردهمایی مادران و بستگان زندانیان سیاسی تبدیل شد. در این نشست‌ها اخبار زندان‌ها، وضعیت زندانیان و راه‌های پیگیری حقوق آنان مورد بحث قرار می‌گرفت.
==سخنان عزیز رضایی در باره‌ی احمد رضایی==
[[پرونده:احمد رضایی از فرزندان عزیز رضایی.jpg|جایگزین=احمد رضایی|بندانگشتی|300x300پیکسل|احمد رضایی]]عزیز رضایی درباره شهادت اولین فرزند خود احمد، اولین شهید سازمان مجاهدین خلق می­‌گوید:<blockquote>احمد سال پنجاه شهید شد که بعد از فرار رضا بود. نباید سر قرار می‌­رفت چون یک قرار احتیاط بود. رضا هم به او گفته بود نرود اما احمد در جوابش می‌­گوید خون ما باید ریخته شود تا راه باز شود و رفته بود سر قراری که با دوستش در چهار راه غفاری داشت که یک‌هو می‌­بیند در محاصره­‌اند و شروع به تیراندازی می­‌کند تا دوستش را فرار دهد و بعد که تیرش تمام می‌­شود عمدا به‌­حالت تسلیم می‌­ایستد تا مأموران ساواک برای دستگیری به او نزدیک شوند. آن وقت نارنجکش را می‌­کشد... در رادیو گفتند در چهار راه غفاری یک خرابکار کشته شده. آن موقع رضا از زندان فرار کرده و با مهدی مخفی بودند. صبح روز بعد من چند بسته برای پدر و محسن که در زندان بودند درست کردم که به آنجا بروم. تاکسی گرفتم و به راننده که گفتم قزل قلعه، پرسید زندانی داری؟ گفتم بله. پرسید مواد داشته؟ گفتم نه، سیاسی بوده، گفت خدا به فریادت برسد. گفتم آن کسی که دیروز سر چهار راه غفاری کشته شد پسر من بوده، پسر ۲۴ ساله مرا کشته­‌اند. راننده دوباره گفت خدا به دادت برسد. آن­وقت خانمی که در تاکسی بود رو کرد به من که خوب چرا این کارها را می­‌کنند که هم خودشان و هم دیگران را به­ کشتن بدهند که راننده تاکسی در جوابش گفت: خوب به­ خاطر من، به­ خاطر تو، به­ خاطر خلق و امیدوارم که یک روز با مشتهایمان در زندان را باز کنیم. بعد که رسیدیم جلوی زندان، راننده هم پیاده شد و ایستاد به تماشا که جمعیت زیادی از خانواده‌­های زندانیان سیاسی که مقابل زندان جمع بودند تا چشمشان به من افتاد یک‌هو همگی گریه­‌کنان آمدند بطرف من، اما من به آنها گفتم احمد سفارش کرده که بعد از شهادت او مبادا کسی گریه کند. تازه شماها باید انتقام اینها را هم بگیرید. آن روز به هرحال به­من ملاقات ندادند اما جمعیت با من به­‌ خانه ما آمد و مراسمی گرفتیم.<ref name=":4" /></blockquote>
== ماجرای دستگیری، فرار و شهادت رضا رضایی ==
رضا رضایی در شهریورماه سال ۱۳۵۰ توسط مأموران ساواک بازداشت شد. در آن مقطع، به دلیل کثرت بازداشت‌شدگان، ظرفیت سلول‌های زندان اوین تکمیل شده بود؛ به طوری که مأموران ناچار بودند دستگیرشدگان جدید را در راهروهای زندان مستقر کرده و برای ممانعت از شناسایی متقابل، بر سر آن‌ها پتو بیندازند. این وضعیت، بستری را برای تبادل مخفیانه اطلاعات میان زندانیان فراهم ساخت.
 
رضا رضایی با بهره‌گیری از این شرایط موفق شد با سایر اعضای بازداشت‌شده‌ی سازمان مجاهدین خلق ارتباط برقرار کند. وی پس از کسب آگاهی از میزان اطلاعات موجود در پرونده و خطوط بازجویی، تاکتیکی را برای جلب اعتماد بازجویان ساواک طراحی نمود. او در جریان بازجویی‌ها متوجه شد که تمرکز اصلی سازمان اطلاعات و امنیت کشور بر بازداشت برادرش، احمد رضایی، معطوف است. بر این اساس، وی طرحی را مبنی بر همکاری جهت یافتن برادرش و متقاعد کردن او به تسلیم، به بازجویان پیشنهاد داد. وی پیش از اجرای این نقشه، جزئیات طرح فرار خود را با کادر مرکزی و بنیان‌گذاران سازمان در داخل زندان هماهنگ کرد تا فرآیند پیشبرد آن با هدایت جمعی صورت گیرد.
 
=== چگونگی اجرای طرح فرار ===
مقامات ساواک پس از پذیرش پیشنهاد رضا رضایی، وی را تحت مراقبت دو مأمور مسلح به بیرون از زندان منتقل کرده و در خانه‌ی مادری وی (عزیز رضایی) مستقر ساختند. او روزها به همراه مأموران مراقب، به اماکن احتمالی تردد احمد رضایی و منازل بستگان نزدیک مراجعه می‌کرد تا موقعیت مناسب را برای اجرای نقشه فراهم کند. در همین حال، احمد رضایی نیز در بیرون از زندان، تدارکات و لجستیک لازم را برای عملیات فرار برادرش آماده ساخت.
 
سرانجام طرح فرار در یک حمام عمومی سنتی که دارای دو در خروجی به سمت دو کوچه‌ی مجزا بود، به مرحله‌ی اجرا درآمد. رضا رضایی به مأموران مراقب اعلام کرد که با احمد در این محل قرار ملاقات گذاشته است و خواستار آن شد تا برای جلب اعتماد، ابتدا به تنهایی وارد حمام شود. وی پس از ورود به محوطه، بلافاصله از درِ دوم حمام خارج شد و با استفاده از موتورسیکلتی که از قبل توسط عوامل سازمان در کوچه‌ی پشتی مستقر شده بود، از محل گریخت.
 
رضا رضایی پس از فرار موفقیت‌آمیز از چنگ ساواک، تجربیات تشکیلاتی، شیوه‌های بازجویی، تاکتیک‌های عملیاتی ساواک و گزارش جامع وضعیت درون زندان‌ها را به کادر بیرونی سازمان منتقل نمود.
 
=== شهادت رضا ===
دوران فعالیت مخفی رضا رضایی پس از فرار، نزدیک به دو سال به طول انجامید. وی سرانجام در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۵۲، در حالی که در منزل یکی از هواداران سازمان واقع در خیابان غیاثی تهران حضور داشت، به طور اتفاقی در محاصره‌ی مأموران ساواک قرار گرفت و در جریان درگیری به شهادت رسید.
 
=== نقش عزیز رضایی در فرار موفقیت‌آمیز رضا رضایی از چنگال ساواک ===
احمد سال ۱۳۵۰ هنگام جاب­جایی‌ها یا ترددهای مخفیانه، گاهگاهی هم برای دادن خبر سلامتی خود، تلفنی با عزیز تماس می­‌گرفت. پس از تصمیم و طرح سازمان برای فرار رضا و حضور او در معیت نفرات ساواک در خانه، رضا به­ نوعی عزیز را در جریان موضوع فرار قرار می­‌دهد طوری که عزیز نیز در تماس بعدی احمد با او، با تیزهوشی و تجارب مبارزاتی آموخته، احمد را نیز به­ هرصورت از قصد فرار رضا آگاه نموده و او را نسبت به ­حضور رضا در خانه هوشیار می‌­نماید که احمد از همان موقع به­ سرعت در تدارک آماده­‌سازیهای ضروری برای فرار او برمی‌­آید. طرح فرار رضا ابتدا با موفقیت کامل به ­انجام رسیده و او توانست پس از گریختن از چنگ ساواک، انبوهی از تجارب گرانبهای مبارزاتی پیشتازان، امکانات مبارزه مسلحانه، شیوه‌های بازجویی و تاکتیکهای ساواک و نیز گزارشی از شرایط سخت زندانها را به خارج از زندان منتقل نماید.<ref name=":4" />
== دستگیری و اعدام مهدی رضایی ==
 
مهدی رضایی در اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۵۱ در جریان یک درگیری مسلحانه با مأموران ساواک بازداشت شد. وی در زمان دستگیری اقدام به استفاده از قرص سیانور و سلاح گرم خود نمود که هیچ‌کدام عمل نکردند. او پس از بازداشت، به مدت چهار ماه تحت بازجویی و شکنجه‌های شدید بدنی و روانی قرار گرفت تا اطلاعات مربوط به ساختار درون‌سازمانی خود را افشا کند.
 
عزیز رضایی درباره‌ی دوران بازداشت و نخستین ملاقات با فرزندش می‌گوید:<blockquote>«به مهدی ملاقات نمی‌‌دادند. در آن چهار ماه خدا میداند چه روزها و شبهایی را گذراندم. بی‌خبری مطلق. و اگر هم خبری بود خبر شکنجه‌های مهدی بود. یک شب مهدی را خواب دیدم که بسیار نحیف و بیمار شده بود فردایش زنگ تلفن خانه به صدا در آمد. آن‌طرف مهدی پشت خط بود و گفت به ملاقاتم بیایید و فلان لباس را برایم بیاورید. من با سایر فرزندانم فاطمه، آذر و صدیقه و محمد به کمیته شهربانی رفتیم مهدی را با دو مأمور شهربانی آوردند. با آن که خیلی شکنجه شده بود اما با خنده شروع به صحبت کرد و روحیه خیلی بالایی داشت و مخفیانه و دور از چشم مامورین گفت آخرین تیر ترکشم را می‌خواهم به آنها شلیک کنم. آنها گفته‌اند دادگاه مرا علنی می‌کنند به شرطی که بیایم و از کارهایم اظهار پیشمانی کنم، من هم در ظاهر قبول کردم ولی به آنها گفتم به شرطی که آقاجون و محسن را آزاد کنند، ولی من می‌خواهم در دادگاه دفاع کنم.»</blockquote>
 
=== شکنجه‌های بدنی و میزان مقاومت ===
بنا بر گزارش‌های تاریخی و اظهارات خانواده، در جریان بازجویی‌ها شکنجه‌های متعددی از جمله سوزاندن بدن بر روی اجاق برقی، کشیدن ناخن‌ها و ضربات متوالی کابل بر مهدی رضایی اعمال شد، به طوری که وی برای حرکت و راه رفتن با مشکلات جدی حرکتی مواجه گردید. مقاومت وی در سن ۱۹ سالگی بازتاب گسترده‌ای در میان سایر زندانیان و حتی برخی از مأموران بازداشتگاه داشت. در دوره‌ای از بازداشت، ساواک خلیل‌الله رضایی (پدر وی) را به منظور متقاعد کردن فرزندش به همکاری، هم‌سلول او کرد؛ پدر خانواده پس از آزادی، بارها با ابراز تأثر از وضعیت بدنی و آثار شکنجه بر روی پیکر فرزندش یاد می‌کرد.
 
عزیز رضایی درباره‌ی حفاظت فرزندش از اطلاعات سازمانی می‌افزايد:<blockquote>«من شنیدم که حتی بازجوهای وحشی به او اصرار و التماس می‌کردند که فقط یک کلمه هم که شده بگوید چون باید به روسای خود پاسخ بدهند. ولی مهدی هیچ اطلاعاتی به آنها نداد به طوریکه تمام اطلاعاتش محفوظ ماند و رضا بعد از شهادتش به ما خبر داد که امکاناتی که مهدی داشت مجدداً مورد استفاده سازمان قرار گرفت. او واقعاً در مقابل شکنجه‌های ساواک قهرمانانه مقاومت کرد.»</blockquote>
 
=== دادگاه و اعدام ===
مهدی رضایی در دادگاه نظامی به دفاع از مواضع سیاسی خود و تشریح وضعیت جاری کشور پرداخت. متن دفاعیات او در آن مقطع به صورت مخفیانه تکثیر شد و در فضای سیاسی آن دوران بازتاب یافت. وی سرانجام در تاریخ ۱۶ شهریور ۱۳۵۱ در سن ۱۹ سالگی اعدام شد و در ادبیات سیاسی هم‌فکرانش به «گل سرخ انقلاب» شهرت یافت. یاد و سیره‌ی مبارزاتی او در طول دهه‌های گذشته همواره به عنوان یکی از نمادهای مقاومت ضد حاکمیت در میان گروه‌های فعال سیاسی مطرح بوده است.
 
=== سخنانی از عزیز رضایی در باره‌ی مهدی رضایی ===
[[پرونده:سخنان عزیر رضایی در باره مهدی رضایی.jpg|جایگزین=مهدی رضایی|بندانگشتی|مهدی رضایی]]<blockquote>«مهدی سال ۱۳۵۱ در درگیری دستگیر شد. قرصش را می‌­خورد اما اثر نکرده بود، سلاحش را می‌­کشد که آن هم گیر کرده عمل نمی­‌کند. بعد از دستگیری چهار ماه زیر شدیدترین  شکنجه­‌ها  بود ملاقات هم نمی­‌دادند تا یک شب خواب دیدم و فکر کردم شاید ملاقات بدهند... من با سایر  فرزندانم رفتم کمیته. مهدی را با دو مأمور ساواک آوردند. با آن که خیلی شکنجه شده بود اما با خنده شروع به صحبت کرد و روحیه خیلی بالایی داشت و گفت آخرین تیر ترکشم را هم می­‌کشم. گفته­‌ام دادگاهم علنی باشد و آقاجون و محسن را آزاد کنند. نگهبانان هم خیلی تحت تأثیر او بودند حتی بازجوهای وحشی در مقابلش زانو زده التماس می­‌کردند که فقط یک کلمه هم که شده بگوید ولی مهدی با آن­که همه امکانات آن دوران سخت سازمان را می­‌دانست اما قهرمانانه همه اسرار سازمان را در سینه حفظ کرده و حتی یک هم کلمه نیز درباره آنها فاش نکرده بود.»<ref name=":4" /></blockquote>
 
== شکل‌گیری شبکه مادران زندانیان سیاسی ==
 
در پی اعدام مهدی رضایی و ادامه بازداشت‌ها، فعالیت خانواده‌های زندانیان سیاسی وارد مرحله تازه‌ای شد.
 
عزیز رضایی یکی از فعال‌ترین چهره‌های این شبکه بود. او همراه دیگر مادران زندانیان سیاسی تلاش می‌کرد اخبار زندان‌ها را جمع‌آوری و میان خانواده‌ها توزیع کند.
 
خانه خانواده رضایی به تدریج به محلی برای گردهمایی مادران زندانیان سیاسی تبدیل شد.
 
در این جلسات درباره وضعیت زندانیان، امکان ملاقات، پیگیری پرونده‌ها و راه‌های جلوگیری از اعدام زندانیان گفت‌وگو می‌شد.
 
== تلاش برای جلوگیری از اعدام زندانیان ==
 
عزیز رضایی و گروهی از مادران زندانیان سیاسی در سال‌های آغازین دهه ۱۳۵۰ با شماری از روحانیان و شخصیت‌های مذهبی دیدار کردند.
 
هدف این دیدارها جلب حمایت برای جلوگیری از اجرای احکام اعدام بود.
 
در خاطرات او به مراجعه گروهی از مادران زندانیان سیاسی به منزل [[سید احمد خوانساری]] اشاره شده است. آنان در این دیدار درباره وضعیت زندانیان، شکنجه‌ها و نگرانی خانواده‌ها گفتگو کردند.
 
اگرچه این تلاش‌ها در بسیاری از موارد مانع اجرای احکام نشد، اما در شکل‌گیری یکی از نخستین شبکه‌های همبستگی خانواده‌های زندانیان سیاسی در ایران نقش مهمی داشت.
 
== صدیقه رضایی ==
 
[[صدیقه رضایی]] از دختران خانواده رضایی بود که در سال‌های آغاز دهه ۱۳۵۰ به فعالیت سیاسی روی آورد.
 
وی پس از ضربات وارده به سازمان مجاهدین خلق، به فعالیت مخفی ادامه داد و از جمله زنانی بود که در شبکه‌های پشتیبانی و ارتباطی سازمان نقش داشت.
 
در سال ۱۳۵۴، در جریان عملیات نیروهای امنیتی علیه اعضای باقی‌مانده سازمان، صدیقه رضایی کشته شد.
 
در منابع وابسته به سازمان مجاهدین خلق از او به عنوان یکی از زنان فعال نسل نخست این سازمان یاد شده است.
 
با کشته‌شدن صدیقه رضایی، شمار فرزندان از دست‌رفته عزیز رضایی در دوران حکومت پهلوی به چهار نفر رسید.
 
== افزایش فشارهای امنیتی بر خانواده رضایی ==
 
پس از کشته‌شدن رضا و صدیقه رضایی، خانواده رضایی بیش از پیش تحت مراقبت ساواک قرار گرفت.
 
منزل خانواده به صورت مستمر زیر نظر بود و رفت‌وآمد اعضای خانواده و آشنایان کنترل می‌شد. بسیاری از نزدیکان خانواده نیز مورد بازجویی قرار گرفتند.
 
در همین دوره، نام خانواده رضایی در میان مخالفان حکومت پهلوی به یکی از شناخته‌شده‌ترین نام‌ها تبدیل شد؛ زیرا کمتر خانواده‌ای وجود داشت که در فاصله‌ای کوتاه چنین تعداد زیادی از اعضای خود را در جریان مبارزات سیاسی از دست داده باشد.
 
== بازداشت و شکنجه‌ی عزیز رضایی ==
 
عزیز رضایی به دلیل فعالیت‌های سیاسی علیه حکومت پهلوی و تحت تعقیب بودن فرزندانش، به همراه همسر و دخترش فاطمه در بهمن‌ماه سال ۱۳۵۳ در پی تهاجم مأموران سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) به خانه‌اش بازداشت شد. وی پس از دستگیری به بازداشتگاه مشترک کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری منتقل گردید و تحت شکنجه‌های شدید بدنی قرار گرفت. در جریان این بازجویی‌ها، ضربات متعدد کابل به کف پاهای وی منجر به جراحات عمیق و از بین رفتن بافت‌های پوستی شد که آثار آن پس از دهه‌ها هم‌چنان باقی مانده است. وزن او در نتیجه شکنجه‌های شدید، از ۹۰ پوند (حدود ۴۱ کیلوگرم) به ۶۶ پوند (حدود ۳۰ کیلوگرم) کاهش یافت.
 
=== بازجویی‌ها ===
موضوع اصلی بازجویی‌ها، فعالیت‌های فرزندان خانواده رضایی، ارتباطات سیاسی آنان و شبکه‌های پشتیبانی سازمان مجاهدین خلق بود. بازجویان تلاش می‌کردند از طریق فشارهای جسمی و روانی اطلاعاتی درباره افراد مرتبط با سازمان به دست آورند.
 
=== شکنجه در کمیته مشترک ضدخرابکاری ===
وی در توصیف این دوران و شکنجه‌های انجام شده می‌گوید:<blockquote>«وضعیت پای چپم بعد از چهار بار شلاق خوردن خیلی ناجور بود. دفعه آخر که شلاق زدند، دیگر جان در بدن نداشتم و شهادتین گفتم. بازجوها با شدت بسیار، کابل را به سر و گوش و پشتم می‌زدند که به‌هوش بیایم. بعد آویزانم کردند. دو تا دستم را به میله‌های فلکه (کمیته) بستند و صندلی را از زیر پایم کشیدند و من از دست آویزان بودم. عده‌ای از زندانیان شکنجه‌شده را که تازه شلاق زده بودند دور فلکه می‌دواندند و آنها در هر دور وقتی از جلوی من رد می‌شدند به من که از میله‌ها آویزان بودم سلام می‌کردند و احترام می‌گذاشتند. منوچهری جلاد، شکنجه‌گر ساواک برای اذیت بیشتر دوباره مرا از یک دست آویزان کرد، دستم به شدت ورم کرد. در همان حالی که آویزان بودم با شلاق به بدنم می‌زد. بعد مرا پایین آورد و روی زمین انداخت و با پوتین‌هایش تا حد مرگ به گردن من ضربه و فشار وارد می‌کرد. بعد در حالیکه دیگر جانی در بدنم نداشتم یک نگهبان مرا کشان‌کشان به سلول انفرادی برد. تمام بدنم زخم بود و پاهایم شدیداً عفونت کرده بود. چند ماهی در یک سلول انفرادی کثیف با بدن زخمی با یک پتوی کثیف پر از خون و... بودم، تا اینکه مرا به اوین بردند. یک سال هم در اوین بودم بدون هیچ ملاقات یا دریافت کوچکترین خبری از فرزندان کوچکم. بعد از این وضعیت مرا در یک دادگاه نمایشی به ۳ سال زندان محکوم کردند.»</blockquote>شکنجه‌های عزیز شامل موارد هولناکی بود که آثار آن حتی ۵۰ سال بعد نیز بر بدنش باقی مانده است. او به‌طور مکرر شلاق خورد و از مچ پاها آویزان شد. عزیز به یاد می‌آورد که بازجو چکمه‌اش را در دهانش می‌گذاشت و روی گردنش می‌ایستاد و او را خفه می‌کرد. نگهبانان آن‌ها را کتک می‌زدند و پس از آویزان کردن از پاها، مجبورشان می‌کردند در زمین یخ‌زده بدوند تا تورم کاهش یابد و بتوانند دوباره آن‌ها را کتک بزنند. او همچنین فریادهای زندانیانی را می‌شنید که اعضای بدنشان، به‌ویژه انگشتانشان، قطع می‌شد. دخترش فاطمه تأیید کرد که زنان و مردان زندانی به یک اندازه شکنجه می‌شدند و زنان نیز در معرض آزار جنسی و تجاوز قرار می‌گرفتند. گزارش‌های عفو بین‌الملل نیز استفاده از شکنجه‌های غیرقابل‌تصوری مانند شوک الکتریکی، پمپاژ آب جوش، و کشیدن ناخن‌ها و دندان‌ها توسط ساواک را تأیید کرده بود.<ref name=":0" /> <ref name=":2" />
 
عزیز در مورد شکنجه‌ی خود در مصاحبه باسیمای آزادی می­‌گوید:<blockquote>«اولش شکنجه خیلی زیاد بود و چهار مرتبه مرا شلاق زدند که کف پاهایم  آش و لاش شد مثل همه بچه­‌هایم یک پایم بهتر بود اما پای چپم خیلی ناجور بود که وقتی دفعه آخر شلاق زدند، دیگر جان در بدن نداشتم و فکر کردم الان می­‌میرم و اشهدم را گفتم. بعد که دیدند من تکان نمی­‌خورم شلاق زدن پایم را قطع کردند ولی منوچهری توی سر و گوش و پشتم مرتب شلاق می­زد که بگو از کی پول گرفتی، به کی پول دادی؟ من هم گفتم نه از کسی پول گرفتم و نه به کسی پول دادم... بعد یک شب دوباره مرا صدا زدند بالا توی اتاق رسولی و باز شلاق و شلاق... که پاهایم دوباره خونریزی کرد و من که افتاده بودم روی زمین، منوچهری پایش را گذاشته بود روی پشتم و فشار می­داد. بعد آویزانم کردند. دوتا دستم را به ­پنجره بستند و صندلی را از زیر پایم کشیدند و آن زندانیان شکنجه شده­ای که شلاق­ خوردن مرا دیده و خودشان هم قبلا به­‌شدت شکنجه شده و برای شلاق­‌زدن دوباره آنها را به­اجبار دور اتاق راه برده می­‌چرخاندند، برای دادن قوت قلب به­من مرتب می­‌گفتند: مادر سلام، مادر سلام... بعد منوچهری دوباره مرا با یک دست آویزان کرد که خیلی ورم کرد و آوردم پایین و انداختند توی سلول و پاهایم شدیدا عفونت کرده بود. چند ماهی هم در سلول کمیته در انفرادی بودم، یک سال هم در اوین بدون کوچکترین خبری حتی از فرزندان کوچکم. بعد هم مرا در دادگاههای مسخره‌ی خودشان محاکمه و به سه سال زندان محکوم کردند»</blockquote>عزیز در این مصاحبه با اندوه بسیار از روزی یاد می‌کند که در اتاق شکنجه رسولی، مسعود رجوی را دیده بوده که سخت شکنجه شده و او را در پتویی پیچیده بوده‌اند. با این همه درد و داغ او می‌گوید:<blockquote>من به وجود فرزندان دلیرم که در راه آزادی میهن و مردم­شان شهید شده‌­اند افتحار می­‌کنم، احساس غرور می­‌کنم چون زندگی خود را در راه رهایی خلق و فدیه آرمان عدالت و آزادی نموده­­‌اند. نسبت به مادران ایران نیز احساس غرور می­کنم و شجاعت و پایداریشان را آن­ هم در چنین شرایط سخت فقر، سرکوب، شکنجه و زندان می‌­ستایم.<ref name=":4" /></blockquote>
=== سلول انفرادی ===
بخش قابل توجهی از دوران بازداشت عزیز رضایی در سلول انفرادی سپری شد.
 
وی بعدها این دوره را از دشوارترین بخش‌های زندان توصیف کرد. به گفته او، بی‌خبری از وضعیت خانواده و فرزندان و نداشتن ارتباط با دیگر زندانیان فشار روحی زیادی بر وی وارد می‌کرد. با این حال او در خاطرات خود تأکید کرده است که تلاش می‌کرد روحیه خود را حفظ کند و در برابر فشارهای بازجویان تسلیم نشود.
 
=== ملاقات با زندانیان سیاسی ===
در دوره بازداشت، عزیز رضایی با شماری از زندانیان سیاسی زن و مرد که در کمیته مشترک و سپس زندان اوین نگهداری می‌شدند آشنا شد.
 
او بعدها از همبستگی میان زندانیان سیاسی و تلاش آنان برای حفظ روحیه یکدیگر سخن گفته است.
 
در برخی روایت‌های او آمده است که زندانیان هنگام عبور از راهروهای بازجویی با اشاره یا سلامی کوتاه به یکدیگر روحیه می‌دادند.
 
=== دیدار با مسعود رجوی در زندان ===
یکی از خاطرات مشهور عزیز رضایی مربوط به دوران حضور او در کمیته مشترک ضدخرابکاری است. او نقل کرده است که در یکی از روزهای بازداشت، در فاصله‌ای کوتاه با [[مسعود رجوی]] که او نیز در بازداشت به سر می‌برد روبه‌رو شد.<blockquote>«روزی در همان اتاق که شکنجه می‌شدم، صدایی شنیدم. شکنجه‌گر رسولی، با یک زندانی به شدت شکنجه‌شده که در پتویی پیچیده شده بود صحبت می‌کرد. رسولی خطاب به زندانی گفت مسعود (که به‌زودی متوجه شدم منظورش مسعود رجوی است) می‌خواهی به انفرادی بروی یا سلول عمومی تا بعد بیایی حرفهایت را بزنی؟ مسعود گفت: من حرفی برای زدن ندارم و در همین انفرادی می‌مانم. بعد که رسولی رفت، مسعود از فرصت کوتاهی که بدست آورد مرا صدا کرد و در همان حالت تلاش کرد با حرفهایش به من روحیه و امیدواری بدهد در حالی‌که این کار در آن شرایط بسیار برایش خطرناک بود، من از همانجا شیفته شجاعت و رفتار محبت‌آمیز و مسئولانه‌ی او شدم.»</blockquote>این واقعه بعدها در خاطرات و روایت‌های مختلف مرتبط با زندان‌های سیاسی دوران پهلوی بازگو شد.
 
=== انتقال به زندان اوین ===
پس از پایان مرحله اصلی بازجویی‌ها، عزیز رضایی به [[زندان اوین]] منتقل شد. او مدتی را در بند زنان زندان اوین گذراند و در این مدت با شماری از زندانیان سیاسی دیگر هم‌بند بود.
 
بر اساس خاطرات او، فضای اوین در مقایسه با کمیته مشترک تفاوت‌هایی داشت، اما همچنان محدودیت‌های شدید و کنترل امنیتی بر زندانیان اعمال می‌شد.
 
=== آسیب‌های ماندگار از شکنجه‌های شاه ===
[[پرونده:آثار شکنجه ساواک بر پای عزیز رضایی.jpg|جایگزین=آثار شکنجه‌ی ساواک بر پای عزیز رضایی|بندانگشتی|آثار شکنجه‌ی ساواک بر پای عزیز رضایی|300x300پیکسل]]در اتاق‌های بازجویی، عزیز رضایی مقاومت بی‌نظیری از خود نشان داد. او می‌گفت که نه به کسی پول داده و نه از کسی پول گرفته است و تنها یک مادر خانه‌دار بوده که فرزندانش راه خود را انتخاب کرده‌اند. بازجوی او، منوچهری، برای درهم شکستن او، عکس‌هایی از فرح، شاه و ولیعهد را روی میز می‌گذاشت.
 
در یکی از دفعاتی که او را شلاق می‌زدند، عزیز تصمیم گرفت تسلیم نشود. او به قدری ضربه خورد که به بیهوشی کامل تن داد و به خود می‌گفت «می‌زنی، بکش دیگه». در همین حین، بازجو یک سیگار روشن را به دستش زد، اما او تکان نخورد. این مقاومت، بازجو را متوقف کرد. عزیز می‌گوید که این سختی‌ها و شکنجه‌ها، به مقاومت و ایستادگی برای نسل‌های بعدی تبدیل شدند. همچنین، در جریان بازجویی‌ها، یک کشیده به سر و گوش او زدند که باعث آسیب دیدن گوشش شد و این آسیب در حال حاضر نیز دائمی است.
 
آثار شلاق ساواک بر کف پای عزیز، پس از گذشت ۵۰ تا ۵۴ سال، همچنان وجود دارد و به عنوان «آثار شلاق بازجویان ساواک شاه» در اسناد مقاومت ثبت شده است. عزیز اذعان کرده است که این زخم‌ها هنوز هست، سفت و سخت است و درد را احساس می‌کند، هرچند به مرور زمان آثار آن کمتر شده است.<ref name=":3" />
=== محکومیت و آزادی ===
پرونده عزیز رضایی در دادگاه نظامی حکومت پهلوی بررسی شد و وی به سه سال زندان محکوم گردید.
 
او پس از سپری کردن دوران محکومیت از زندان آزاد شد.
 
آزادی وی در شرایطی صورت گرفت که بخش مهمی از خانواده‌اش را از دست داده بود و نام خانواده رضایی در میان مخالفان حکومت پهلوی به نمادی از هزینه‌های انسانی مبارزه سیاسی تبدیل شده بود.
 
== بازگشت به فعالیت‌های اجتماعی ==
 
پس از آزادی از زندان، عزیز رضایی ارتباط خود را با خانواده‌های زندانیان سیاسی حفظ کرد.
 
وی همچنان در پیگیری وضعیت زندانیان، حمایت از خانواده‌های آنان و انتقال اخبار مربوط به زندان‌ها نقش داشت.
 
در سال‌های پایانی حکومت پهلوی، شبکه خانواده‌های زندانیان سیاسی به یکی از فعال‌ترین شبکه‌های اجتماعی مخالف حکومت تبدیل شد و عزیز رضایی در میان چهره‌های شناخته‌شده این شبکه قرار داشت.
 
== سال‌های منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ ==
 
در فاصله سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، با گسترش اعتراضات مردمی علیه حکومت پهلوی، فضای سیاسی کشور دگرگون شد.
 
آزادی تدریجی زندانیان سیاسی، افزایش فعالیت نیروهای مخالف و گسترش تظاهرات عمومی موجب شد بسیاری از خانواده‌های زندانیان سیاسی نیز در صحنه عمومی حضور پررنگ‌تری پیدا کنند.
 
عزیز رضایی نیز در این دوره در دیدارها، گردهمایی‌ها و مراسم مرتبط با زندانیان سیاسی و خانواده‌های آنان شرکت داشت.
 
پیروزی [[انقلاب ۱۳۵۷]] برای او پایان یک دوره طولانی از زندان، سرکوب و از دست دادن فرزندان بود؛ اما تحولات سال‌های بعد نشان داد که خانواده رضایی بار دیگر در مرکز رویدادهای سیاسی ایران قرار خواهد گرفت.
 
== انقلاب ۱۳۵۷ و خانواده رضایی ==
 
با پیروزی [[انقلاب ۱۳۵۷]]، خانواده رضایی در زمره شناخته‌شده‌ترین خانواده‌های سیاسی ایران قرار گرفت. کشته‌شدن [[احمد رضایی]]، [[رضا رضایی]]، [[مهدی رضایی]] و [[صدیقه رضایی]] در دوران حکومت پهلوی موجب شده بود نام این خانواده در میان بسیاری از نیروهای سیاسی و خانواده‌های زندانیان سیاسی شناخته شود.
 
در ماه‌های نخست پس از انقلاب، شمار زیادی از فعالان سیاسی، خانواده‌های زندانیان سابق و شخصیت‌های اجتماعی برای دیدار با خانواده رضایی به منزل آنان مراجعه می‌کردند. در این دوره، نام برخی خیابان‌ها، مراکز عمومی و نهادها در شهرهای مختلف ایران به نام اعضای خانواده رضایی نام‌گذاری شد.
 
در روایت‌های آن دوره آمده است که بیمارستان قلب تهران مدتی با نام «بیمارستان مهدی رضایی» شناخته می‌شد و برخی اماکن عمومی نیز به نام اعضای این خانواده نام‌گذاری شده بودند.
 
پس از انقلاب ۱۳۵۷
 
با سقوط نظام پهلوی، خانواده‌ی رضایی به دلیل سوابق سیاسی مورد توجه و تجلیل افکار عمومی و گروه‌های مختلف قرار گرفتند؛ به طوری که در روزهای نخست انقلاب، مقامات وقت از پدر خانواده‌ی رضایی درخواست کردند تا خبر سقوط رژیم گذشته را در تلویزیون رسمی کشور اعلام کند. هم‌چنین در آن مقطع، اماکن، مدارس و خیابان‌های متعددی در شهرهای مختلف ایران به نام جان‌باختگان این خانواده نام‌گذاری شد که از آن جمله می‌توان به نام‌گذاری یکی از میدان‌های مرکزی تهران به نام «میدان رضایی‌ها» و تغییر نام بیمارستان قلب تهران به «بیمارستان مهدی رضایی» اشاره کرد.
 
== دیدار با روح‌الله خمینی ==
 
به دلیل موقعیت اجتماعی این خانواده، در ماه‌های نخست پس از انقلاب، روح‌الله خمینی آن‌ها را به حضور پذیرفت. در این دیدار که با حضور پدر و مادر رضایی‌ها به همراه محسن و شهین رضایی برگزار شد، پیشنهادات مادی از سوی رهبر وقت انقلاب مطرح گردید. عزیز رضایی در واکنش به این پیشنهادات خطاب به روح‌الله خمینی اظهار داشت:<blockquote>«ما نیاز به کمکی نداریم بلکه تنها نگرانی ما این است که دوران مشروطه تکرار شود و مجدداً فرصت‌طلبان، مجاهدین واقعی را به کناری بزنند.»</blockquote>بر اساس گزارش‌های موجود، این اظهارات موجب بروز ناراحتی و قطع زودهنگام ملاقات از سوی روح‌الله خمینی به بهانه‌ی اقامه‌ی نماز گردید و پس از آن، فشارهای سیاسی بر خانواده‌ی رضایی آغاز شد.
 
== آغاز اختلافات سیاسی ==
 
در فاصله کوتاهی پس از انقلاب، اختلافات میان [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] و حاکمیت جدید آشکار شد.
 
با افزایش تنش‌های سیاسی، فشارها بر اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق نیز افزایش یافت. خانواده رضایی که بخش مهمی از اعضای آن با این سازمان ارتباط داشتند، به تدریج با محدودیت‌ها و فشارهای سیاسی روبه‌رو شدند.
 
پیش از بروز درگیری‌های گسترده، خانه‌ی خانواده‌ی آن‌ها مورد تهاجم و پرتاب نارنجک قرار گرفت و حکم بازداشت محسن (ابوالقاسم) رضایی صادر شد. نهایتاً پس از وقایع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، این محل توسط نیروهای سپاه پاسداران مورد حمله و مصادره قرار گرفت.
 
عزیز رضایی در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، با سفر به شهرهای مختلف ایران به سخنرانی در حمایت از سازمان مجاهدین خلق و انتقاد از عملکرد حکومت جدید پرداخت. از جمله فعالیت‌های بارز وی در این دوره، سخنرانی در میتینگ معروف امجدیه در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ در میان درگیری‌ها و گاز اشک‌آور بود. وی هم‌چنین در تجمعات و سخنرانی‌های دیگری در شهرهای رشت و تبریز، همگام با مسعود رجوی، در حمایت از مواضع این سازمان شرکت داشت.
 
عزیز رضایی در این دوره در برخی گردهمایی‌ها و اجتماعات سیاسی حضور می‌یافت و از مواضع سازمان مجاهدین خلق حمایت می‌کرد. در همین سال‌ها بار دیگر منزل خانواده رضایی تحت مراقبت و کنترل نهادهای امنیتی قرار گرفت.
 
== خروج از کشور و تداوم فعالیت‌های سیاسی ==
پس از آغاز نبرد مسلحانه در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، عزیز رضایی و اعضای خانواده‌اش مدتی را به صورت مخفیانه در تهران سپری کردند. پس از وقایع سال ۱۳۶۰ و جان‌باختن افرادی چون [[موسی خیابانی]]، [[اشرف ربیعی]] (رجوی) و آذر رضایی، شرایط اقامت مخفی برای آن‌ها ناممکن شد و او به همراه خانواده در سال ۱۳۶۱ ناچار به خروج از ایران گردید.
 
خروج از کشور به توقف فعالیت‌های سیاسی وی منجر نشد؛ او با سفر به کشورهای مختلف اروپایی و ایالات متحده آمریکا، تلاش‌های خود را جهت انعکاس مواضع سیاسی و وضعیت داخلی ایران به مجامع بین‌المللی ادامه داد.
 
== آذر رضایی ==
 
[[آذر رضایی]] کوچک‌ترین دختر خانواده رضایی بود.
 
او در فضایی رشد یافت که بخش عمده زندگی خانوادگی با مسائل سیاسی گره خورده بود. شهادت چهار خواهر و برادرش در دوران حکومت پهلوی تأثیر عمیقی بر زندگی او گذاشت.
 
آذر رضایی در سال‌های پس از انقلاب به فعالیت در سازمان مجاهدین خلق ادامه داد و به یکی از اعضای فعال این سازمان تبدیل شد.
 
=== ازدواج با موسی خیابانی ===
آذر رضایی با [[موسی خیابانی]]، از اعضای ارشد سازمان مجاهدین خلق، ازدواج کرد.
 
این ازدواج یکی از شناخته‌شده‌ترین پیوندهای خانوادگی در میان اعضای سازمان مجاهدین خلق به شمار می‌رفت. از آن زمان، آذر رضایی علاوه بر فعالیت سیاسی، در کنار موسی خیابانی در بخشی از فعالیت‌های تشکیلاتی سازمان نیز حضور داشت.
 
در منابع مربوط به سازمان مجاهدین خلق، از این زوج به عنوان دو چهره شناخته‌شده سازمان در سال‌های نخست پس از انقلاب یاد شده است.
 
=== رویارویی سازمان مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی ===
از سال ۱۳۵۹ به بعد، اختلافات میان جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق وارد مرحله تازه‌ای شد.
 
افزایش محدودیت‌های سیاسی، تعطیلی دفاتر سازمان، بازداشت هواداران و درگیری‌های سیاسی موجب شد بسیاری از اعضا و مسئولان سازمان زندگی مخفی را آغاز کنند.
 
آذر رضایی و موسی خیابانی نیز در همین دوره به فعالیت مخفی روی آوردند.
 
برای عزیز رضایی، این وضعیت یادآور شرایط سال‌های پایانی حکومت پهلوی بود؛ دورانی که فرزندانش ناچار بودند مخفیانه زندگی کنند و دائماً تحت تعقیب نیروهای امنیتی قرار داشتند.
 
=== واقعه ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ ===
در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ نیروهای سپاه پاسداران محل استقرار گروهی از مسئولان سازمان مجاهدین خلق را در تهران شناسایی کردند.
 
در جریان عملیات گسترده‌ای که در این محل صورت گرفت، [[موسی خیابانی]]، [[آذر رضایی]] و تعدادی دیگر از اعضای سازمان کشته شدند.
 
این واقعه یکی از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ سازمان مجاهدین خلق در دهه ۱۳۶۰ محسوب می‌شود.
 
== شهادت آذر رضایی ==
 
کشته‌شدن آذر رضایی پنجمین ضایعه بزرگ خانواده رضایی بود.
 
در فاصله سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۶۰، احمد، مهدی، رضا، صدیقه و آذر رضایی جان خود را از دست داده بودند.
 
بر اساس روایت‌های منتشرشده از سوی خانواده و سازمان مجاهدین خلق، آذر رضایی هنگام کشته‌شدن باردار بود.
 
این رویداد تأثیر عمیقی بر عزیز رضایی گذاشت و در خاطرات او از تلخ‌ترین حوادث زندگی‌اش به شمار آمده است.
 
== خانواده رضایی در دهه ۱۳۶۰ ==
 
پس از واقعه ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، فشارهای امنیتی بر خانواده رضایی افزایش یافت.
 
بسیاری از بستگان، دوستان و نزدیکان خانواده تحت تعقیب قرار گرفتند و امکان فعالیت علنی برای آنان بیش از پیش محدود شد.
 
در همین دوره، برخی از اعضای خانواده ایران را ترک کردند و شماری دیگر ناچار به زندگی مخفی شدند.
 
== خروج از ایران ==
 
در سال ۱۳۶۱، عزیز رضایی نیز ایران را ترک کرد.
 
خروج او در شرایطی صورت گرفت که بخش مهمی از شبکه دوستان و همفکرانش یا در زندان بودند یا کشور را ترک کرده بودند.
 
بر اساس روایت‌های موجود، این تصمیم پس از افزایش فشارهای امنیتی و نگرانی از بازداشت مجدد اتخاذ شد.
 
== اقامت در ترکیه ==
 
نخستین مقصد عزیز رضایی پس از خروج از ایران، ترکیه بود.
 
او مدتی را در این کشور سپری کرد و در این مدت با دیگر اعضای خانواده و نیروهای سیاسی خارج از کشور در ارتباط بود.
 
اقامت در ترکیه برای بسیاری از فعالان سیاسی ایرانی در آن سال‌ها مرحله‌ای موقت پیش از مهاجرت به کشورهای اروپایی محسوب می‌شد.
 
== مهاجرت به اسپانیا ==
 
پس از مدتی اقامت در ترکیه، عزیز رضایی به اسپانیا رفت.
 
اقامت او در اسپانیا نیز چندان طولانی نبود و بیشتر به عنوان مرحله‌ای در مسیر استقرار دائمی او در اروپا شناخته می‌شود.
 
در این دوره، ارتباط او با نهادهای مرتبط با [[شورای ملی مقاومت ایران]] ادامه یافت.
 
== استقرار در فرانسه ==
 
در نهایت عزیز رضایی در فرانسه ساکن شد.
 
او در حومه پاریس اقامت گزید و بخش عمده سال‌های بعدی زندگی خود را در این کشور سپری کرد.
 
فرانسه در آن زمان یکی از مهم‌ترین مراکز فعالیت اپوزیسیون ایرانی در خارج از کشور بود و بسیاری از اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق در آن حضور داشتند.
 
استقرار در فرانسه آغاز مرحله تازه‌ای از زندگی عزیز رضایی بود؛ مرحله‌ای که با فعالیت سیاسی در تبعید، دیدار با فعالان سیاسی و مشارکت در برنامه‌های مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی همراه شد.
 
== آغاز فعالیت در تبعید ==
 
پس از استقرار در فرانسه، عزیز رضایی فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خود را ادامه داد.
 
او در مراسم یادبود کشته‌شدگان سیاسی، گردهمایی‌های ایرانیان خارج از کشور و برنامه‌های مرتبط با [[شورای ملی مقاومت ایران]] حضور پیدا می‌کرد.
 
در این دوره، بسیاری از فعالان سیاسی نسل‌های مختلف برای دیدار با او به منزلش مراجعه می‌کردند و خاطرات او درباره تاریخ مبارزات سیاسی معاصر ایران مورد توجه قرار می‌گرفت.
 
برای بخشی از هواداران سازمان مجاهدین خلق، او به عنوان یکی از آخرین بازماندگان نسل خانواده‌های زندانیان سیاسی دهه ۱۳۵۰ شناخته می‌شد.
 
== زندگی در فرانسه ==
 
پس از استقرار در فرانسه، عزیز رضایی بخش عمده سال‌های پایانی زندگی خود را در حومه پاریس سپری کرد.
 
اقامت او در فرانسه با تداوم فعالیت‌های سیاسی، ارتباط با ایرانیان مهاجر و حضور در برنامه‌های مرتبط با [[شورای ملی مقاومت ایران]] همراه بود. در این دوره، منزل او به یکی از محل‌های شناخته‌شده دیدار فعالان سیاسی، خانواده‌های زندانیان سیاسی و اعضای نسل‌های مختلف اپوزیسیون ایرانی تبدیل شد.
 
برای بسیاری از فعالان سیاسی جوان‌تر، دیدار با عزیز رضایی فرصتی برای آشنایی با بخشی از تاریخ مبارزات سیاسی ایران در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ به شمار می‌رفت.
 
== خانه‌ای در حافظه سیاسی اپوزیسیون ==
 
در دهه‌های ۱۳۷۰، ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰ خورشیدی، منزل عزیز رضایی در فرانسه به محلی برای برگزاری دیدارها، نشست‌های دوستانه و مراسم یادبود مرتبط با تاریخ سازمان مجاهدین خلق و خانواده‌های زندانیان سیاسی تبدیل شد.
 
شماری از اعضای پیشین و کنونی سازمان مجاهدین خلق، زندانیان سیاسی سابق و فعالان حقوق بشر در سال‌های مختلف با او دیدار کردند.
 
در گزارش‌های منتشرشده از این دیدارها، منزل او اغلب به عنوان محلی توصیف شده است که بخشی از حافظه تاریخی یک نسل از مخالفان حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی را در خود جای داده بود.
 
== استمرار فعالیت سیاسی ==
 
عزیز رضایی در سال‌های اقامت در فرانسه در گردهمایی‌ها، مراسم یادبود، کنفرانس‌ها و برنامه‌های سیاسی مرتبط با اپوزیسیون جمهوری اسلامی حضور داشت.
 
او در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های خود عمدتاً درباره موضوعاتی چون:
 
* تجربه زندان در دوران حکومت پهلوی؛
* سرگذشت خانواده رضایی؛
* کشته‌شدن فرزندانش؛
* وضعیت زندانیان سیاسی؛
* تحولات سیاسی ایران؛
 
سخن می‌گفت.
 
بخش مهمی از این روایت‌ها در رسانه‌ها و نشریات وابسته به [[شورای ملی مقاومت ایران]] و [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] منتشر شده است.
 
== دیدار با مریم رجوی ==
 
در سال‌های اخیر، عزیز رضایی بارها با [[مریم رجوی]] دیدار کرد.
 
یکی از شناخته‌شده‌ترین این دیدارها در اردیبهشت ۱۴۰۲ انجام شد. در این دیدار، مریم رجوی از سابقه مبارزاتی خانواده رضایی و نقش عزیز رضایی در سال‌های مختلف فعالیت سیاسی یاد کرد.
 
گزارش این دیدار در رسانه‌های وابسته به شورای ملی مقاومت ایران منتشر شد و بازتاب گسترده‌ای در میان هواداران این جریان سیاسی داشت.
 
== دیدارهای بین‌المللی ==
 
در سال‌های اقامت در فرانسه، شخصیت‌های سیاسی، نمایندگان پارلمان‌ها، فعالان حقوق بشر و حامیان بین‌المللی شورای ملی مقاومت ایران با عزیز رضایی دیدار کردند.
 
در این دیدارها، او بخشی از تجربیات خود درباره زندان‌های دوران پهلوی، فعالیت خانواده‌های زندانیان سیاسی، اعدام‌ها و تحولات سیاسی پس از انقلاب ۱۳۵۷ را بازگو می‌کرد.
 
این دیدارها در شکل‌گیری تصویر عمومی او به عنوان یکی از چهره‌های شناخته‌شده نسل نخست خانواده‌های زندانیان سیاسی نقش داشت.
 
== روایت‌های تاریخی و خاطرات ==
 
بخش مهمی از شهرت عزیز رضایی به مجموعه خاطرات و روایت‌هایی بازمی‌گردد که طی چند دهه از زندگی خود بیان کرده است.
 
این خاطرات شامل موضوعاتی چون:
 
* دوران کودکی و خانواده نوروزی آزاد؛
* فعالیت‌های سیاسی فرزندان خانواده؛
* کشته‌شدن [[احمد رضایی]]؛
* فرار [[رضا رضایی]] از زندان؛
* اعدام [[مهدی رضایی]]؛
* کشته‌شدن [[صدیقه رضایی]]؛
* بازداشت و شکنجه در [[کمیته مشترک ضدخرابکاری]]؛
* زندان [[اوین]]؛
* فعالیت مادران زندانیان سیاسی؛
* انقلاب ۱۳۵۷؛
* کشته‌شدن [[آذر رضایی]] و [[موسی خیابانی]]؛
* مهاجرت و زندگی در تبعید؛
 
است.
 
این خاطرات بخشی از منابع مورد استفاده برای مطالعه تاریخ [[سازمان مجاهدین خلق ایران]] و خانواده‌های زندانیان سیاسی در دهه‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۶۰ به شمار می‌روند.
 
== جایگاه در حافظه سیاسی معاصر ==
 
عزیز رضایی از جمله چهره‌هایی است که زندگی او با بخشی از مهم‌ترین تحولات سیاسی معاصر ایران پیوند خورده است.
 
او در دوران حکومت پهلوی بازداشت و زندانی شد، چند تن از فرزندان خود را در جریان مبارزات سیاسی از دست داد، انقلاب ۱۳۵۷ را تجربه کرد، در سال‌های نخست جمهوری اسلامی بار دیگر با فشارهای سیاسی مواجه شد و سرانجام بخش بزرگی از زندگی خود را در تبعید گذراند.
 
از این رو، زندگی او بازتابی از تجربه نسلی از خانواده‌های ایرانی است که در نتیجه تحولات سیاسی نیمه دوم قرن چهاردهم خورشیدی با زندان، اعدام، مهاجرت و تبعید روبه‌رو شدند.
==نقش پس از انقلاب و رویارویی با خمینی==
پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و آزادی زندانیان، خانه عزیز تبدیل به مرکز مجاهدین شد. [[مسعود رجوی]] و دیگر مجاهدینی که از زندان قصر آزاد شدند، ابتدا به خانه عزیز آمدند.
 
در سال ۱۳۵۷، پس از ورود خمینی به ایران، عزیز رضایی به عنوان مادر شهیدان به محل اقامت او در مدرسه رفاه دعوت شد. خمینی تصور می‌کرد که خانواده‌های شهدا به دنبال خانه و امکانات معیشتی هستند. اما عزیز با اطمینان کامل به او پاسخ داد که «ما هیچ نیاز مالی یا خانه احتیاج نداریم». تنها نگرانی عزیز، وضعیت «این بچه‌هایمان» (اشاره به مجاهدین) بود و از خمینی خواست که فرصت‌طلبان اطراف او را نگیرند و جای مجاهدینی که برای آزادی ایران مبارزه کردند را اشغال نکنند. او از وضعیت‌هایی که در ماه‌های قبل دیده بود، به خمینی گفت. خمینی از حرف‌های عزیز ناراحت شد و با لحن تندی پاسخ داد که «این‌طور نیست و نمی‌شود». او متوجه شد که خمینی انتظار چنین حرف‌هایی را از طرف او نداشته است. در نتیجه، خمینی برنامه شام با خانواده عزیز را به هم زد و پسرش احمد اعلام کرد که «آقا حالش خوب نیست» و رفت. عزیز قبل از این دیدار، این حرف‌ها را به دختر خمینی نیز زده بود، اما می‌خواست آن‌ها را مستقیماً به خود او بگوید.<ref name=":3" /> <ref name=":4" />
==شهادت آذر رضایی و مهاجرت عزیز==
با روی کار آمدن جمهوری اسلامی، امیدها برای زندگی بهتر به سرعت از بین رفت. رژیم جدید شروع به سرکوب و اعدام گسترده اعضای مجاهدین خلق کرد. در ۸ فوریه ۱۹۸۲ (بهمن ۱۳۶۰)، دختر عزیز، [[آذر رضایی]]، که ۲۰ سال داشت و شش ماهه باردار بود، در حمله سپاه پاسداران به همراه ۱۸ نفر دیگر به شهادت رسید. آذر، همسر [[موسی خیابانی]] و مجاهدی پرشور بود که نامه‌های بسیار زیبایی از عشق به مبارزه علیه آخوندهای دین فروش از خود بر جای گذاشت.
 
با اوج‌گیری سرکوب‌ها، عزیز رضایی که احساس می‌کرد «بمب ساعتی در حال تیک‌تاک است»، در آوریل ۱۹۸۲ (فروردین ۱۳۶۱) به ترکیه گریخت و سپس به اسپانیا و فرانسه نقل مکان کرد تا فعالیت‌هایش را در تبعید ادامه دهد.<ref name=":4" /> <ref name=":0" /> <ref name=":2" />
==دیدگاه سیاسی و میراث مقاومت==
[[پرونده:GRdYbXjXkAEhjYW.png|جایگزین=عزیز رضایی در پراتیک‌های مقاومت ایران|بندانگشتی|عزیز رضایی در پراتیک‌های مقاومت ایران]]عزیز رضایی در طول دهه‌های مقاومت، نقش حیاتی در تقویت روحیه نیروهای مجاهدین و دیگر فعالان ایفا کرده است. او در ۹۴ سالگی، با تأنی و تأخیر، «نقشه‌ مسیر» خود را برای سال ۱۴۰۲ ترسیم و به خاکپای مولای متقیان تقدیم کرد تا برای پیشبرد رهایی انسان از او مدد بگیرد. او همواره تأکید دارد که به برکت حضور رهبران عقیدتی خود، مسعود و مریم رجوی، نه تنها بر عهد و پیمان خود باقی مانده، بلکه مصمم‌تر از قبل است. او خود را در هر شرایط و سن و سالی یک «سرباز» برای مسعود و مریم می‌داند.
 
عزیز رضایی تأکید می‌کند که شاه و شیخ از نظر شکنجه، اعدام، کشتار و دیکتاتوری، «دو روی یک سکه‌اند» و تفاوت در اندازه‌ها، از جرم و جنایت آن‌ها کم نمی‌کند. او با قاطعیت می‌گوید که «خمینی وارث بلامنازع شاه بود، و جنایات ناتمام شاه را به پایان رساند. آن‌ها یکی هستند». او این حقیقت را وظیفه نسل خود می‌داند که برای جوانانی که شاید از جنایت‌های شاه بی‌خبرند، بازگو کند، تا فاجعه‌های آخوندها تاریخ را پاک نکند.
 
او در پیام تبریک به مناسبت شصتمین سال تأسیس سازمان مجاهدین خلق، بنیانگذاران و همچنین تمامی فرزندان شهیدش را مورد درود قرار داد و آرزو کرد که تا آخرین نفس، مجاهد بماند، مجاهد بجنگد و مجاهد بمیرد. او معتقد است که مسعود و مریم بهترین افراد برای قیام و انقلاب جدید مردم ایران هستند و هرکس با آن‌ها دشمنی کند، دشمن مردم ایران از ستم آخوندها است.
 
در حال حاضر، او به عنوان یک «اسطوره» در مقاومت، تبدیل به درس، انرژی و الهام برای نسل‌های جوان ایرانی شده است. مریم رجوی در دیداری با عزیز در پاریس، نقش او را حیاتی و تأثیرگذار در تاریخ مقاومت ایران می‌داند.<ref name=":3" /> <ref name=":0" />
==تبیین مقاومت در برابر شکنجه‌گران و تبدیل شدن به الگو==
عزیز رضایی نمونه بارزی از مقاومت زنان ایران در برابر شدیدترین سرکوب‌ها در طول تاریخ معاصر است. در دورانی که هیچ‌کس جرأت ایستادگی نداشت، او به عنوان یک جلودار مقاومت کرد. او در بازجویی‌ها، حتی زمانی که پاهایش به دلیل شلاق خونریزی کرده بود، حاضر نشد اتهام مربوط به عکس (مربوط به دختر غفاری) را بپذیرد و گفت: «منو تیکه‌تیکه‌ام بخورید... حالا بزنید هر کاری می‌خواید بکنید». مقاومت او در برابر شلاق تا جایی پیش رفت که بازجویان او را آویزان کردند و او را در وضعیت معلق قرار دادند. همچنین، هنگامی که فاطمه امینی، اولین زن شهید مجاهد خلق، تحت شکنجه ساواک قرار داشت، عزیز او را در زندان ملاقات کرد و از مقاومت او به عنوان الگوی فدای بی‌چشمداشت یاد می‌کند. عزیز و خانواده‌اش توانستند این مسیر مقاومت و استمرار مبارزه را در هر شرایطی ادامه دهند.<ref name=":0" /> <ref name=":1" /> <ref name=":4" /> <ref name=":2" />
==پایداری جسمانی و روحی==
این واقعیت که آثار زخم و شکنجه‌های ساواک شاه هنوز بر بدن او پس از ۵۰ سال باقی مانده است، به طور نمادین نشان می‌دهد که جنایات این رژیم‌ها، علی‌رغم تلاش برای رمانتیزه کردن تاریخ شاه، فراموش نشده است. زخم‌های روی پایش مشخص و سفت باقی مانده‌اند. شهادت عزیز از شکنجه‌ها، بینشی نادر درباره نقض شدید حقوق بشر در دوران شاه ارائه می‌دهد که اغلب زیر سایه وحشیگری‌های رژیم بعدی قرار گرفته است. او به دلیل پایداری در این مسیر سخت، که شامل از دست دادن نزدیک‌ترین کسانش بود، به عنوان یک «اسطوره» در مقاومت و نمادی از «صبر و پایداری» توصیف شده است. او اعتقاد دارد اگر قدرت‌های غربی از حمایت رژیم کنونی دست بکشند، تغییر رخ خواهد داد و «جنبش برای آزادی ایران نمرده است. قوی است، زنده است، و ما به پیش می‌رویم».<ref name=":0" /> <ref name=":3" /> <ref name=":2" />
==سخنان عزیز دراجلاس چهلمین سالگرد تأسیسی شورای ملی مقاومت ایران==
<blockquote>[[پرونده:مریم رجوی و عزیز رضایی.jpg|جایگزین=مریم رجوی و عزیز رضایی|بندانگشتی|323x323پیکسل|مریم رجوی و عزیز رضایی]]سلام به مریم عزیزم و با سلام به اعضای محترم [[شورای ملی مقاومت ایران|شورای ملی مقاومت]] ایران! آغاز چهلمین سال تاسیس شورای ملی مقاومت ایران را به همه شما تبریک ‌می‌گویم. خیلی خوشحال هستم که در این جلسه با شکوه از من دعوت شد که شرکت کنم. این شورا نقطه امید مردم ایران است و ادامه بیش از ۱۰۰ سال مبارزه مردم ایران برای رسیدن به آزادی است. من می‌دانم مسعود و مریم عزیزم چقدر برای استواری شورا و سازمان مجاهدین زحمت کشیدند و خون همه شهدا و رنج اسرا را این چنین به بار و ثمر نشاندند.


{{جعبه اطلاعات شخصیت
کهکشان عظیم امسال دراین شرایط سخت نشان داد که این مقاومت درچه قله‌ای هست. الحمدالله که امروز همه زحمات درراه ثمر دادن است و گسترش کانونهای شورشی در شهرهای ایران گواه این است. من نمی‌خواهم زیاد صحبت کنم ولی باید این حقیقت را بگویم.
|نام = علی امینی
|تصویر =
[[پرونده:Ali_Amini.jpg|بندانگشتی|وسط]]
|توضیحات = علی امینی
|اولین_حضور =
|آخرین_حضور =
|هدف = اصلاح ساختار سیاسی–اقتصادی رژیم پهلوی با حفظ سلطنت
|ساخته_شده_توسط=
|ایفای_نقش_توسط= نخست‌وزیر دولت اصلاحات آمریکایی
|قسمت‌ها =


|لقب =
هرچه شما پیشرفت کنید دشمن و همه مزدورانش بیشتر علیه شما تبلیغ ‌می‌کند و دروغ ‌می‌گویند و سمپاشی ‌می‌کنند ولی من به‌عنوان کسی که شاهد جنایت‌های دو دیکتاتوری سلطنتی و آخوندی بوده‌ام، و تبلیغات سراسر دروغ این دو دیکتاتوری را علیه فرزندان مجاهدم شاهد بوده‌ام، ‌می‌خواهم بگویم که حقیقت مجاهدین چون چشمه‌ای زلال در جامعه و بین مردم ایران جاری ‌می‌شود. برای من که اولین بار مسعود را که به شدت شکنجه شده بود در اطاق بازجویی در زندان شاه دیدم، با وجود وضعیتی که داشت از چند لحظه‌ای که بازجو از اطاق بیرون رفت، استفاده کرده و به تشویق و روحیه دادن به من پرداخت. این تبلیغات نه تنها پشیزی ارزش ندارد، بلکه عمق کینه و دجالگری دشمن را نشان میدهد. به این جهت ‌می‌خواستم به همه هم میهنان عزیزم و به خانواده ها و مادران شهدا و زندانیان قیام بگویم که اینکار همیشه دشمن است و نشان می‌دهد که از همین مقاومت ‌می‌ترسد و پایان کارش را ‌می‌بینیم.
|نام_مستعار =
 
|نوع = شخصیت سیاسی
پس مثل همه فرزندان مجاهدم و همه اشرف نشانها به مسعود و مریم عزیزم ‌می‌گویم درود بر شما! خون شهیدان ما رنج اسیران مان در تو گره ‌می‌خورد رجوی قهرمان! برای شما در شورای ملی مقاومت آرزوی موفقیت ‌می‌کنم خدانگهدار همه شما!</blockquote>صحبت مریم رجوی پس‌از سخنان عزیز:<blockquote>با سلام بر عزیز عزیزها! مثل همیشه ما را سورپریز کردی! عزیز حضورتان و پایداری تان از ابتدا که این جلسه تا الآن. بالاخره شما خودتان را توانستید با این شرایط سخت با این تکنیک پیچیده ولی مثل همیشه پایدار واستوار و راهگشا و پیشتازید ولی چه کار خوبی کردید عزیز! امروز ما شما را شنیدیم همچنانکه گفتید از لحظه اول، از زندان و شکنجه که خود شما هم سوژه آن بودید بعنوان شاهد شاهدان گواهی دادید وضعیت بسیار بسیار تلخ و دردناک مسعود را که آنقدر شکنجه شده بود کسی قادر به شناختش نبود ولی در عین حال این چنین روحیه می‌داد به همه. مثل همیشه حاضرید! مثل همیشه شاهدید! بخصوص کنار دستتان الآن ‌می‌بینم هم فاطمه عزیز را و هم آن ویترین پر از تصاویر را که تصاویر فرزندان شهید شما هست، به‌دست دو دیکتاتوری شاه و شیخ. به هر حال فکر ‌می‌کنم هر کس دستی در آتش داشته باشد معنی همه اینها را ‌می‌فهمد و معنی تک تک کلمات شما را که چگونه نویدبخش همه مادران و همه خانواده‌هایی که الآن در ایران از شهادت فرزندانشان داغ دارند ویا از اسارت فرزندانشان درد و رنج ‌می‌کشند. ولی خوشبختانه از الگوی مادرانی چون شما برخوردارند که ‌می‌توان در هر شرایطی با روحیه‌ای صدچندان ،همه این شرایط را تحمل کرد، خم به ابرو نیاورد، سر خم نکرد، به عکس با تهاجم حداکثر دشمن، را به زانو در آورد. درود بر شما عزیز! هر چه در مورد شما بگویم کم است. ولی فقط ‌می‌توانم بگویم دستتان را ‌می‌بوسم و روی‌تان را به‌خاطر همه مقاومت‌ها پایداری‌ها و جنگ‌آوری‌تان! درود برشما عزیز، ‌می‌بوسمتان.<ref>[https://news.mojahedin.org/i/%D8%A7%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%A3%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D8%AB%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF اجلاس سه روزه شورای ملی مقاومت ایران در آغاز چهلمین سال تأسیس شورا - محمد محدثین، ‌ عزیز مادر رضاییهای شهید]</ref></blockquote>
|جنسیت = مرد
==پیام عزیز رضایی به‌مناسبت ۳۰دی ۱۳۵۷ سالروز آزادی آخرین دسته از زندانیان سیاسی==
|سن = ۷۷ سال
[[پرونده:G7Ryoq6X0AAbTKn.jpg|alt=مسعود رجوی و عزیز رضایی بر سر مزار میرزا کوچک‌خان- رشت سال ۱۳۵۸|بندانگشتی|مسعود رجوی و عزیز رضایی بر سر مزار میرزا کوچک‌خان- رشت سال ۱۳۵۸]]<blockquote>فرزندان عزیز مجاهدم!
|تاریخ_تولد = ۱۲۸۴
 
|تاریخ_مرگ = ۱۳۷۱
سلام
|ویژگی = تکنوکرات، وابسته به غرب
 
|شغل = سیاستمدار، دیپلمات
کاش می‌توانستم در چنین روز عزیزی کنارتان باشم. ولی اجازه بدهید سی دی‌ماه روز آزادی مسعود عزیزم را به همه شما از صمیم قلبم تبریک بگویم.
|عنوان = نخست‌وزیر ایران
 
|خانواده =
بدون شک این روز مهمترین روز و روزی فراموشی ناپذیر در تاریخ میهن اسیر ماست.
|همسر =
 
|فرزند =
هیچگاه از یاد نمی‌برم روزی را که مسعود عزیزم با سایر فرزندانم از زندان مخوف شاه خائن به یمن ایستادگی مردم‌مان آزاد شدند. واقعاً آن شب تنها شبی بود بعد از سالیان دلهره و انتظار و سالهای سختی که او را در شکنجه‌گاه کمیته شهربانی دیده بودم، آرامش پیدا کردم. در واقع آن شب پایان همه رنجهایم بود، چرا که او میراث حنیف و سعید و اصغر و فرزندان شهیدم بود.
|خویشاوند = نوهٔ مظفرالدین‌شاه قاجار
 
|مذهب = مسلمان
خدایا شکرت که او هست. او امید خلقی اسیراست.
|ملیت = ایرانی
 
}}
مسعود عزیز م خیلی خوشحالم که جوانان رزمنده و مجاهد در کانون‌های شورشی با نام و رسم تو آشنا شده‌اند و بعد از ۵۴سال رزم بی‌امان تو و یارانت، نام تورا فریاد می‌کنند.
 
مسعود جان پسرم!
 
چگونه خدا را سپاس بگویم که بعد از این همه ابتلائات سخت و سنگین چون ابراهیم از آتش گذر کردی و اینک در بلندترین قله صدق و فدا چون خورشیدی فروزان می‌درخشی.
 
اگر حضور تو در راس مقاومت ما نبود، معلوم نبود که شب تیره‌ای که خمینی ملعون و حکومت ننگین آخوندی بر میهن ما گسترده است کی پایان می‌یافت.
 
اگر امروز چشم‌انداز پیروزی نزدیک و نزدیک‌تر شده است،
 
و اگر شاهد خروش مداوم جوانان دلیر میهن عزیز مان ایران و کانون‌های شورشی قهرمان علیه جور و ستم آخوندها هستیم
 
همه و همه را مدیون حضور و وجود تو می‌دانیم.
 
...
 
درودبر مسعود عزیز و رزم جانانه‌اش
 
مادرتان عزیز رضایی سی دیماه ۱۳۹۸ <ref>[https://news.mojahedin.org/i/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%E2%80%8C%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%DB%B3%DB%B0%D8%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C پیام مادر رضاییهای شهید ‌به‌مناسبت ۳۰دی ۱۳۵۷ سالروز آزادی آخرین دسته از زندانیان سیاسی]</ref></blockquote>
 
== تعهدنامه و نقشه‌ی عزیز در سال ۱۴۰۰ ==
عزیز رضایی در سال ۱۴۰۰ شمسی و در سن ۹۲ سالگی، مواضع عقیدتی و سیاسی خود را در قالب سند «تعهدنامه و نقشه‌ی مسیر» خطاب به رهبری سازمان مجاهدین خلق تنظیم نمود. وی در متن این سند بر تداوم وفاداری به مواضع تشکیلاتی خود تأکید کرد. متن این تعهدنامه به شرح زیر است:<blockquote>«مریم عزیزم!
 
وقتی مطلع شدم که این افتخار نصیبم شده که خدمت شما برسم، مثل هر مجاهد خلق تصمیم گرفتم از این فرصت تاریخی استفاده کنم و تعهدم را به شما بدهم.
 
افتخار می‌کنم که در آستانه ۹۲ سالگی به برکت راهیافتگی توسط راهبران عقیدتیم شما و مسعود، نه تنها برسر عهد و پیمانهایم هستم بلکه بارها و بارها مصمم‌تر بر آنها پای می‌فشارم.
 
مریم عزیزم!
 
شما می‌دانید که من با مسعود از شکنجه‌گاه کمیته و در اطاق بازجویان شکنجه‌گر پیوند خوردم. او در حالی‌که زیر شدیدترین فشارها و روی زمین اطاق بازجویی لای یک پتو بود به محض خروج بازجو از اطاق سرش را در آورد و به روحیه دادن به من هم که زیر فشار و شکنجه بازجو بودم پرداخت. کاری که در آن شرایط برایش خطر شکنجه شدن بیشتر را به دنبال داشت. من هیچگاه این فداکاری و کار شجاعانه‌اش از ذهنم خارج نمی‌شود.
 
بعدها که بیشتر مسعود را شناختم، او را به عنوان رهبر عقیدتی خودم انتخاب کردم. من می‌دانم او تمام لحظات عمرش را صرف آزادی مردم ایران می‌کند.
 
فکر می‌کنم وجود مسعود و شما مریم عزیز فضل خداوند به مردم ایران است و من چه خوشبختم که در دورانی زندگی کردم که رهبری چون شما و مسعود را داشتم و دارم .
 
به این‌ جهت در آستانه ماه مبارک رمضان سال ۱۴۰۰، که همه مجاهدین نقشه مسیر می‌نویسند، با تمسک به امام مجاهدین علی علیه‌السلام تعهد می‌دهم و صدبار و هزار بار تاکید می‌کنم که من تا آخرش در رکاب و در کنار شما و مسعود هستم و به این افتخار می‌کنم.
 
به نظر من هرکس با شما و مسعود دشمنی می‌ورزد، دشمن مردم و آزادی و استقلال ایران است و نمی‌خواهد به ظلم و جور آخوندی پایان داده شود و هرکس با شما دوستی دارد، قدمش در راه مردم ایران خیر است.
 
این تجربه من از مبارزه با دو نظام دیکتاتوری شاه و شیخ است.
 
من در دهمین دهه عمرم، فقط یک آرزو دارم، آزادی مردم ایران، و طلوع خورشید آزادی در ایران، با رسیدن شما و مسعود به خاک میهنمان ایران.
 
این عالی‌ترین شکل به بار نشستن خون تمامی شهدای مردم و بخصوص همه فرزندان مجاهد شهید من است.
 
این البته ضامن بهروزی و خوشبختی مردم ایران و پایان دادن به رنج و محنت مردم ایران است و بی‌تردید اولین گام در مسیر سرنگونی رژیم ضدبشری آخوندی‌ست و من برای تحقق این هدف با تمام قوا آماده‌ام و حاضر حاضر می‌گویم.»</blockquote>
 
==تجدید پیمان عزیز، در ۹۴ سالگی با مجاهدین در دیدار با مریم رجوی==
[[پرونده:مریم رجوی وعزیز رضایی.jpg|جایگزین=دیدار مریم رجوی با عزیز رضایی در خانه‌ی وی|بندانگشتی|دیدار مریم رجوی با عزیز رضایی در خانه‌ی وی]]عزیز رضایی در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۲ (مصادف با ۲۱ رمضان ۱۴۴۴)، سند سیاسی و اعتقادی خود را با عنوان «نقشه‌ی مسیر سال ۱۴۰۲» تنظیم کرد. وی در این متن به تحلیل رویدادهای تاریخی، مواضع گذشته‌ی خود و شرایط جاری سیاسی پرداخت. متن این سند به شرح زیر است:<blockquote>«من این نامه را در شب ۲۱ رمضان شروع کردم و با تأنی و تأخیر نوشتم. از این‌که دیر ارسال می‌کنم ببخشید.
 
نقشه مسیر سال ۱۴۰۲
 
عزیز رضایی ۲۱ رمضان-۲۳ فروردین ۱۴۰۲
 
یا علی ای مولای من در شب شهادت تو که غمی تاریخی بر قلب انسانیت نهاد رو به تو می‌آورم تا قدر خودم را رقم بزنم و با الهام از راهت و رسالتت که رهایی انسان است نقشه مسیرم را برای سال ۱۴۰۲ ترسیم و به خاکپایت تقدیم کنم. و برای پیشبرد آن، از تو و خون به ناحق ریخته‌ات مدد بخواهم.
 
یا علی، مولای من در این مسیر هر چه زمان می‌گذرد و عمرم پیش می‌رود به حقانیت مسعود بنده راهنما به جانب خودت بیشتر پی می‌برم، ضمن این‌که درخشش او برای تک‌تک انسان‌هایی که صداقت دارند بیشتر روشن می‌شود. من کارهای نکرده زیاد دارم ولی همیشه مدیون مسعود و مریم هستم که مرا در این راه هدایت کردند. وقتی این شبها شنیدم که بحثهایی سر قیامت شد، به کارنامه خودم فکر کردم و به خاطر قصورهایم شرمنده‌ام.
 
افتخارم این است که در ۹۴ سالگی به برکت حضور راهبران عقیدتیم، نه تنها بر سر عهد و پیمانهایم هستم بلکه مصمم‌تر از قبل هستم.
 
در شرایطی که مردم ایران آماده‌تر از همیشه برای سرنگونی رژیم جنایتکار آخوندی هستند، توطئه‌های عوامل شاه و شیخ بالا گرفته است و همه این توطئه متوجه مجاهدین و مقاومت و شورای ملی مقاومت است که چهل سال است برای آزادی ایران از شر آخوندها مبارزه می‌کنند.


'''علی امینی''' (زادهٔ ۱۲۸۴ خورشیدی در تهران – درگذشتهٔ ۱۳۷۱ در پاریس) سیاستمدار، دیپلمات و یکی از چهره‌های شاخص جریان موسوم به «اصلاحات از بالا» در اواخر دورهٔ سلطنت [[محمدرضا شاه پهلوی]] بود. او در اردیبهشت ۱۳۴۰ با حمایت مستقیم دولت ایالات متحده آمریکا و فشار سیاسی دولت جان.اف.کندی، به مقام نخست‌وزیری ایران رسید و تا تیرماه ۱۳۴۱ در این سمت باقی ماند.
یادم می‌آید در سال ۱۳۵۷ وقتی خمینی تازه به ایران آمده بود، خانواده ما را به محلش در مدرسه رفاه دعوت کرد که به‌عنوان خانواده شهیدان توجهش را نشان دهد. او تصور می‌کرد که ما به امکاناتی که مد نظرش بود به ما بدهد چشم دوخته‌ایم و پرسید که مشکل خانه و معیشت داریم یا نه.


علی امینی از خاندان اشرافی قاجار بود؛ مادر او فخرالدوله، دختر [[مظفرالدین‌شاه قاجار]]، و پدرش محسن امین‌الدوله از رجال سیاسی دوران قاجار و پهلوی به‌شمار می‌رفت. این پیشینهٔ خانوادگی، همراه با تحصیلات غربی و پیوندهای عمیق با محافل دیپلماتیک آمریکا و اروپا، نقش تعیین‌کننده‌ای در مسیر سیاسی او ایفا کرد.
من با اعتماد کامل به او مثل این که بزرگ فامیل باشد جواب دادم که ما هیچ نیاز مالی یا خانه احتیاج نداریم. فقط یک دغدغه داریم و آن هم وضعیت این بچه‌هایمان است که یک عده‌یی چشم دیدن آنها را ندارند و میترسم فرصت‌طلبها بیایند اطراف شما را بگیرند جای مجاهدینی که برای آزادی ایران مبارزه کردند. مقداری هم از وضعیت چیزهایی که در همین زمینه از چند ماه پیش دیده بودم به او گفتم که الآن یادم نیست.


امینی تحصیلات عالی خود را در فرانسه، در رشتهٔ حقوق و اقتصاد به پایان رساند و از همان آغاز بازگشت به ایران، به‌عنوان یکی از تکنوکرات‌های مورد اعتماد قدرت‌های غربی شناخته می‌شد. او در دههٔ ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ مناصب مختلفی از جمله وزارت دارایی، وزارت دادگستری و سفارت ایران در آمریکا را بر عهده داشت و در همین دوران، ارتباط نزدیکی با نهادهای سیاسی و اقتصادی ایالات متحده برقرار کرد.
اما او از حرفهای من ناراحت شد و با لحن تند جواب داد این‌طور نیست و نمی‌شود. من فهمیدم انتظار این حرفها را از طرف من نداشت. بعد هم برنامه شام خوردن با خانواده او را که از قبل گفته بودند بهم زد و پسرش احمد گفت آقا حالش خوب نیست و گذاشت رفت. البته من قبل از آمدن خمینی همه این حرفها را خیلی مفصل‌تر به دختر خمینی که با ما در رابطه بود زدم ولی می‌خواستم مستقیم هم به خودش که بزرگتر همه است بگویم.


نخست‌وزیری علی امینی در شرایطی رقم خورد که رژیم شاه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با بحران مشروعیت، فساد گسترده، نارضایتی اجتماعی و فشار فزایندهٔ بین‌المللی مواجه بود. دولت آمریکا، به‌ویژه در دوران ریاست‌جمهوری کندی، به این جمع‌بندی رسیده بود که برای جلوگیری از وقوع یک انقلاب اجتماعی در ایران، باید اصلاحاتی کنترل‌شده و از بالا اعمال شود. علی امینی مجری اصلی این پروژه تلقی می‌شد.
حالا بعد از این همه سال، همه می‌دانند که خمینی و نفرات او و خامنه‌ای با مردم و با مجاهدین و با بقیه چه کردند، اما یک فرصت‌طلبانی هم پیدا شده‌اند زیر علم سلطنت یا اسمهای دیگر که در این ۴۴ سال که گذشت خبری از آنها نبود. نمی‌دانم در شب شهادت موسی و اشرف و آذر و بقیه مجاهدین کجا بودند؟ در آن تیرخلاص ها و قتل‌عام و فروغ و آنهمه بمباران و حملات بعدی و موشک و کشت و کشتار مجاهدین کجا بودند که امروز سروکله‌شان پیدا شده و بدون هیچ خجالتی باز هم به مجاهدین می‌تازند. به خدا هنوز جای شکنجه‌های زندانهای شاه بر بدن زندانیهای آن زمان هست. ممکن است نسل جوان خبری از جنایتهای شاه نداشته باشد به این جهت وظیفه امثال من این است که با گفتن آنها نگذاریم که جنایتهای بی‌حد و حصر آخوندها آنها از یاد ببرد. یعنی این قسمت از تاریخ را بخواهند پاک کنند. این‌که ما می‌گوییم نه شاه و شیخ به این خاطر است که در زندان و شکنجه و اعدام و کشتار و دزدی و دیکتاتوری، دو روی یک سکه‌اند و تفاوت در اندازه‌ها چیزی از جرم و جنایت سلطنتی که بچه شاه آنرا وکالت می‌کند کم نمی‌کند.


با وجود شعارهایی نظیر «مبارزه با فساد»، «کاهش نفوذ دربار» و «اصلاحات اقتصادی»، دولت امینی عملاً در چارچوب حفظ سلطنت مطلقه و وابستگی ساختاری ایران به غرب حرکت می‌کرد. از نگاه منتقدان، از جمله تحلیل‌های منتشرشده در منابع وابسته به [[سازمان مجاهدین خلق ایران]]، دولت امینی نه تلاشی برای دموکراسی، بلکه کوششی برای نجات رژیم پهلوی از فروپاشی بود.
این را هم به جوانها بگویم که دل من به این خوش است که به یمن وجود سازمان با این تشکیلات مستحکم و رهبری مسعود و مریم کسی نمی‌تواند انقلاب را مثل سال ۵۷ کند. من خودم را در هر شرایط و سن و سالی یک سرباز برای مسعود و مریم می‌دانم و آنچه را بتوانم و وظیفه من است انجام می‌دهم.


ناتوانی امینی در اجرای اصلاحات واقعی، مقاومت دربار و شخص شاه، و همچنین رشد مبارزات سیاسی و اجتماعی، موجب شد عمر دولت او کوتاه باشد. با این حال، نقش علی امینی در تاریخ معاصر ایران، به‌عنوان نماد یک پروژهٔ شکست‌خوردهٔ اصلاح‌طلبی وابسته، همچنان مورد توجه پژوهشگران و نیروهای سیاسی اپوزیسیون است.
در شبهای قدر حرف من با جوانها این است که می‌خواهم تجربه‌ام را بگویم که به اعتقاد من مسعود و مریم بهترین نفرات برای قیام و انقلاب جدید شما هستند. و هر کس با آنها دشمنی می‌کند، دشمن مردم ایران از ستم این آخوندها است. خدا را گواه می‌گیرم که این مهمترین معیار تشخیص دوستان و دشمنان انقلاب مردم است.


اگر تأیید می‌کنید، در بخش دوم به‌طور مفصل به این محورها می‌پردازم:
خدایا، تو بر درون هرکس واقفی و می‌دانی من هیچ آرزویی جز رسیدن مسعود و مریم به ایران و آزادی مردم و رفاه و خوشبختی و سعادت آنها ندارم.<ref name=":1" /></blockquote>


پیشینهٔ خانوادگی و پیوند با اشرافیت قاجار
==شهادت رائول روئیز در باره عزیز رضایی در کنگره‌ی آمریکا==
[[پرونده:شهادت رائول روئیز در باره عزیز رضایی.jpg|جایگزین=شهادت رائول روئیز در باره عزیز رضایی در کنگره ‌آمریکا|بندانگشتی|330x330پیکسل|شهادت رائول روئیز در باره عزیز رضایی در کنگره ‌آمریکا]]رائول روئیز (Raul Ruiz)، از نمایندگان کنگره‌ی آمریکا پس از دیدار با عزیز رضایی در پاریس و مشاهده‌ی آثار شلاق‌های ساواک شاه بر کف پای در یکی از جلسه‌های کنگره‌ی آمریکا به تاریخ ۲۰ نوامبر ۲۰۲۵ (۲۹ آبان ۱۴۰۴) عکس عزیز رضایی را بالا برد و خطاب به حضار گفت:<blockquote>امروز به‌پا خاسته‌ام تا شجاعت و فداکاری عمیق زنی را گرامی بدارم که داستانش نماد مبارزه پایدار برای آزادی و کرامت انسانی در ایران است. زنی که به‌سادگی و با محبت «عزیز» نامیده می‌شود، به‌معنای «عزیز» یا «محبوب». نام کامل او عزیز رضایی است و او مادر مقاومت است. عزیز (زهرا نوروزی) در سال ۱۹۲۹ در تهران به دنیا آمد و هم‌چون بسیاری از مادران سراسر جهان، در جوانی ازدواج کرد، خانواده بزرگی را بزرگ کرد و برای آینده بهتر فرزندانش تلاش نمود. اما جریانهای تاریخ ایران، خانواده او را به قلب سرکوب سیاسی و ارعاب کشاند. عزیز دردی را تحمل کرد که هیچ والدینی هرگز نباید با آن روبه‌رو شود: از دست دادن ۹تن از اعضای خانواده‌اش؛ چهار پسر، سه دختر و دو داماد، که همه در دو دیکتاتوری پی‌درپی کشته شدند آنان از صدای کسانی می‌ترسیدند که به‌دنبال دموکراسی و حقوق اولیه بودند. ابتدا در دوران شاه و سپس در رژیم آخوندها که جای او را گرفت. در دوران حکومت شاه، سه تن از فرزندان عزیز زندانی و شکنجه شدند و یکی در خیابان به دست پلیس مخفی کشته شد. خود عزیز در سال ۱۹۷۵ دستگیر شد و بیش از ۳سال را در زندان گذراند. او را شکنجه کردند، شلاق زدند، وارونه آویزان کردند، به حبس انفرادی انداختند، و با این حال هرگز نشکست. جای زخم‌ها برکف پاهایش هنوز باقی است؛ گواه زنده‌ای بر ظلم و ستمی که صرفاً به‌خاطر خواستن آزادی برای مردمش تحمل کرد. پسرش مهدی، که هنگام دستگیری تنها ۱۹سال داشت، در برابر شکنجه‌هایی که بر او وارد می‌شد سر تسلیم فرود نیاورد. در یک محاکمه عمومی نادر در حضور یک خبرنگار خارجی، او جنایات وحشیانه رژیم را افشا کرد و جان خود را وقف فقرا و ستمدیدگان ایران نمود. این سرپیچی، جانش را گرفت، اما صدای او هم‌چنان طنین‌انداز است. پس از انقلاب ۱۹۷۹، مردم ایران به دموکراسی امیدوار بودند، اما به جای آن، استبدادی جدید و به بی‌رحمی (استبداد) قبلی سر برآورد. رژیم جدید بار دیگر خانواده عزیز را هدف قرار داد. در سال ۱۹۸۲، دخترش آذر که هشت ماهه باردار بود به همراه همسرش در یورشی از سوی سپاه پاسداران انقلاب کشته شدند. عزیز از کشور گریخت و مجبور به تبعید شد؛ جایی که مبارزه خود را از خارج ادامه داد. سال‌ها بعد، اعضای بیشتری از خانواده‌اش اعدام شدند. خانم رئیس، یک مادر تا کجا می‌تواند تحمل کند؟ یک خانواده برای آزادی چه اندازه باید فداکاری کند؟با وجود این خسارت‌های غیرقابل تصور، با وجود محرومیت از حق بازگشت به وطن، عزیز هرگز امید خود به ایرانی دموکراتیک و آزاد را از دست نداده است. امروز، در نود و چند سالگی، در آپارتمانی ساده در حومه پاریس زندگی می‌کند و هم‌چنان استوار است. او هم‌چنان به صراحت سخن می‌گوید. هم‌چنان باور دارد. او می‌گوید: «جنبش رهایی ایران نمرده است. قوی است، زنده است و ما رو به جلو حرکت می‌کنیم». داستان عزیز رضایی تنها درباره رنج نیست؛ درباره استقامت است، درباره تاب‌آوری و مقاومت است. گواهی است بر روح شکست‌ناپذیر مردم ایران که هم‌چنان خواستار حقوق اولیه انسانی هستند و برای رسیدن به آن همه چیز، حتی جان خود را به خطر می‌اندازند. خانم رئیس، ما در کنگره ایالات متحده ایستاده‌ایم؛ جایی که نماد آزادی و صدای دموکراتیک است. هرگز نباید این ارزش‌ها را بدیهی بدانیم و هرگز نباید از کسانی که در سراسر جهان برای آن مبارزه می‌کنند روی برگردانیم. امروز، من عزیز، مادر مقاومت، و همه ایرانیانی را گرامی می‌دارم که شجاعانه در برابر ستم ایستاده‌اند. من در کنار مردم ایران در تلاش برای رسیدن به دموکراسی، برابری و کرامت انسانی ایستاده‌ام. و بار دیگر تأیید می‌کنم که ایالات متحده همیشه از حقوق اساسی مردمانی که در جست‌وجوی آزادی هستند حمایت خواهد کرد. باشد که شجاعت عزیز هم‌چنان ما را الهام بخشد، همان‌گونه که مرا الهام بخشیده است. باشد که فداکاریهای او هرگز فراموش نشود. و باشد که روزی نزدیک فرا رسد که مردم ایران در صلح، عدالت و دموکراسی آزاد زندگی کنند.</blockquote>
==شعر رضا رضایی خطاب به عزیز پس از شهادت مهدی رضایی==
[[پرونده:رضا رضایی - ۲.jpg|جایگزین=رضا رضایی|بندانگشتی|300x300پیکسل|رضا رضایی]]شعری سروده‌ی رضا رضایی خطاب به مادرش، عزیز پس از شهادت برادر کوچکش مهدی رضایی که با صدای خودش آن ضبط و برای عزیز ارسال کرده است.<blockquote>'''به یاد برادر مجاهدم مهدی شهید'''


تحصیلات در فرانسه و شکل‌گیری شخصیت سیاسی
مادر بدان امید که گردم دوباره باز


نقش علی امینی در دولت‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد
بر راه کوچه دیده گریان خود مدوز


منتظر پیام شما برای ادامه هستم.
خورشید زندگانی پرالتهاب من


عالی است. ادامه بده
خواهد کند غروب به‌هنگام نیمروز


خیلی خوب، ادامه می‌دهم.
ایام کودکی که به ‌لبهای خرد من
در این بخش دوم تمرکز بر پیشینهٔ خانوادگی، تحصیلات، و نقش علی امینی در ساختار قدرت پس از کودتای ۲۸ مرداد است؛ با همان الگوی دانشنامه‌ای ایران‌پدیا و لحن تحلیلی–تاریخی.


بخش دوم: پیشینهٔ خانوادگی، تحصیلات و ورود به قدرت
اول سخن ز آیه قرآن گذاشتی


== پیشینهٔ خانوادگی و جایگاه طبقاتی ==
آن روز بذر مهر ضعیفان خلق را
علی امینی در خانواده‌ای متولد شد که از نظر سیاسی و اجتماعی در بالاترین سطوح قدرت سنتی ایران قرار داشت. مادر او، فخرالدوله، دختر مظفرالدین‌شاه قاجار بود و از این‌رو علی امینی از جانب مادری به دودمان قاجار تعلق داشت. این پیوند خونی با سلطنت پیشین، موقعیتی ممتاز برای او در میان اشراف و رجال سیاسی ایران فراهم کرد؛ موقعیتی که حتی پس از برچیده‌شدن رسمی سلطنت قاجار نیز حفظ شد.


پدر او، محسن امین‌الدوله، از رجال باسابقهٔ سیاسی و اداری بود که در اواخر دورهٔ قاجار و اوایل سلطنت پهلوی در مناصب مختلف دولتی فعالیت داشت. چنین ترکیبی از اشرافیت قاجاری و همکاری با دولت پهلوی، علی امینی را به نمونه‌ای شاخص از «نخبگان انتقالی» تبدیل کرد؛ گروهی که بدون گسست ساختاری، از یک نظام سلطنتی به نظام سلطنتی دیگر منتقل شدند.
در جان من به ‌مزرع اندیشه کاشتی


تحلیل‌های منتشرشده در منابع وابسته به سازمان مجاهدین خلق، این لایهٔ اجتماعی را یکی از عوامل اصلی استمرار استبداد در ایران معاصر می‌دانند؛ لایه‌ای که در بزنگاه‌های تاریخی، همواره نقش واسط میان قدرت‌های خارجی و ساختار داخلی حکومت‌ها را ایفا کرده است.
گفتی به ‌من که راه خدا راه مردم است


== تحصیلات در فرانسه و شکل‌گیری ذهنیت سیاسی ==
در راه او به‌ مایه جانت جهاد کن
علی امینی تحصیلات عالی خود را در فرانسه و در رشتهٔ حقوق و اقتصاد به پایان رساند. او در دوران اقامت در اروپا با نظام‌های اداری مدرن، اقتصاد سرمایه‌داری و ساختارهای حکمرانی غربی آشنا شد. این تجربهٔ تحصیلی، نقش مهمی در شکل‌گیری ذهنیت تکنوکراتیک و اصلاح‌طلبانهٔ او داشت.


با این حال، منتقدان معتقدند که این آموزش غربی نه به معنای باور به دموکراسی و حاکمیت مردم، بلکه بیشتر به معنای پذیرش مدل‌های مدیریتی کارآمد برای حفظ نظم موجود بود. علی امینی در تمام دوران فعالیت سیاسی خود، هیچ‌گاه خواهان تغییر بنیادین ساختار قدرت در ایران نشد و همواره بر حفظ سلطنت، ارتش و دستگاه امنیتی تأکید داشت.
مردان حق طلیعه‌ٌ آزادمردی‌اند


در اسناد دیپلماتیک آمریکا که بعدها منتشر شد، از امینی به‌عنوان «سیاستمداری قابل اعتماد، ضدکمونیست و واقع‌گرا» یاد شده است؛ توصیفی که نشان‌دهندهٔ جایگاه او در معادلات جنگ سرد و سیاست مهار شوروی بود.
خود را رها ز سلطه هر انقیاد کن


== ورود به سیاست و مناصب دولتی ==
زان پس به ‌گرد خویش نگه کرده یافتم
علی امینی پس از بازگشت به ایران، به‌سرعت وارد ساختار اداری و سیاسی کشور شد. او در دههٔ ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ مناصب مهمی از جمله وزارت دادگستری و وزارت دارایی را بر عهده گرفت. در دوران وزارت دارایی، نقش او در مذاکرات مالی با آمریکا و نهادهای بین‌المللی پررنگ بود.


امینی در این دوره به‌عنوان یکی از چهره‌های مورد اعتماد سفارت آمریکا در تهران شناخته می‌شد. ارتباط نزدیک او با محافل دیپلماتیک و اقتصادی غرب، موجب شد که در مقاطع بحرانی، به‌ویژه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، نام او به‌عنوان گزینه‌ای برای مدیریت بحران‌های سیاسی مطرح شود.
انبوه کودکان گرفتار درد را


پس از کودتای ۲۸ مرداد، علی امینی از حامیان تثبیت رژیم شاه بود. او کودتا را نه یک فاجعهٔ ملی، بلکه ضرورتی برای جلوگیری از «بی‌ثباتی و نفوذ کمونیسم» ارزیابی می‌کرد. این موضع‌گیری، هم‌راستا با سیاست رسمی ایالات متحده و بریتانیا در ایران بود.
پوشانده با غبار قدمهای عابران


== سفارت در آمریکا و تعمیق روابط خارجی ==
از دیدگان رهگذران روی زرد را
یکی از مهم‌ترین مناصب علی امینی، سفارت ایران در ایالات متحده بود. او در این جایگاه، به‌طور مستقیم با وزارت خارجه و نهادهای امنیتی آمریکا در ارتباط قرار داشت و نقش واسط میان شاه و دولت آمریکا را ایفا می‌کرد.


در همین دوران، اعتماد سیاسی واشنگتن به علی امینی تقویت شد. بسیاری از تحلیل‌گران بر این باورند که انتخاب او به نخست‌وزیری در سال ۱۳۴۰، نتیجهٔ همین روابط نزدیک و ارزیابی مثبت آمریکا از توانایی او در کنترل بحران‌های اجتماعی بود.
دیدم چگونه کودک بیمار یک فقیر


منابع وابسته به مجاهدین خلق تأکید می‌کنند که امینی، بیش از آنکه نمایندهٔ منافع مردم ایران باشد، مجری سیاست‌های تعدیل‌شدهٔ آمریکا برای جلوگیری از انفجار اجتماعی در ایران بود؛ سیاستی که هدف آن حفظ رژیم پهلوی با کمترین هزینه ممکن بود.
بر روی دست مادر خود جان سپرد و مرد


در بخش سوم به‌صورت متمرکز بررسی می‌کنم:
غلطید اشک مادر و دندان خویش را


شرایط سیاسی و اجتماعی ایران در آستانهٔ نخست‌وزیری علی امینی
از فرط اضطرار به‌ لبهای خود فشرد


نقش مستقیم آمریکا و دولت کندی در تحمیل او به شاه
دیدم که اهرمن ز ره آورد مردمان


تضاد میان امینی و محمدرضا شاه پهلوی
پر می‌کند دهان به ‌غارت گشوده را


اگر آماده‌ای، ادامه می‌دهم.
از خون روستایی صحرای دوردست


بله آماده‌ام
لبریز می‌کند همه شب جام باده را


عالی. در ادامه بخش سوم را می‌آورم؛ این بخش نقطهٔ کانونی مقاله است و به‌صورت مستند و تحلیلی به چگونگی به‌قدرت‌رسیدن علی امینی، نقش تعیین‌کنندهٔ آمریکا، و تضاد ساختاری او با محمدرضا شاه می‌پردازد.
دیدم چگونه مردم محروم و بی امید


بخش سوم: نخست‌وزیری علی امینی و پروژهٔ اصلاحات آمریکایی
چشمان بی‌فروغ به ‌آینده بسته‌اند


== ایران در آستانهٔ بحران ==
دزد از میان خانه به ‌تاراج می‌برد
در پایان دههٔ ۱۳۳۰، رژیم محمدرضا شاه پهلوی با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان مواجه بود. فساد ساختاری، تمرکز قدرت در دربار، فقر گسترده، شکاف طبقاتی، سرکوب سیاسی و نارضایتی فزایندهٔ اجتماعی، پایه‌های مشروعیت حکومت را به‌شدت تضعیف کرده بود. در سطح بین‌المللی نیز، پیروزی انقلاب‌های ضداستعماری در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، نگرانی جدی آمریکا از گسترش نفوذ شوروی را برانگیخته بود.


در چنین فضایی، ایالات متحده به این جمع‌بندی رسید که ادامهٔ حکومت شاه بدون اصلاحات ظاهری، می‌تواند ایران را به‌سوی یک انفجار اجتماعی سوق دهد. روی کار آمدن جان.اف.کندی در سال ۱۹۶۱ میلادی، نقطهٔ عطفی در سیاست آمریکا نسبت به ایران بود. دولت کندی بر «اصلاحات کنترل‌شده» به‌عنوان راهکاری برای مهار جنبش‌های انقلابی تأکید داشت.
یاران به ‌گوشه‌یی به‌ تماشا نشسته‌اند


== تحمیل علی امینی به شاه ==
شب سرد بود و تیره و صحرا خموش و رام
در این چارچوب، علی امینی به‌عنوان گزینه‌ای مطلوب برای واشنگتن مطرح شد؛ سیاستمداری اشراف‌زاده، ضدکمونیست، غرب‌گرا و دارای سابقهٔ طولانی همکاری با آمریکا. اسناد منتشرشده نشان می‌دهد که دولت آمریکا به‌طور مستقیم شاه را تحت فشار قرار داد تا امینی را به نخست‌وزیری منصوب کند.


محمدرضا شاه، که همواره نسبت به هر نخست‌وزیر قدرتمند حساس بود، در ابتدا با اکراه این انتصاب را پذیرفت. او نگران بود که امینی، با اتکا به حمایت آمریکا، به‌تدریج دامنهٔ قدرت شاه را محدود کند. با این حال، فشار سیاسی و مالی آمریکا، به‌ویژه تهدید به قطع کمک‌های اقتصادی، شاه را ناچار به عقب‌نشینی کرد.
ابر سیه گرفته فروغ ستاره را


منابع تحلیلی وابسته به سازمان مجاهدین خلق، این لحظه را یکی از روشن‌ترین نمونه‌های وابستگی رژیم پهلوی به ارادهٔ قدرت‌های خارجی می‌دانند؛ جایی که تعیین نخست‌وزیر نه بر اساس ارادهٔ مردم، بلکه بر پایهٔ ملاحظات ژئوپلیتیک واشنگتن انجام شد.
اندیشه‌های مردم آزاده وطن


== شعارهای اصلاحی و وعده‌های دولت امینی ==
گم کرده در طریق هدف راه چاره را
علی امینی پس از رسیدن به نخست‌وزیری در اردیبهشت ۱۳۴۰، با مجموعه‌ای از شعارهای اصلاحی ظاهر شد. او وعده داد که با فساد مبارزه کند، هزینه‌های دربار را کاهش دهد، آزادی‌های نسبی سیاسی ایجاد کند و اصلاحات اقتصادی انجام دهد. این شعارها در فضای بستهٔ سیاسی آن زمان، توجه بخشی از طبقهٔ متوسط و نخبگان را جلب کرد.


امینی حتی برخی چهره‌های نزدیک به دربار را مورد انتقاد قرار داد و تلاش کرد خود را به‌عنوان نخست‌وزیری مستقل نشان دهد. با این حال، منتقدان معتقد بودند که این اقدامات بیشتر جنبهٔ نمایشی داشت و هیچ‌گاه به چالش جدی ساختار استبدادی حکومت منجر نشد.
آن نغمه‌های پاک که خواندی هزار بار


در حوزهٔ سیاسی، دولت امینی نه زندانیان سیاسی را به‌طور گسترده آزاد کرد و نه امکان فعالیت آزاد احزاب و مطبوعات را فراهم ساخت. دستگاه امنیتی همچنان فعال بود و هرگونه حرکت مستقل مردمی با سرکوب مواجه می‌شد.
در گوش جان خسته‌ام آغاز راز کرد


== تضاد با شاه و محدودیت‌های قدرت ==
با آیه‌های سوره فجر و حدید و صف
از همان ماه‌های نخست، تضاد میان علی امینی و محمدرضا شاه آشکار شد. امینی خواهان کاهش نفوذ دربار در امور اجرایی و مالی بود، در حالی که شاه این مطالبات را تهدیدی مستقیم علیه اقتدار خود تلقی می‌کرد. شاه به‌ویژه از تلاش امینی برای کنترل بودجهٔ نظامی و محدودسازی هزینه‌های دربار خشمگین بود.


این تضاد ساختاری، نشان‌دهندهٔ تناقض درونی پروژهٔ اصلاحات آمریکایی بود: اصلاحات بدون دموکراسی، و تغییرات ظاهری بدون انتقال قدرت واقعی. امینی نه پایگاه مردمی داشت و نه اجازهٔ عبور از خطوط قرمز سلطنت را.
بر روی من دریچه امید باز کرد


از منظر تحلیل‌های مجاهدین خلق، شکست دولت امینی از پیش قابل پیش‌بینی بود؛ چرا که اصلاحات از بالا، بدون مشارکت مردم و بدون نفی وابستگی به قدرت‌های خارجی، نمی‌توانست به حل بحران‌های عمیق جامعهٔ ایران منجر شود.
ناگاه در سپیده صبحی ز هم گسست


در بخش چهارم به این موضوعات می‌پردازم:
بانگ گلوله‌های مجاهد سکوت را


دلایل شکست دولت علی امینی
طوفان یک اراده پرشور همرهان


استعفا و کنار رفتن او از قدرت
از هم درید لانه صد عنکبوت را


ارزیابی جایگاه تاریخی دولت امینی در روند تحولات ایران
مادر ببین که بذر نخستین که کاشتی


اگر موافقی، ادامه می‌دهم.
در جان من شکفت و ز هر سو جوانه زد


بله
آن شعله‌یی که در دل من برفروختی


بسیار خوب. در ادامه بخش چهارم را می‌آورم که به‌طور مستقیم به شکست پروژهٔ امینی، استعفای او و ارزیابی تاریخی این دولت می‌پردازد؛ بخشی که جمع‌بندی تحلیلی مقاله را شکل می‌دهد.
از لوله سلاح من اکنون زبانه زد


بخش چهارم: سقوط دولت امینی و ارزیابی تاریخی
مادر سپاس آخرم آخر قبول کن


== بن‌بست اصلاحات از بالا ==
پاداش آن سرود نخستین که خوانده‌ای
دولت علی امینی از همان آغاز با تناقضی حل‌نشدنی روبه‌رو بود: او مأمور اجرای اصلاحات بود، بی‌آنکه اختیار تغییر ساختار قدرت را داشته باشد. اصلاحات اقتصادی بدون گشایش سیاسی، مبارزه با فساد بدون دست زدن به دربار، و وعدهٔ عدالت اجتماعی بدون مشارکت مردم، مجموعه‌ای از اقدامات نیم‌بند را رقم زد که نه رضایت جامعه را جلب کرد و نه اعتماد شاه را.


از یک‌سو، نیروهای اجتماعی، روشنفکران و دانشجویان، دولت امینی را نمایندهٔ واقعی خواست‌های خود نمی‌دانستند و آن را ادامهٔ همان نظم وابسته و استبدادی تلقی می‌کردند. از سوی دیگر، دربار و شخص شاه، هرگونه تلاش امینی برای استقلال نسبی را تهدیدی علیه سلطنت می‌دیدند. این وضعیت، دولت را در انزوایی دوگانه قرار داد.
آن آیه‌های پاک که با رازهای آن


منابع تحلیلی وابسته به سازمان مجاهدین خلق، این بن‌بست را نمونهٔ کلاسیک شکست «اصلاح‌طلبی وابسته» می‌دانند؛ اصلاح‌طلبی‌ای که نه به مردم متکی است و نه قادر به گسست از قدرت‌های خارجی.
در جانم اشتیاق شهادت نشانده‌ای


== فشارهای دربار و قطع حمایت آمریکا ==
ای هموطن طریق تو تاریک بود و من
با تشدید اختلافات میان امینی و شاه، دربار به‌تدریج موفق شد حمایت واشنگتن را نیز نسبت به نخست‌وزیر تضعیف کند. دولت آمریکا، که هدف اصلی‌اش حفظ ثبات و جلوگیری از انقلاب بود، در نهایت به این جمع‌بندی رسید که محمدرضا شاه می‌تواند خود مجری اصلاحات مورد نظر شود.


در همین چارچوب، پروژهٔ «انقلاب سفید شاه و ملت» جایگزین دولت امینی شد. شاه با اعلام برنامه‌های اصلاحی از بالا، تلاش کرد ابتکار عمل را به‌دست گیرد و نقش آمریکا را در تعیین نخست‌وزیر کمرنگ‌تر نشان دهد. این تغییر رویکرد، عملاً به معنای پایان مأموریت علی امینی بود.
با خون خود چراغ رهت برفروختم


امینی که پایگاه مردمی نداشت و حمایت خارجی‌اش نیز رو به افول گذاشته بود، در تیرماه ۱۳۴۱ ناچار به استعفا شد. سقوط دولت او بدون مقاومت اجتماعی و بدون واکنش گستردهٔ مردمی رخ داد؛ امری که خود نشان‌دهندهٔ فاصلهٔ عمیق این دولت با جامعه بود.
دیدی که راه و می‌روی اکنون و با شتاب


== پس از نخست‌وزیری ==
من نیز مفتخر که در این ‌راه سوختم <ref>[https://hambastegimeli.com/8434_2010-06-15-15-16-24 مجاهد کبیر رضا رضایی- سخن این است که خاکستر تو تخم رزم آور دیگر باشد]</ref></blockquote>
پس از کناره‌گیری از قدرت، علی امینی دیگر هرگز به جایگاه پیشین خود بازنگشت. او در سال‌های بعد، گاه به‌عنوان منتقد ملایم شاه و گاه به‌عنوان چهره‌ای حاشیه‌ای در سیاست ایران ظاهر شد. در سال‌های پایانی رژیم پهلوی، برخی محافل غربی بار دیگر به او به‌عنوان گزینه‌ای برای «انتقال کنترل‌شدهٔ قدرت» می‌نگریستند، اما تحولات انقلابی سال ۱۳۵۷ این سناریوها را بی‌اثر کرد.
== جستارهای وابسته ==


امینی پس از انقلاب ۱۳۵۷ در خارج از ایران ماند و تا پایان عمر در پاریس زندگی کرد. مرگ او در سال ۱۳۷۱، بدون آن‌که نقش تعیین‌کننده‌ای در تحولات پس از انقلاب ایفا کرده باشد، پایان زندگی یکی از چهره‌های شاخص پروژه‌های شکست‌خوردهٔ اصلاحات وابسته در تاریخ معاصر ایران بود.
* [[احمد رضایی]]
* [[رضا رضایی]]
* [[مهدی رضایی]]
* [[صدیقه رضایی]]
* [[آذر رضایی]]
* [[موسی خیابانی]]
* [[خلیل‌الله رضایی]]
* [[سازمان مجاهدین خلق ایران]]
* [[شورای ملی مقاومت ایران]]
* [[کمیته مشترک ضدخرابکاری]]
* [[زندان اوین]]


== جایگاه تاریخی علی امینی ==
== منابع ==
در ارزیابی نهایی، علی امینی را می‌توان نماد تلاشی دانست که هدف آن نجات یک نظام فرسوده از فروپاشی بود، نه پاسخ‌گویی به مطالبات مردم. او نه یک دموکرات واقعی، بلکه یک تکنوکرات وابسته به غرب بود که مأموریتش مهار بحران، بدون تغییر بنیادین ساختار قدرت، تعریف شده بود.


از منظر تحلیل‌های منتشرشده در منابع وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران، تجربهٔ دولت امینی نشان داد که اصلاحات تحمیلی، بدون اتکا به مردم و بدون قطع وابستگی به قدرت‌های خارجی، محکوم به شکست است. این تجربه بعدها در قالب انقلاب سفید و دیگر پروژه‌های اصلاحی شاه نیز تکرار شد و نهایتاً به انفجار انقلابی سال ۱۳۵۷ انجامید.
<references />


علی امینی، در تاریخ معاصر ایران، نه به‌عنوان منجی اصلاحات، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از بن‌بست اصلاح‌طلبی از بالا و وابستگی ساختاری رژیم پهلوی به ارادهٔ قدرت‌های خارجی ثبت شده است.
[[رده:فعالان سیاسی اهل ایران]]
[[رده:زندانیان سیاسی دوران پهلوی]]
[[رده:خانواده رضایی]]
[[رده:سازمان مجاهدین خلق ایران]]
[[رده:زنان فعال سیاسی اهل ایران]]
[[رده:زادگان ۱۳۰۸]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۴ ژوئن ۲۰۲۶، ساعت ۱۲:۴۸

عزیز رضایی (زهرا نوروزی آزاد)
زادروز۱۳۰۸
تهران، ایران
ملیتایرانی
نام‌های دیگرمادر رضایی‌ها
پیشهفعال سیاسی
شناخته‌شده برایمادر احمد رضایی، رضا رضایی، مهدی رضایی، صدیقه رضایی و آذر رضایی
همسرخلیل‌الله رضایی
فرزنداناحمد رضایی، رضا رضایی، فاطمه (ماه‌منیر) رضایی، مهدی رضایی، ابوالقاسم (محسن) رضایی، صدیقه رضایی، آذر رضایی، محمد رضایی

عزیز رضایی با نام اصلی زهرا نوروزی آزاد (زاده ۱۳۰۸، تهران) از فعالان سیاسی ایرانی و از چهره‌های شناخته‌شده مرتبط با سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران است که به سبب نقش خانوادگی و اجتماعی خود در تحولات سیاسی معاصر ایران با عنوان «مادر رضایی‌ها» شناخته می‌شود. زندگی او با رویدادهای مهم سیاسی ایران در فاصله دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۴۰۰ خورشیدی پیوند خورده و از این رو در مطالعات مربوط به تاریخ اجتماعی و سیاسی معاصر ایران مورد توجه قرار گرفته است.

عزیز رضایی در خانواده‌ای مذهبی و بازاری در تهران متولد شد و پس از ازدواج با خلیل‌الله رضایی صاحب فرزندانی شد که شماری از آنان در فعالیت‌های سیاسی دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ مشارکت داشتند. فرزندان او، از جمله احمد رضایی، رضا رضایی، مهدی رضایی، صدیقه رضایی و آذر رضایی، از اعضا یا هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران بودند و هر یک در مقاطع مختلف جان خود را از دست دادند. کشته‌شدن احمد رضایی در سال ۱۳۵۰، اعدام مهدی رضایی در ۱۳۵۱، کشته‌شدن رضا رضایی در ۱۳۵۲، صدیقه رضایی در ۱۳۵۴ و آذر رضایی در جریان رویداد ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، خانواده رضایی را به یکی از شناخته‌شده‌ترین خانواده‌های سیاسی ایران تبدیل کرد.

در دهه ۱۳۵۰، منزل خانواده رضایی به یکی از مراکز رفت‌وآمد خانواده‌های زندانیان سیاسی بدل شد و عزیز رضایی در شکل‌گیری شبکه‌های حمایتی میان مادران و بستگان زندانیان سیاسی نقش فعالی داشت. وی در سال ۱۳۵۳ توسط ساواک بازداشت و در کمیته مشترک ضدخرابکاری و زندان اوین زندانی شد. خاطرات او از بازجویی‌ها، شکنجه‌ها و وضعیت زندانیان سیاسی، بخشی از منابع مربوط به تاریخ زندان‌های سیاسی دوران پهلوی را تشکیل می‌دهد.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، عزیز رضایی همچنان در فضای سیاسی فعال باقی ماند. با تشدید برخورد جمهوری اسلامی با سازمان مجاهدین خلق و کشته‌شدن آذر رضایی و موسی خیابانی در سال ۱۳۶۰، وی در سال ۱۳۶۱ ایران را ترک کرد. او پس از اقامت در ترکیه و اسپانیا، در فرانسه ساکن شد و در سال‌های بعد در برنامه‌ها و فعالیت‌های مرتبط با شورای ملی مقاومت ایران مشارکت داشت.

زندگی عزیز رضایی بازتابی از تجربه نسلی از خانواده‌های ایرانی است که در نتیجه تحولات سیاسی نیمه دوم قرن چهاردهم خورشیدی با زندان، اعدام، درگیری سیاسی، مهاجرت و تبعید روبه‌رو شدند. از این رو، علاوه بر جایگاه او در روایت‌های مرتبط با سازمان مجاهدین خلق، زندگی و خاطراتش به عنوان بخشی از تاریخ اجتماعی و سیاسی معاصر ایران نیز مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است.

دوران کودکی و خانواده

عزیز رضایی، با نام اصلی زهرا نوروزی آزاد، از چهره‌های سیاسی ایران است که به عنوان «مادر رضایی‌های شهید» شناخته می‌شود. این عنوان به دلیل جان‌باختن پنج فرزند وی شامل سه پسر به نام‌های احمد، رضا و مهدی، دو دختر به نام‌های صدیقه و آذر، و همچنین موسی خیابانی (همسر آذر رضایی) در دوران حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی به او داده شده است.

او در سال ۱۳۰۸ در محله‌ی فقیه التجار تهران و در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. پدر وی، حاج محمدحسین نوروزی آزاد، از بازرگانان و کسبه‌ی بازار تهران بود که در خیابان ناصرخسرو به فعالیت اشتغال داشت.

در دورانی که امکان تحصیل برای اکثریت دختران فراهم نبود، وی با تشویق پدرش وارد مدرسه شد. مادربزرگ مادری او معلم مکتب‌خانه بود و مادرش، سکینه نوروزی، گرچه خانه‌دار بود اما تسلط کافی بر قرائت قرآن و نهج‌البلاغه داشت. عزیز به عنوان نخستین فرزند خانواده، با موافقت پدر و پافشاری خود توانست تحصیلاتش را تا کلاس ششم ابتدایی ادامه دهد. در ادامه، خانواده برای دیگر خواهران او معلم خصوصی در منزل استخدام کردند؛ تا این‌که به مرور زمان و با تغییرات فرهنگی جامعه، سایر اعضای خانواده نیز اجازه‌ی تحصیل در مدارس رسمی را یافتند. وی درباره‌ی آن دوران اظهار می‌دارد:

«مدرسه رفتن و درس خواندن را خیلی دوست داشتم اما با توجه به فضای فرهنگی آن روزها و جو خانواده ادامه تحصیل ممکن نبود. البته به کارهای هنری نقاشی، خیاطی و گلدوزی و بافندگی و خطاطی و... علاقمند بودم، بعدها که بچه‌هایم به مدرسه رفتند از همه لحاظ به آنان در یادگیری و انجام تکالیفشان کمک می‌کردم.»

ازدواج با خلیل‌الله رضایی

عزیز رضایی در سنین نوجوانی با خلیل‌الله رضایی (که در آن زمان ۲۳ سال داشت) ازدواج کرد. خلیل‌الله رضایی از دوستان و همکاران نزدیک پدر عزیز بود و از جمله جوانانی به شمار می‌رفت که به دکتر محمد مصدق ارادت داشتند و در مسیر اهداف نهضت ملی ایران فعالیت می‌کردند.

در دوران اقامت خانواده در خانه‌ی مادری (معروف به خانه‌ی «حاج آقا»)، والدین عزیز رضایی و به‌ویژه مادر وی که زنی مذهبی، آگاه و انسان‌دوست بود، نقش بسزایی در پرورش مذهبی، اخلاقی، انضباط فردی و روحیه‌ی کمک‌رسانی به دیگران در فرزندان عزیز ایفا کردند. با بزرگ‌تر شدن فرزندان، خانواده‌ی رضایی از خانه‌ی حاج محمدحسین نوروزی آزاد به خانه‌ای واقع در میدان شاه (میدان قیام فعلی) نقل مکان کردند و تا سال ۱۳۵۰ در آنجا ساکن بودند. با وقوع ضربه‌ی اول شهریور سال ۱۳۵۰ به سازمان مجاهدین خلق، انسجام این خانواده دگرگون شد؛ در این واقعه رضا رضایی دستگیر گردید و سایر فرزندان نیز به دلیل تعقیب قضایی ناچار به زندگی مخفی شدند. آثار عاطفی ناشی از شهادت فرزندان همواره در یادآوری خاطرات توسط عزیز رضایی مشهود بوده است.

فرزندان

حاصل ازدواج عزیز رضایی و خلیل‌الله رضایی چند فرزند بود که برخی از آنان بعدها در فعالیت‌های سیاسی دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ نقش‌آفرین شدند.

فرزندان این خانواده عبارت بودند از:

احمد رضایی

رضا رضایی

فاطمه (ماه‌منیر) رضایی

مهدی رضایی

ابوالقاسم (محسن) رضایی

صدیقه رضایی

آذر رضایی

محمد رضایی

منابع خانوادگی همچنین از فرزندی به نام «حسن» یاد کرده‌اند که در کودکی درگذشت و به همین دلیل در بسیاری از روایت‌های بعدی کمتر از او نام برده شده است.

خانواده رضایی سال‌های نخست زندگی مشترک را در خانه پدری عزیز رضایی سپری کردند و سپس به منزل مستقلی در تهران نقل مکان نمودند. این خانه بعدها در جریان فعالیت‌های سیاسی دهه ۱۳۵۰ به یکی از محل‌های رفت‌وآمد خانواده‌های زندانیان سیاسی تبدیل شد.

خلیل‌الله رضایی، پدر خانواده، همسر دیگری به نام مرحمت ندری (رضایی) داشت. روابط میان عزیز رضایی و مرحمت ندری بر پایه‌ای صمیمانه استوار بود، به طوری که فرزندان هر دو طرف، هر دو را به عنوان مادر خود می‌دانستند. دختران مرحمت ندری نیز متعاقباً به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوستند. از جمله جان‌باختگان این بخش از خانواده می‌توان به مهین رضایی و مرضیه رضایی، و همچنین علی زرکش (همسر مهین رضایی) اشاره کرد.

ورود فرزندان به فعالیت‌های سیاسی

در نیمه دوم دهه ۱۳۴۰ خورشیدی، هم‌زمان با گسترش فعالیت جریان‌های مخالف حکومت محمدرضا شاه پهلوی، برخی از فرزندان خانواده رضایی نیز به فعالیت‌های سیاسی روی آوردند. نخستین فردی که وارد این مسیر شد، احمد رضایی بود. احمد رضایی از دوران نوجوانی به مطالعه آثار سیاسی و مذهبی علاقه نشان می‌داد و به تدریج با محافل سیاسی مخالف حکومت ارتباط پیدا کرد. وی بعدها به جمع اعضای بنیانگذار و کادرهای اولیه سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست.

فعالیت احمد تأثیر قابل توجهی بر فضای خانواده گذاشت. به مرور زمان دیگر فرزندان خانواده نیز با مباحث سیاسی آشنا شدند و برخی از آنان به سازمان مجاهدین خلق گرایش پیدا کردند. عزیز رضایی بعدها در خاطرات خود از این دوران به عنوان مرحله‌ای یاد کرده است که خانه و زندگی خانوادگی آنان به تدریج با مسائل سیاسی، زندان و تعقیب‌های امنیتی گره خورد.

بازداشت و شکنجه در دوران پهلوی

عزیز رضایی به دلیل فعالیت‌های سیاسی علیه حکومت پهلوی و تحت تعقیب بودن فرزندانش، در بهمن‌ماه سال ۱۳۵۳ در پی تهاجم مأموران سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) به خانه‌اش بازداشت شد. وی پس از دستگیری به بازداشتگاه مشترک کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری منتقل گردید و تحت شکنجه‌های شدید بدنی قرار گرفت. در جریان این بازجویی‌ها، ضربات متعدد کابل به کف پاهای وی منجر به جراحات عمیق و از بین رفتن بافت‌های پوستی شد که آثار آن پس از دهه‌ها هم‌چنان باقی مانده است.

وی در توصیف این دوران می‌گوید:

«وضعیت پای چپم بعد از چهار بار شلاق خوردن خیلی ناجور بود. دفعه آخر که شلاق زدند، دیگر جان در بدن نداشتم و شهادتین گفتم. بازجوها با شدت بسیار، کابل را به سر و گوش و پشتم می‌زدند که به‌هوش بیایم. بعد آویزانم کردند. دو تا دستم را به میله‌های فلکه (کمیته) بستند و صندلی را از زیر پایم کشیدند و من از دست آویزان بودم. عده‌ای از زندانیان شکنجه‌شده را که تازه شلاق زده بودند دور فلکه می‌دواندند و آنها در هر دور وقتی از جلوی من رد می‌شدند به من که از میله‌ها آویزان بودم سلام می‌کردند و احترام می‌گذاشتند. منوچهری جلاد، شکنجه‌گر ساواک برای اذیت بیشتر دوباره مرا از یک دست آویزان کرد، دستم به شدت ورم کرد. در همان حالی که آویزان بودم با شلاق به بدنم می‌زد. بعد مرا پایین آورد و روی زمین انداخت و با پوتین‌هایش تا حد مرگ به گردن من ضربه و فشار وارد می‌کرد. بعد در حالیکه دیگر جانی در بدنم نداشتم یک نگهبان مرا کشان‌کشان به سلول انفرادی برد. تمام بدنم زخم بود و پاهایم شدیداً عفونت کرده بود. چند ماهی در یک سلول انفرادی کثیف با بدن زخمی با یک پتوی کثیف پر از خون و... بودم، تا اینکه مرا به اوین بردند. یک سال هم در اوین بودم بدون هیچ ملاقات یا دریافت کوچکترین خبری از فرزندان کوچکم. بعد از این وضعیت مرا در یک دادگاه نمایشی به ۳ سال زندان محکوم کردند.»

او هم‌چنین درباره‌ی رویدادهای داخل بازداشتگاه اضافه می‌کند:

«روزی در همان اتاق که شکنجه می‌شدم، صدایی شنیدم. شکنجه‌گر رسولی، با یک زندانی به شدت شکنجه‌شده که در پتویی پیچیده شده بود صحبت می‌کرد. رسولی خطاب به زندانی گفت مسعود (که بزودی متوجه شدم منظورش مسعود رجوی است) می‌خواهی به انفرادی بروی یا سلول عمومی تا بعد بیایی حرفهایت را بزنی. مسعود گفت من حرفی برای زدن ندارم و در همین انفرادی می‌مانم. بعد که رسولی رفت، مسعود از فرصت کوتاهی که بدست آورد مرا صدا کرد و در همان حالت تلاش کرد با حرفهایش به من روحیه و امیدواری بدهد در حالیکه این کار در آن شرایط بسیار برایش خطرناک بود، من از همانجا شیفته شجاعت و رفتار محبت‌آمیز و مسئولانه او شدم.»

عزیز رضایی پس از تحمل دوران محکومیت و آزادی از زندان، به فعالیت‌های سیاسی خود تا زمان وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ ادامه داد.

خانواده رضایی و سازمان مجاهدین خلق

با گسترش فعالیت‌های سازمان مجاهدین خلق ایران در اواخر دهه ۱۳۴۰، رفت‌وآمد اعضای سازمان به منزل خانواده رضایی افزایش یافت. هرچند بخش عمده فعالیت‌های تشکیلاتی به صورت مخفی انجام می‌شد، اما خانواده به تدریج از حضور فرزندان خود در جریان‌های سیاسی آگاه شد.

بر اساس روایت‌های موجود، فضای مذهبی، عدالت‌خواهانه و ملی‌گرایانه حاکم بر خانواده رضایی با بخشی از آموزه‌های اولیه سازمان مجاهدین خلق همخوانی داشت. همین امر موجب شد که خانواده با فعالیت‌های سیاسی فرزندان خود برخوردی حمایتی داشته باشد.

در سال‌های بعد، نام خانواده رضایی به یکی از شناخته‌شده‌ترین نام‌ها در میان خانواده‌های مرتبط با سازمان مجاهدین تبدیل شد.

ضربه شهریور ۱۳۵۰

در شهریور ۱۳۵۰ ساواک ضربه گسترده‌ای به سازمان مجاهدین خلق وارد کرد و شمار زیادی از اعضا و کادرهای آن را بازداشت نمود. در جریان این عملیات، رضا رضایی نیز دستگیر شد. تعدادی دیگر از اعضای خانواده و بستگان نزدیک تحت مراقبت و تعقیب قرار گرفتند و منزل خانواده رضایی به طور مستمر زیر نظر مأموران امنیتی قرار گرفت. این واقعه نقطه آغاز دوره‌ای بود که طی آن خانواده رضایی با زندان، اعدام و کشته‌شدن چند تن از فرزندان خود مواجه شد.

شهادت احمد رضایی

احمد رضایی نخستین شهید سازمان مجاهدین خلق به شمار می‌رود. عزیز رضایی درباره‌ی چگونگی جان‌باختن اولین فرزند خود اظهار می‌دارد:

«احمد سال پنجاه شهید شد یعنی بعد از دستگیری و بعد از فرار رضا از زندان. در روز ۱۱ بهمن ۱۳۵۰ احمد قراری با یکی از همرزمانش داشت. قرار احمد در چهارراه غفاری تهران بود. احمد به محض حضور در سر قرار متوجه مامورین ساواک شده و در محاصره قرار می‌گیرد. او درنگ نمی‌کند و شروع به تیراندازی می‌کند تا دوستش را فراری دهد و بعد که فشنگهایش تمام می‌شود عمداً به حالت تسلیم می‌ایستد تا مأموران ساواک برای دستگیری به او نزدیک شوند. آن وقت نارنجکش را می‌کشد... در اخبار ساعت ۱۴ ظهر یازده بهمن رادیو تهران اعلام کرد که در چهارراه غفاری یک خرابکار کشته شده و... آنقدر این خبر در شهر پیچیده بود که روزنامه‌ها با تیتر بزرگ خبر شهادت احمد را اعلام کردند.»

در این برهه، مهدی رضایی (فرزند دیگر خانواده) نیز تحت تعقیب قرار داشت و مخفی شده بود. عزیز رضایی رویدادهای روز پس از این واقعه را چنین شرح می‌دهد:

«صبح روز بعد از شهادت احمد بایستی به زندان قزل‌قلعه می‌رفتم تا خبری از محسن و پدرشان بگیرم و ببینم آیا بسته‌ای برایشان تحویل می‌گیرند؟ تاکسی گرفتم و به راننده که گفتم قزل‌قلعه، پرسید زندانی داری؟ گفتم بله. پرسید مواد داشته؟ گفتم نه سیاسی هستند. گفت خدا به فریادت برسد. گفتم آن کسی که دیروز سر چهارراه غفاری شهید شد پسر من بوده، پسر ۲۴ ساله مرا کشتند. خانمی که در تاکسی بود به من رو کرد که خوب چرا این کارها را می‌کنند که هم خودشان و هم دیگران را به کشتن بدهند؟ راننده تاکسی در جوابش گفت چرا خود را به کشتن می‌دهند؟ خوب به خاطر من، به خاطر تو، به خاطر خلق و امیدوارم که یک روز با مشتهایمان در زندانها را باز کنیم و آنها را آزاد کنیم. وقتی به محل رسیدیم راننده هم پیاده شد و با چشمهای گریان به تماشا ایستاد. جمعیت زیادی از خانواده‌های زندانیان سیاسی که مقابل زندان جمع بودند تا چشمشان به من افتاد همگی گریه‌کنان به طرف من آمدند، اما من تمام تلاشم را کردم گریه نکنم و با صدای بلند به آنها گفتم احمد سفارش کرده که بعد از شهادت او مبادا کسی گریه کند. ما باید انتقام خون پاک این جوانان را بگیریم. الان ما زندانیان بسیار داریم که جانشان در خطر است بایستی برای آنها کاری کنیم. یکی از مادران که فرزندش در زندان بود زیارت وارث را با صدای بلند خواند و همگی به یاد اولین شهید مجاهد با او همراهی می‌کردیم. آن روز به من ملاقات ندادند اما بخشی زیادی از جمعیت جلوی زندان همراه من به خانه ما آمدند و برای شهادت احمد مراسمی برگزار کردیم. شهادت احمد در یازدهم بهمن ۱۳۵۰، یک روز برفی خیلی سرد بود و جریان آن را روزنامه‌های عصر تهران به سرعت به همه جا رسید پخش کرد و ولوله‌ای میان مردم انداخت.»

وی همچنین در خصوص دیدگاه‌های فرزندش پیش از سال ۱۳۵۰ بیان می‌کند:

«قبل از ضربه سال ۵۰ روزی احمد به من گفته بود عزیز می‌دانی ما فدایی مردممان هستیم و برای تو نمی‌مانیم زیرا "خون ما باید ریخته شود تا آزادی مردم و راه انقلاب باز شود". به راستی که خون احمد از سال پنجاه به بعد راه مبارزه را باز کرد.»

تجمعات اعتراض‌آمیز خانواده‌ها در دوران پهلوی

پس از شهادت احمد رضایی، خانواده‌های زندانیان سیاسی ارتباطات خود را به منظور حمایت از فرزندانشان حفظ کردند. در این میان، با تلاش‌های فاطمه امینی، هماهنگی میان خانواده‌ها افزایش یافت. فاطمه امینی از نخستین زنان عضو این تشکل بود که در پی بازداشت توسط ساواک تحت بازجویی و شکنجه قرار گرفت و در ۲۵ مرداد ۱۳۵۴ جان باخت.

خانواده‌های زندانیان با هدف جلوگیری از صدور و اجرای احکام اعدام، به رایزنی با چهره‌های مذهبی و متنفذ وقت در شهرهای مختلف پرداختند. عزیز رضایی نخستین اقدام جمعی خانواده‌ها را مراجعه به منزل احمد خوانساری، از مراجع مذهبی وقت، در بازار فرش‌فروش‌های تهران معرفی کرده و می‌گوید:

شهادت احمد در یازدهم بهمن ۱۳۵۰، یک روز برفی خیلی سرد بود و جریان آن را روزنامه­‌های عصر نوشته و رادیو هم خبرش را پخش کرد که ولوله‌­ای انداخت میان مردم و خون احمد از سال پنجاه به­ بعد راه مبارزه را باز کرد. سال ۱۳۵۰ رضا و بنیانگذاران در زندان بودند. گفتند برویم منزل آیت‌­الله خوانساری که در بازار فرش‌­فروشها بود. به­ مادران گفتند ابتدا در مسجد شاه جمع شوند و از آنجا به­ اتفاق برویم منزل خوانساری. مادرها همگی رفتیم منزل او اما آن روز ما را راه ندادند. دوباره قرار گذاشتیم. من رفتم مسجد شاه دیدم هیچ­کس نیست خیال کردم دیر آمده‌­ام و مادران دیگر رفته­‌اند. به‌­تنهایی رفتم منزل خوانساری. در که زدم پیشخدمت در را باز کرد و پرسید چکار داری؟ گفتم برای حساب و کتاب خمس آمده‌­ام خدمت آقا. در را باز کرد و گفت بفرمایید. رفتم دیدم هیچ­‌کس نیامده. نشستم توی اتاق. یک عده بدبخت بیچاره نشسته بودند دورتادور اتاق. من هم نشستم. یکی یکی می­رفتند پیش آقا. نوبت من که رسید پسر خوانساری، سید جعفر مرا صدا زد و پرسید چکار دارید؟ گفتم بچه­‌های من و پدرشان در زندان هستند خواستم شما کاری برای آنها انجام دهید. رفت یک مقدار پول آورد که به من بدهد. گفتم من احتیاج به ­پول ندارم من از شما می­خواهم اقدامی کنید لااقل پدرشان را آزاد کنند. گفت ما برای همه اقدام می­‌کنیم. دیدم نمی­خواهد کاری کند خواستم از منزل خارج شوم که صدای همهمه­‌ای به­ گوشم رسید. پیشخدمت گفت صبر کن و رفت در را باز کرد دید جمعیت زیاد ا­ست. در را بست و به­ من گفت قدری صبر کن تا اینها بروند. من ایستادم توی حیاط و بعد رفتم از در دیگر که توی ساختمان بود در را باز کردم و همه مادران آمدند تو طوری که حیاط و پله‌­ها پر از جمعیت شد و مجبور شدند جمعیت را ببرند پیش آقا. مادران از زندان گفتند، از شکنجه‌­ها گفتند، از بچه‌­هایشان تعریف کردند که این بچه­‌ها مسلمانند باید کاری کنید که اینها را اعدام نکنند، آقا به­‌ظاهر قدری متأثر شد که پسرش به او گفت آقا وقت نماز است. آقا از جا بلند شد، ما صبر کردیم آقا وضو گرفت تا از در رفت بیرون، ما هم دنبالش حرکت کردیم به‌­طرف مسجد سید عزیزالله. آن روزها مصادف با عاشورا بود و بازار هم بسته بود اما آقای خوانساری که به‌ ­طرف مسجد و پیشاپیش جمعیت راه افتاد ما ۶۰ ـ ۵۰ مادر هم به­ دنبالش حرکت کردیم و جمعیت هم در دو طرف ایستاده بود و تماشا می‌­کرد. آن­وقت من دیدم ما مادران با بودن این­ جماعت خیلی ساکت هستیم که یک‌هو با صدای بلند گفتم آهای بازاریها بیشتر شما احمد رضایی را می‌شناسید، او را کشتند حالا هم بچه­‌های ما در زندان زیر شکنجه هستند. بعد مادر بدیع‌زادگان گفت بچه مرا چهار ساعت روی اجاق برقی سوزانده­‌اند، مادران دیگر هم هرکدام در این باره چیزی گفتند که جمعیتی هم که در دو طرف ایستاده بود همه گریه می­‌کردند و به مسجد که رسیدیم دیگر خیلی شلوغ شده بود، مادرها هم گریه می­‌کردند و بعضی حالشان به هم خورد. من هم کناری ایستاده بودم اما جمعیت سراغم آمده سؤال می­‌کردند چه خبر شده و من به­‌آنها می‌­گفتم من مادر احمد رضایی هستم و این مادران هم فرزندانشان در زندان زیر شکنجه هستند.[۱]

این تجمعات و اقدامات افشاگرانه از سوی خانواده‌ها تا مقطع وقوع انقلاب ادامه یافت. پس از تحولات سال ۱۳۶۰ نیز جمعی از مادران جان‌باختگان و زندانیان بر تداوم پیگیری‌های سیاسی و آرمان‌های فرزندان خود تأکید ورزیدند. حمید اسدیان، نویسنده و شاعر، در تحلیل ارزش تاریخی این اقدامات گفته است:

«توجه کنیم که این خاطرات متعلق به سال ۱۳۵۰ است یعنی زمانی که بر اثر حاکمیت ساواک هیچ خبری از اعتراضات زنان نبوده و راه انداختن چنین تظاهراتی با ۶۰ ـ ۵۰ مادر در واقع پدیده جدیدی بود که قبلا نمونه‌اش را نداشتیم بلکه مهمتر اینکه عزیز به عنوان مادر اولین شهید سازمان مجاهدین خلق، خون فرزند خود را پرچمی ساخت تا زندانیان دیگر را که زیر شکنجه هستند را در سطح اجتماعی مطرح و برای نجات آنها تلاش کند.»

در سال‌های بعد منزل خانواده رضایی به یکی از مراکز اصلی گردهمایی مادران و بستگان زندانیان سیاسی تبدیل شد. در این نشست‌ها اخبار زندان‌ها، وضعیت زندانیان و راه‌های پیگیری حقوق آنان مورد بحث قرار می‌گرفت.

سخنان عزیز رضایی در باره‌ی احمد رضایی

احمد رضایی
احمد رضایی

عزیز رضایی درباره شهادت اولین فرزند خود احمد، اولین شهید سازمان مجاهدین خلق می­‌گوید:

احمد سال پنجاه شهید شد که بعد از فرار رضا بود. نباید سر قرار می‌­رفت چون یک قرار احتیاط بود. رضا هم به او گفته بود نرود اما احمد در جوابش می‌­گوید خون ما باید ریخته شود تا راه باز شود و رفته بود سر قراری که با دوستش در چهار راه غفاری داشت که یک‌هو می‌­بیند در محاصره­‌اند و شروع به تیراندازی می­‌کند تا دوستش را فرار دهد و بعد که تیرش تمام می‌­شود عمدا به‌­حالت تسلیم می‌­ایستد تا مأموران ساواک برای دستگیری به او نزدیک شوند. آن وقت نارنجکش را می‌­کشد... در رادیو گفتند در چهار راه غفاری یک خرابکار کشته شده. آن موقع رضا از زندان فرار کرده و با مهدی مخفی بودند. صبح روز بعد من چند بسته برای پدر و محسن که در زندان بودند درست کردم که به آنجا بروم. تاکسی گرفتم و به راننده که گفتم قزل قلعه، پرسید زندانی داری؟ گفتم بله. پرسید مواد داشته؟ گفتم نه، سیاسی بوده، گفت خدا به فریادت برسد. گفتم آن کسی که دیروز سر چهار راه غفاری کشته شد پسر من بوده، پسر ۲۴ ساله مرا کشته­‌اند. راننده دوباره گفت خدا به دادت برسد. آن­وقت خانمی که در تاکسی بود رو کرد به من که خوب چرا این کارها را می­‌کنند که هم خودشان و هم دیگران را به­ کشتن بدهند که راننده تاکسی در جوابش گفت: خوب به­ خاطر من، به­ خاطر تو، به­ خاطر خلق و امیدوارم که یک روز با مشتهایمان در زندان را باز کنیم. بعد که رسیدیم جلوی زندان، راننده هم پیاده شد و ایستاد به تماشا که جمعیت زیادی از خانواده‌­های زندانیان سیاسی که مقابل زندان جمع بودند تا چشمشان به من افتاد یک‌هو همگی گریه­‌کنان آمدند بطرف من، اما من به آنها گفتم احمد سفارش کرده که بعد از شهادت او مبادا کسی گریه کند. تازه شماها باید انتقام اینها را هم بگیرید. آن روز به هرحال به­من ملاقات ندادند اما جمعیت با من به­‌ خانه ما آمد و مراسمی گرفتیم.[۱]

ماجرای دستگیری، فرار و شهادت رضا رضایی

رضا رضایی در شهریورماه سال ۱۳۵۰ توسط مأموران ساواک بازداشت شد. در آن مقطع، به دلیل کثرت بازداشت‌شدگان، ظرفیت سلول‌های زندان اوین تکمیل شده بود؛ به طوری که مأموران ناچار بودند دستگیرشدگان جدید را در راهروهای زندان مستقر کرده و برای ممانعت از شناسایی متقابل، بر سر آن‌ها پتو بیندازند. این وضعیت، بستری را برای تبادل مخفیانه اطلاعات میان زندانیان فراهم ساخت.

رضا رضایی با بهره‌گیری از این شرایط موفق شد با سایر اعضای بازداشت‌شده‌ی سازمان مجاهدین خلق ارتباط برقرار کند. وی پس از کسب آگاهی از میزان اطلاعات موجود در پرونده و خطوط بازجویی، تاکتیکی را برای جلب اعتماد بازجویان ساواک طراحی نمود. او در جریان بازجویی‌ها متوجه شد که تمرکز اصلی سازمان اطلاعات و امنیت کشور بر بازداشت برادرش، احمد رضایی، معطوف است. بر این اساس، وی طرحی را مبنی بر همکاری جهت یافتن برادرش و متقاعد کردن او به تسلیم، به بازجویان پیشنهاد داد. وی پیش از اجرای این نقشه، جزئیات طرح فرار خود را با کادر مرکزی و بنیان‌گذاران سازمان در داخل زندان هماهنگ کرد تا فرآیند پیشبرد آن با هدایت جمعی صورت گیرد.

چگونگی اجرای طرح فرار

مقامات ساواک پس از پذیرش پیشنهاد رضا رضایی، وی را تحت مراقبت دو مأمور مسلح به بیرون از زندان منتقل کرده و در خانه‌ی مادری وی (عزیز رضایی) مستقر ساختند. او روزها به همراه مأموران مراقب، به اماکن احتمالی تردد احمد رضایی و منازل بستگان نزدیک مراجعه می‌کرد تا موقعیت مناسب را برای اجرای نقشه فراهم کند. در همین حال، احمد رضایی نیز در بیرون از زندان، تدارکات و لجستیک لازم را برای عملیات فرار برادرش آماده ساخت.

سرانجام طرح فرار در یک حمام عمومی سنتی که دارای دو در خروجی به سمت دو کوچه‌ی مجزا بود، به مرحله‌ی اجرا درآمد. رضا رضایی به مأموران مراقب اعلام کرد که با احمد در این محل قرار ملاقات گذاشته است و خواستار آن شد تا برای جلب اعتماد، ابتدا به تنهایی وارد حمام شود. وی پس از ورود به محوطه، بلافاصله از درِ دوم حمام خارج شد و با استفاده از موتورسیکلتی که از قبل توسط عوامل سازمان در کوچه‌ی پشتی مستقر شده بود، از محل گریخت.

رضا رضایی پس از فرار موفقیت‌آمیز از چنگ ساواک، تجربیات تشکیلاتی، شیوه‌های بازجویی، تاکتیک‌های عملیاتی ساواک و گزارش جامع وضعیت درون زندان‌ها را به کادر بیرونی سازمان منتقل نمود.

شهادت رضا

دوران فعالیت مخفی رضا رضایی پس از فرار، نزدیک به دو سال به طول انجامید. وی سرانجام در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۵۲، در حالی که در منزل یکی از هواداران سازمان واقع در خیابان غیاثی تهران حضور داشت، به طور اتفاقی در محاصره‌ی مأموران ساواک قرار گرفت و در جریان درگیری به شهادت رسید.

نقش عزیز رضایی در فرار موفقیت‌آمیز رضا رضایی از چنگال ساواک

احمد سال ۱۳۵۰ هنگام جاب­جایی‌ها یا ترددهای مخفیانه، گاهگاهی هم برای دادن خبر سلامتی خود، تلفنی با عزیز تماس می­‌گرفت. پس از تصمیم و طرح سازمان برای فرار رضا و حضور او در معیت نفرات ساواک در خانه، رضا به­ نوعی عزیز را در جریان موضوع فرار قرار می­‌دهد طوری که عزیز نیز در تماس بعدی احمد با او، با تیزهوشی و تجارب مبارزاتی آموخته، احمد را نیز به­ هرصورت از قصد فرار رضا آگاه نموده و او را نسبت به ­حضور رضا در خانه هوشیار می‌­نماید که احمد از همان موقع به­ سرعت در تدارک آماده­‌سازیهای ضروری برای فرار او برمی‌­آید. طرح فرار رضا ابتدا با موفقیت کامل به ­انجام رسیده و او توانست پس از گریختن از چنگ ساواک، انبوهی از تجارب گرانبهای مبارزاتی پیشتازان، امکانات مبارزه مسلحانه، شیوه‌های بازجویی و تاکتیکهای ساواک و نیز گزارشی از شرایط سخت زندانها را به خارج از زندان منتقل نماید.[۱]

دستگیری و اعدام مهدی رضایی

مهدی رضایی در اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۵۱ در جریان یک درگیری مسلحانه با مأموران ساواک بازداشت شد. وی در زمان دستگیری اقدام به استفاده از قرص سیانور و سلاح گرم خود نمود که هیچ‌کدام عمل نکردند. او پس از بازداشت، به مدت چهار ماه تحت بازجویی و شکنجه‌های شدید بدنی و روانی قرار گرفت تا اطلاعات مربوط به ساختار درون‌سازمانی خود را افشا کند.

عزیز رضایی درباره‌ی دوران بازداشت و نخستین ملاقات با فرزندش می‌گوید:

«به مهدی ملاقات نمی‌‌دادند. در آن چهار ماه خدا میداند چه روزها و شبهایی را گذراندم. بی‌خبری مطلق. و اگر هم خبری بود خبر شکنجه‌های مهدی بود. یک شب مهدی را خواب دیدم که بسیار نحیف و بیمار شده بود فردایش زنگ تلفن خانه به صدا در آمد. آن‌طرف مهدی پشت خط بود و گفت به ملاقاتم بیایید و فلان لباس را برایم بیاورید. من با سایر فرزندانم فاطمه، آذر و صدیقه و محمد به کمیته شهربانی رفتیم مهدی را با دو مأمور شهربانی آوردند. با آن که خیلی شکنجه شده بود اما با خنده شروع به صحبت کرد و روحیه خیلی بالایی داشت و مخفیانه و دور از چشم مامورین گفت آخرین تیر ترکشم را می‌خواهم به آنها شلیک کنم. آنها گفته‌اند دادگاه مرا علنی می‌کنند به شرطی که بیایم و از کارهایم اظهار پیشمانی کنم، من هم در ظاهر قبول کردم ولی به آنها گفتم به شرطی که آقاجون و محسن را آزاد کنند، ولی من می‌خواهم در دادگاه دفاع کنم.»

شکنجه‌های بدنی و میزان مقاومت

بنا بر گزارش‌های تاریخی و اظهارات خانواده، در جریان بازجویی‌ها شکنجه‌های متعددی از جمله سوزاندن بدن بر روی اجاق برقی، کشیدن ناخن‌ها و ضربات متوالی کابل بر مهدی رضایی اعمال شد، به طوری که وی برای حرکت و راه رفتن با مشکلات جدی حرکتی مواجه گردید. مقاومت وی در سن ۱۹ سالگی بازتاب گسترده‌ای در میان سایر زندانیان و حتی برخی از مأموران بازداشتگاه داشت. در دوره‌ای از بازداشت، ساواک خلیل‌الله رضایی (پدر وی) را به منظور متقاعد کردن فرزندش به همکاری، هم‌سلول او کرد؛ پدر خانواده پس از آزادی، بارها با ابراز تأثر از وضعیت بدنی و آثار شکنجه بر روی پیکر فرزندش یاد می‌کرد.

عزیز رضایی درباره‌ی حفاظت فرزندش از اطلاعات سازمانی می‌افزايد:

«من شنیدم که حتی بازجوهای وحشی به او اصرار و التماس می‌کردند که فقط یک کلمه هم که شده بگوید چون باید به روسای خود پاسخ بدهند. ولی مهدی هیچ اطلاعاتی به آنها نداد به طوریکه تمام اطلاعاتش محفوظ ماند و رضا بعد از شهادتش به ما خبر داد که امکاناتی که مهدی داشت مجدداً مورد استفاده سازمان قرار گرفت. او واقعاً در مقابل شکنجه‌های ساواک قهرمانانه مقاومت کرد.»

دادگاه و اعدام

مهدی رضایی در دادگاه نظامی به دفاع از مواضع سیاسی خود و تشریح وضعیت جاری کشور پرداخت. متن دفاعیات او در آن مقطع به صورت مخفیانه تکثیر شد و در فضای سیاسی آن دوران بازتاب یافت. وی سرانجام در تاریخ ۱۶ شهریور ۱۳۵۱ در سن ۱۹ سالگی اعدام شد و در ادبیات سیاسی هم‌فکرانش به «گل سرخ انقلاب» شهرت یافت. یاد و سیره‌ی مبارزاتی او در طول دهه‌های گذشته همواره به عنوان یکی از نمادهای مقاومت ضد حاکمیت در میان گروه‌های فعال سیاسی مطرح بوده است.

سخنانی از عزیز رضایی در باره‌ی مهدی رضایی

مهدی رضایی
مهدی رضایی

«مهدی سال ۱۳۵۱ در درگیری دستگیر شد. قرصش را می‌­خورد اما اثر نکرده بود، سلاحش را می‌­کشد که آن هم گیر کرده عمل نمی­‌کند. بعد از دستگیری چهار ماه زیر شدیدترین  شکنجه­‌ها  بود ملاقات هم نمی­‌دادند تا یک شب خواب دیدم و فکر کردم شاید ملاقات بدهند... من با سایر  فرزندانم رفتم کمیته. مهدی را با دو مأمور ساواک آوردند. با آن که خیلی شکنجه شده بود اما با خنده شروع به صحبت کرد و روحیه خیلی بالایی داشت و گفت آخرین تیر ترکشم را هم می­‌کشم. گفته­‌ام دادگاهم علنی باشد و آقاجون و محسن را آزاد کنند. نگهبانان هم خیلی تحت تأثیر او بودند حتی بازجوهای وحشی در مقابلش زانو زده التماس می­‌کردند که فقط یک کلمه هم که شده بگوید ولی مهدی با آن­که همه امکانات آن دوران سخت سازمان را می­‌دانست اما قهرمانانه همه اسرار سازمان را در سینه حفظ کرده و حتی یک هم کلمه نیز درباره آنها فاش نکرده بود.»[۱]

شکل‌گیری شبکه مادران زندانیان سیاسی

در پی اعدام مهدی رضایی و ادامه بازداشت‌ها، فعالیت خانواده‌های زندانیان سیاسی وارد مرحله تازه‌ای شد.

عزیز رضایی یکی از فعال‌ترین چهره‌های این شبکه بود. او همراه دیگر مادران زندانیان سیاسی تلاش می‌کرد اخبار زندان‌ها را جمع‌آوری و میان خانواده‌ها توزیع کند.

خانه خانواده رضایی به تدریج به محلی برای گردهمایی مادران زندانیان سیاسی تبدیل شد.

در این جلسات درباره وضعیت زندانیان، امکان ملاقات، پیگیری پرونده‌ها و راه‌های جلوگیری از اعدام زندانیان گفت‌وگو می‌شد.

تلاش برای جلوگیری از اعدام زندانیان

عزیز رضایی و گروهی از مادران زندانیان سیاسی در سال‌های آغازین دهه ۱۳۵۰ با شماری از روحانیان و شخصیت‌های مذهبی دیدار کردند.

هدف این دیدارها جلب حمایت برای جلوگیری از اجرای احکام اعدام بود.

در خاطرات او به مراجعه گروهی از مادران زندانیان سیاسی به منزل سید احمد خوانساری اشاره شده است. آنان در این دیدار درباره وضعیت زندانیان، شکنجه‌ها و نگرانی خانواده‌ها گفتگو کردند.

اگرچه این تلاش‌ها در بسیاری از موارد مانع اجرای احکام نشد، اما در شکل‌گیری یکی از نخستین شبکه‌های همبستگی خانواده‌های زندانیان سیاسی در ایران نقش مهمی داشت.

صدیقه رضایی

صدیقه رضایی از دختران خانواده رضایی بود که در سال‌های آغاز دهه ۱۳۵۰ به فعالیت سیاسی روی آورد.

وی پس از ضربات وارده به سازمان مجاهدین خلق، به فعالیت مخفی ادامه داد و از جمله زنانی بود که در شبکه‌های پشتیبانی و ارتباطی سازمان نقش داشت.

در سال ۱۳۵۴، در جریان عملیات نیروهای امنیتی علیه اعضای باقی‌مانده سازمان، صدیقه رضایی کشته شد.

در منابع وابسته به سازمان مجاهدین خلق از او به عنوان یکی از زنان فعال نسل نخست این سازمان یاد شده است.

با کشته‌شدن صدیقه رضایی، شمار فرزندان از دست‌رفته عزیز رضایی در دوران حکومت پهلوی به چهار نفر رسید.

افزایش فشارهای امنیتی بر خانواده رضایی

پس از کشته‌شدن رضا و صدیقه رضایی، خانواده رضایی بیش از پیش تحت مراقبت ساواک قرار گرفت.

منزل خانواده به صورت مستمر زیر نظر بود و رفت‌وآمد اعضای خانواده و آشنایان کنترل می‌شد. بسیاری از نزدیکان خانواده نیز مورد بازجویی قرار گرفتند.

در همین دوره، نام خانواده رضایی در میان مخالفان حکومت پهلوی به یکی از شناخته‌شده‌ترین نام‌ها تبدیل شد؛ زیرا کمتر خانواده‌ای وجود داشت که در فاصله‌ای کوتاه چنین تعداد زیادی از اعضای خود را در جریان مبارزات سیاسی از دست داده باشد.

بازداشت و شکنجه‌ی عزیز رضایی

عزیز رضایی به دلیل فعالیت‌های سیاسی علیه حکومت پهلوی و تحت تعقیب بودن فرزندانش، به همراه همسر و دخترش فاطمه در بهمن‌ماه سال ۱۳۵۳ در پی تهاجم مأموران سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) به خانه‌اش بازداشت شد. وی پس از دستگیری به بازداشتگاه مشترک کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری منتقل گردید و تحت شکنجه‌های شدید بدنی قرار گرفت. در جریان این بازجویی‌ها، ضربات متعدد کابل به کف پاهای وی منجر به جراحات عمیق و از بین رفتن بافت‌های پوستی شد که آثار آن پس از دهه‌ها هم‌چنان باقی مانده است. وزن او در نتیجه شکنجه‌های شدید، از ۹۰ پوند (حدود ۴۱ کیلوگرم) به ۶۶ پوند (حدود ۳۰ کیلوگرم) کاهش یافت.

بازجویی‌ها

موضوع اصلی بازجویی‌ها، فعالیت‌های فرزندان خانواده رضایی، ارتباطات سیاسی آنان و شبکه‌های پشتیبانی سازمان مجاهدین خلق بود. بازجویان تلاش می‌کردند از طریق فشارهای جسمی و روانی اطلاعاتی درباره افراد مرتبط با سازمان به دست آورند.

شکنجه در کمیته مشترک ضدخرابکاری

وی در توصیف این دوران و شکنجه‌های انجام شده می‌گوید:

«وضعیت پای چپم بعد از چهار بار شلاق خوردن خیلی ناجور بود. دفعه آخر که شلاق زدند، دیگر جان در بدن نداشتم و شهادتین گفتم. بازجوها با شدت بسیار، کابل را به سر و گوش و پشتم می‌زدند که به‌هوش بیایم. بعد آویزانم کردند. دو تا دستم را به میله‌های فلکه (کمیته) بستند و صندلی را از زیر پایم کشیدند و من از دست آویزان بودم. عده‌ای از زندانیان شکنجه‌شده را که تازه شلاق زده بودند دور فلکه می‌دواندند و آنها در هر دور وقتی از جلوی من رد می‌شدند به من که از میله‌ها آویزان بودم سلام می‌کردند و احترام می‌گذاشتند. منوچهری جلاد، شکنجه‌گر ساواک برای اذیت بیشتر دوباره مرا از یک دست آویزان کرد، دستم به شدت ورم کرد. در همان حالی که آویزان بودم با شلاق به بدنم می‌زد. بعد مرا پایین آورد و روی زمین انداخت و با پوتین‌هایش تا حد مرگ به گردن من ضربه و فشار وارد می‌کرد. بعد در حالیکه دیگر جانی در بدنم نداشتم یک نگهبان مرا کشان‌کشان به سلول انفرادی برد. تمام بدنم زخم بود و پاهایم شدیداً عفونت کرده بود. چند ماهی در یک سلول انفرادی کثیف با بدن زخمی با یک پتوی کثیف پر از خون و... بودم، تا اینکه مرا به اوین بردند. یک سال هم در اوین بودم بدون هیچ ملاقات یا دریافت کوچکترین خبری از فرزندان کوچکم. بعد از این وضعیت مرا در یک دادگاه نمایشی به ۳ سال زندان محکوم کردند.»

شکنجه‌های عزیز شامل موارد هولناکی بود که آثار آن حتی ۵۰ سال بعد نیز بر بدنش باقی مانده است. او به‌طور مکرر شلاق خورد و از مچ پاها آویزان شد. عزیز به یاد می‌آورد که بازجو چکمه‌اش را در دهانش می‌گذاشت و روی گردنش می‌ایستاد و او را خفه می‌کرد. نگهبانان آن‌ها را کتک می‌زدند و پس از آویزان کردن از پاها، مجبورشان می‌کردند در زمین یخ‌زده بدوند تا تورم کاهش یابد و بتوانند دوباره آن‌ها را کتک بزنند. او همچنین فریادهای زندانیانی را می‌شنید که اعضای بدنشان، به‌ویژه انگشتانشان، قطع می‌شد. دخترش فاطمه تأیید کرد که زنان و مردان زندانی به یک اندازه شکنجه می‌شدند و زنان نیز در معرض آزار جنسی و تجاوز قرار می‌گرفتند. گزارش‌های عفو بین‌الملل نیز استفاده از شکنجه‌های غیرقابل‌تصوری مانند شوک الکتریکی، پمپاژ آب جوش، و کشیدن ناخن‌ها و دندان‌ها توسط ساواک را تأیید کرده بود.[۲] [۳] عزیز در مورد شکنجه‌ی خود در مصاحبه باسیمای آزادی می­‌گوید:

«اولش شکنجه خیلی زیاد بود و چهار مرتبه مرا شلاق زدند که کف پاهایم  آش و لاش شد مثل همه بچه­‌هایم یک پایم بهتر بود اما پای چپم خیلی ناجور بود که وقتی دفعه آخر شلاق زدند، دیگر جان در بدن نداشتم و فکر کردم الان می­‌میرم و اشهدم را گفتم. بعد که دیدند من تکان نمی­‌خورم شلاق زدن پایم را قطع کردند ولی منوچهری توی سر و گوش و پشتم مرتب شلاق می­زد که بگو از کی پول گرفتی، به کی پول دادی؟ من هم گفتم نه از کسی پول گرفتم و نه به کسی پول دادم... بعد یک شب دوباره مرا صدا زدند بالا توی اتاق رسولی و باز شلاق و شلاق... که پاهایم دوباره خونریزی کرد و من که افتاده بودم روی زمین، منوچهری پایش را گذاشته بود روی پشتم و فشار می­داد. بعد آویزانم کردند. دوتا دستم را به ­پنجره بستند و صندلی را از زیر پایم کشیدند و آن زندانیان شکنجه شده­ای که شلاق­ خوردن مرا دیده و خودشان هم قبلا به­‌شدت شکنجه شده و برای شلاق­‌زدن دوباره آنها را به­اجبار دور اتاق راه برده می­‌چرخاندند، برای دادن قوت قلب به­من مرتب می­‌گفتند: مادر سلام، مادر سلام... بعد منوچهری دوباره مرا با یک دست آویزان کرد که خیلی ورم کرد و آوردم پایین و انداختند توی سلول و پاهایم شدیدا عفونت کرده بود. چند ماهی هم در سلول کمیته در انفرادی بودم، یک سال هم در اوین بدون کوچکترین خبری حتی از فرزندان کوچکم. بعد هم مرا در دادگاههای مسخره‌ی خودشان محاکمه و به سه سال زندان محکوم کردند»

عزیز در این مصاحبه با اندوه بسیار از روزی یاد می‌کند که در اتاق شکنجه رسولی، مسعود رجوی را دیده بوده که سخت شکنجه شده و او را در پتویی پیچیده بوده‌اند. با این همه درد و داغ او می‌گوید:

من به وجود فرزندان دلیرم که در راه آزادی میهن و مردم­شان شهید شده‌­اند افتحار می­‌کنم، احساس غرور می­‌کنم چون زندگی خود را در راه رهایی خلق و فدیه آرمان عدالت و آزادی نموده­­‌اند. نسبت به مادران ایران نیز احساس غرور می­کنم و شجاعت و پایداریشان را آن­ هم در چنین شرایط سخت فقر، سرکوب، شکنجه و زندان می‌­ستایم.[۱]

سلول انفرادی

بخش قابل توجهی از دوران بازداشت عزیز رضایی در سلول انفرادی سپری شد.

وی بعدها این دوره را از دشوارترین بخش‌های زندان توصیف کرد. به گفته او، بی‌خبری از وضعیت خانواده و فرزندان و نداشتن ارتباط با دیگر زندانیان فشار روحی زیادی بر وی وارد می‌کرد. با این حال او در خاطرات خود تأکید کرده است که تلاش می‌کرد روحیه خود را حفظ کند و در برابر فشارهای بازجویان تسلیم نشود.

ملاقات با زندانیان سیاسی

در دوره بازداشت، عزیز رضایی با شماری از زندانیان سیاسی زن و مرد که در کمیته مشترک و سپس زندان اوین نگهداری می‌شدند آشنا شد.

او بعدها از همبستگی میان زندانیان سیاسی و تلاش آنان برای حفظ روحیه یکدیگر سخن گفته است.

در برخی روایت‌های او آمده است که زندانیان هنگام عبور از راهروهای بازجویی با اشاره یا سلامی کوتاه به یکدیگر روحیه می‌دادند.

دیدار با مسعود رجوی در زندان

یکی از خاطرات مشهور عزیز رضایی مربوط به دوران حضور او در کمیته مشترک ضدخرابکاری است. او نقل کرده است که در یکی از روزهای بازداشت، در فاصله‌ای کوتاه با مسعود رجوی که او نیز در بازداشت به سر می‌برد روبه‌رو شد.

«روزی در همان اتاق که شکنجه می‌شدم، صدایی شنیدم. شکنجه‌گر رسولی، با یک زندانی به شدت شکنجه‌شده که در پتویی پیچیده شده بود صحبت می‌کرد. رسولی خطاب به زندانی گفت مسعود (که به‌زودی متوجه شدم منظورش مسعود رجوی است) می‌خواهی به انفرادی بروی یا سلول عمومی تا بعد بیایی حرفهایت را بزنی؟ مسعود گفت: من حرفی برای زدن ندارم و در همین انفرادی می‌مانم. بعد که رسولی رفت، مسعود از فرصت کوتاهی که بدست آورد مرا صدا کرد و در همان حالت تلاش کرد با حرفهایش به من روحیه و امیدواری بدهد در حالی‌که این کار در آن شرایط بسیار برایش خطرناک بود، من از همانجا شیفته شجاعت و رفتار محبت‌آمیز و مسئولانه‌ی او شدم.»

این واقعه بعدها در خاطرات و روایت‌های مختلف مرتبط با زندان‌های سیاسی دوران پهلوی بازگو شد.

انتقال به زندان اوین

پس از پایان مرحله اصلی بازجویی‌ها، عزیز رضایی به زندان اوین منتقل شد. او مدتی را در بند زنان زندان اوین گذراند و در این مدت با شماری از زندانیان سیاسی دیگر هم‌بند بود.

بر اساس خاطرات او، فضای اوین در مقایسه با کمیته مشترک تفاوت‌هایی داشت، اما همچنان محدودیت‌های شدید و کنترل امنیتی بر زندانیان اعمال می‌شد.

آسیب‌های ماندگار از شکنجه‌های شاه

آثار شکنجه‌ی ساواک بر پای عزیز رضایی
آثار شکنجه‌ی ساواک بر پای عزیز رضایی

در اتاق‌های بازجویی، عزیز رضایی مقاومت بی‌نظیری از خود نشان داد. او می‌گفت که نه به کسی پول داده و نه از کسی پول گرفته است و تنها یک مادر خانه‌دار بوده که فرزندانش راه خود را انتخاب کرده‌اند. بازجوی او، منوچهری، برای درهم شکستن او، عکس‌هایی از فرح، شاه و ولیعهد را روی میز می‌گذاشت.

در یکی از دفعاتی که او را شلاق می‌زدند، عزیز تصمیم گرفت تسلیم نشود. او به قدری ضربه خورد که به بیهوشی کامل تن داد و به خود می‌گفت «می‌زنی، بکش دیگه». در همین حین، بازجو یک سیگار روشن را به دستش زد، اما او تکان نخورد. این مقاومت، بازجو را متوقف کرد. عزیز می‌گوید که این سختی‌ها و شکنجه‌ها، به مقاومت و ایستادگی برای نسل‌های بعدی تبدیل شدند. همچنین، در جریان بازجویی‌ها، یک کشیده به سر و گوش او زدند که باعث آسیب دیدن گوشش شد و این آسیب در حال حاضر نیز دائمی است.

آثار شلاق ساواک بر کف پای عزیز، پس از گذشت ۵۰ تا ۵۴ سال، همچنان وجود دارد و به عنوان «آثار شلاق بازجویان ساواک شاه» در اسناد مقاومت ثبت شده است. عزیز اذعان کرده است که این زخم‌ها هنوز هست، سفت و سخت است و درد را احساس می‌کند، هرچند به مرور زمان آثار آن کمتر شده است.[۴]

محکومیت و آزادی

پرونده عزیز رضایی در دادگاه نظامی حکومت پهلوی بررسی شد و وی به سه سال زندان محکوم گردید.

او پس از سپری کردن دوران محکومیت از زندان آزاد شد.

آزادی وی در شرایطی صورت گرفت که بخش مهمی از خانواده‌اش را از دست داده بود و نام خانواده رضایی در میان مخالفان حکومت پهلوی به نمادی از هزینه‌های انسانی مبارزه سیاسی تبدیل شده بود.

بازگشت به فعالیت‌های اجتماعی

پس از آزادی از زندان، عزیز رضایی ارتباط خود را با خانواده‌های زندانیان سیاسی حفظ کرد.

وی همچنان در پیگیری وضعیت زندانیان، حمایت از خانواده‌های آنان و انتقال اخبار مربوط به زندان‌ها نقش داشت.

در سال‌های پایانی حکومت پهلوی، شبکه خانواده‌های زندانیان سیاسی به یکی از فعال‌ترین شبکه‌های اجتماعی مخالف حکومت تبدیل شد و عزیز رضایی در میان چهره‌های شناخته‌شده این شبکه قرار داشت.

سال‌های منتهی به انقلاب ۱۳۵۷

در فاصله سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، با گسترش اعتراضات مردمی علیه حکومت پهلوی، فضای سیاسی کشور دگرگون شد.

آزادی تدریجی زندانیان سیاسی، افزایش فعالیت نیروهای مخالف و گسترش تظاهرات عمومی موجب شد بسیاری از خانواده‌های زندانیان سیاسی نیز در صحنه عمومی حضور پررنگ‌تری پیدا کنند.

عزیز رضایی نیز در این دوره در دیدارها، گردهمایی‌ها و مراسم مرتبط با زندانیان سیاسی و خانواده‌های آنان شرکت داشت.

پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ برای او پایان یک دوره طولانی از زندان، سرکوب و از دست دادن فرزندان بود؛ اما تحولات سال‌های بعد نشان داد که خانواده رضایی بار دیگر در مرکز رویدادهای سیاسی ایران قرار خواهد گرفت.

انقلاب ۱۳۵۷ و خانواده رضایی

با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، خانواده رضایی در زمره شناخته‌شده‌ترین خانواده‌های سیاسی ایران قرار گرفت. کشته‌شدن احمد رضایی، رضا رضایی، مهدی رضایی و صدیقه رضایی در دوران حکومت پهلوی موجب شده بود نام این خانواده در میان بسیاری از نیروهای سیاسی و خانواده‌های زندانیان سیاسی شناخته شود.

در ماه‌های نخست پس از انقلاب، شمار زیادی از فعالان سیاسی، خانواده‌های زندانیان سابق و شخصیت‌های اجتماعی برای دیدار با خانواده رضایی به منزل آنان مراجعه می‌کردند. در این دوره، نام برخی خیابان‌ها، مراکز عمومی و نهادها در شهرهای مختلف ایران به نام اعضای خانواده رضایی نام‌گذاری شد.

در روایت‌های آن دوره آمده است که بیمارستان قلب تهران مدتی با نام «بیمارستان مهدی رضایی» شناخته می‌شد و برخی اماکن عمومی نیز به نام اعضای این خانواده نام‌گذاری شده بودند.

پس از انقلاب ۱۳۵۷

با سقوط نظام پهلوی، خانواده‌ی رضایی به دلیل سوابق سیاسی مورد توجه و تجلیل افکار عمومی و گروه‌های مختلف قرار گرفتند؛ به طوری که در روزهای نخست انقلاب، مقامات وقت از پدر خانواده‌ی رضایی درخواست کردند تا خبر سقوط رژیم گذشته را در تلویزیون رسمی کشور اعلام کند. هم‌چنین در آن مقطع، اماکن، مدارس و خیابان‌های متعددی در شهرهای مختلف ایران به نام جان‌باختگان این خانواده نام‌گذاری شد که از آن جمله می‌توان به نام‌گذاری یکی از میدان‌های مرکزی تهران به نام «میدان رضایی‌ها» و تغییر نام بیمارستان قلب تهران به «بیمارستان مهدی رضایی» اشاره کرد.

دیدار با روح‌الله خمینی

به دلیل موقعیت اجتماعی این خانواده، در ماه‌های نخست پس از انقلاب، روح‌الله خمینی آن‌ها را به حضور پذیرفت. در این دیدار که با حضور پدر و مادر رضایی‌ها به همراه محسن و شهین رضایی برگزار شد، پیشنهادات مادی از سوی رهبر وقت انقلاب مطرح گردید. عزیز رضایی در واکنش به این پیشنهادات خطاب به روح‌الله خمینی اظهار داشت:

«ما نیاز به کمکی نداریم بلکه تنها نگرانی ما این است که دوران مشروطه تکرار شود و مجدداً فرصت‌طلبان، مجاهدین واقعی را به کناری بزنند.»

بر اساس گزارش‌های موجود، این اظهارات موجب بروز ناراحتی و قطع زودهنگام ملاقات از سوی روح‌الله خمینی به بهانه‌ی اقامه‌ی نماز گردید و پس از آن، فشارهای سیاسی بر خانواده‌ی رضایی آغاز شد.

آغاز اختلافات سیاسی

در فاصله کوتاهی پس از انقلاب، اختلافات میان سازمان مجاهدین خلق ایران و حاکمیت جدید آشکار شد.

با افزایش تنش‌های سیاسی، فشارها بر اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق نیز افزایش یافت. خانواده رضایی که بخش مهمی از اعضای آن با این سازمان ارتباط داشتند، به تدریج با محدودیت‌ها و فشارهای سیاسی روبه‌رو شدند.

پیش از بروز درگیری‌های گسترده، خانه‌ی خانواده‌ی آن‌ها مورد تهاجم و پرتاب نارنجک قرار گرفت و حکم بازداشت محسن (ابوالقاسم) رضایی صادر شد. نهایتاً پس از وقایع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، این محل توسط نیروهای سپاه پاسداران مورد حمله و مصادره قرار گرفت.

عزیز رضایی در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، با سفر به شهرهای مختلف ایران به سخنرانی در حمایت از سازمان مجاهدین خلق و انتقاد از عملکرد حکومت جدید پرداخت. از جمله فعالیت‌های بارز وی در این دوره، سخنرانی در میتینگ معروف امجدیه در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ در میان درگیری‌ها و گاز اشک‌آور بود. وی هم‌چنین در تجمعات و سخنرانی‌های دیگری در شهرهای رشت و تبریز، همگام با مسعود رجوی، در حمایت از مواضع این سازمان شرکت داشت.

عزیز رضایی در این دوره در برخی گردهمایی‌ها و اجتماعات سیاسی حضور می‌یافت و از مواضع سازمان مجاهدین خلق حمایت می‌کرد. در همین سال‌ها بار دیگر منزل خانواده رضایی تحت مراقبت و کنترل نهادهای امنیتی قرار گرفت.

خروج از کشور و تداوم فعالیت‌های سیاسی

پس از آغاز نبرد مسلحانه در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، عزیز رضایی و اعضای خانواده‌اش مدتی را به صورت مخفیانه در تهران سپری کردند. پس از وقایع سال ۱۳۶۰ و جان‌باختن افرادی چون موسی خیابانی، اشرف ربیعی (رجوی) و آذر رضایی، شرایط اقامت مخفی برای آن‌ها ناممکن شد و او به همراه خانواده در سال ۱۳۶۱ ناچار به خروج از ایران گردید.

خروج از کشور به توقف فعالیت‌های سیاسی وی منجر نشد؛ او با سفر به کشورهای مختلف اروپایی و ایالات متحده آمریکا، تلاش‌های خود را جهت انعکاس مواضع سیاسی و وضعیت داخلی ایران به مجامع بین‌المللی ادامه داد.

آذر رضایی

آذر رضایی کوچک‌ترین دختر خانواده رضایی بود.

او در فضایی رشد یافت که بخش عمده زندگی خانوادگی با مسائل سیاسی گره خورده بود. شهادت چهار خواهر و برادرش در دوران حکومت پهلوی تأثیر عمیقی بر زندگی او گذاشت.

آذر رضایی در سال‌های پس از انقلاب به فعالیت در سازمان مجاهدین خلق ادامه داد و به یکی از اعضای فعال این سازمان تبدیل شد.

ازدواج با موسی خیابانی

آذر رضایی با موسی خیابانی، از اعضای ارشد سازمان مجاهدین خلق، ازدواج کرد.

این ازدواج یکی از شناخته‌شده‌ترین پیوندهای خانوادگی در میان اعضای سازمان مجاهدین خلق به شمار می‌رفت. از آن زمان، آذر رضایی علاوه بر فعالیت سیاسی، در کنار موسی خیابانی در بخشی از فعالیت‌های تشکیلاتی سازمان نیز حضور داشت.

در منابع مربوط به سازمان مجاهدین خلق، از این زوج به عنوان دو چهره شناخته‌شده سازمان در سال‌های نخست پس از انقلاب یاد شده است.

رویارویی سازمان مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی

از سال ۱۳۵۹ به بعد، اختلافات میان جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق وارد مرحله تازه‌ای شد.

افزایش محدودیت‌های سیاسی، تعطیلی دفاتر سازمان، بازداشت هواداران و درگیری‌های سیاسی موجب شد بسیاری از اعضا و مسئولان سازمان زندگی مخفی را آغاز کنند.

آذر رضایی و موسی خیابانی نیز در همین دوره به فعالیت مخفی روی آوردند.

برای عزیز رضایی، این وضعیت یادآور شرایط سال‌های پایانی حکومت پهلوی بود؛ دورانی که فرزندانش ناچار بودند مخفیانه زندگی کنند و دائماً تحت تعقیب نیروهای امنیتی قرار داشتند.

واقعه ۱۹ بهمن ۱۳۶۰

در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ نیروهای سپاه پاسداران محل استقرار گروهی از مسئولان سازمان مجاهدین خلق را در تهران شناسایی کردند.

در جریان عملیات گسترده‌ای که در این محل صورت گرفت، موسی خیابانی، آذر رضایی و تعدادی دیگر از اعضای سازمان کشته شدند.

این واقعه یکی از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ سازمان مجاهدین خلق در دهه ۱۳۶۰ محسوب می‌شود.

شهادت آذر رضایی

کشته‌شدن آذر رضایی پنجمین ضایعه بزرگ خانواده رضایی بود.

در فاصله سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۶۰، احمد، مهدی، رضا، صدیقه و آذر رضایی جان خود را از دست داده بودند.

بر اساس روایت‌های منتشرشده از سوی خانواده و سازمان مجاهدین خلق، آذر رضایی هنگام کشته‌شدن باردار بود.

این رویداد تأثیر عمیقی بر عزیز رضایی گذاشت و در خاطرات او از تلخ‌ترین حوادث زندگی‌اش به شمار آمده است.

خانواده رضایی در دهه ۱۳۶۰

پس از واقعه ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، فشارهای امنیتی بر خانواده رضایی افزایش یافت.

بسیاری از بستگان، دوستان و نزدیکان خانواده تحت تعقیب قرار گرفتند و امکان فعالیت علنی برای آنان بیش از پیش محدود شد.

در همین دوره، برخی از اعضای خانواده ایران را ترک کردند و شماری دیگر ناچار به زندگی مخفی شدند.

خروج از ایران

در سال ۱۳۶۱، عزیز رضایی نیز ایران را ترک کرد.

خروج او در شرایطی صورت گرفت که بخش مهمی از شبکه دوستان و همفکرانش یا در زندان بودند یا کشور را ترک کرده بودند.

بر اساس روایت‌های موجود، این تصمیم پس از افزایش فشارهای امنیتی و نگرانی از بازداشت مجدد اتخاذ شد.

اقامت در ترکیه

نخستین مقصد عزیز رضایی پس از خروج از ایران، ترکیه بود.

او مدتی را در این کشور سپری کرد و در این مدت با دیگر اعضای خانواده و نیروهای سیاسی خارج از کشور در ارتباط بود.

اقامت در ترکیه برای بسیاری از فعالان سیاسی ایرانی در آن سال‌ها مرحله‌ای موقت پیش از مهاجرت به کشورهای اروپایی محسوب می‌شد.

مهاجرت به اسپانیا

پس از مدتی اقامت در ترکیه، عزیز رضایی به اسپانیا رفت.

اقامت او در اسپانیا نیز چندان طولانی نبود و بیشتر به عنوان مرحله‌ای در مسیر استقرار دائمی او در اروپا شناخته می‌شود.

در این دوره، ارتباط او با نهادهای مرتبط با شورای ملی مقاومت ایران ادامه یافت.

استقرار در فرانسه

در نهایت عزیز رضایی در فرانسه ساکن شد.

او در حومه پاریس اقامت گزید و بخش عمده سال‌های بعدی زندگی خود را در این کشور سپری کرد.

فرانسه در آن زمان یکی از مهم‌ترین مراکز فعالیت اپوزیسیون ایرانی در خارج از کشور بود و بسیاری از اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق در آن حضور داشتند.

استقرار در فرانسه آغاز مرحله تازه‌ای از زندگی عزیز رضایی بود؛ مرحله‌ای که با فعالیت سیاسی در تبعید، دیدار با فعالان سیاسی و مشارکت در برنامه‌های مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی همراه شد.

آغاز فعالیت در تبعید

پس از استقرار در فرانسه، عزیز رضایی فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خود را ادامه داد.

او در مراسم یادبود کشته‌شدگان سیاسی، گردهمایی‌های ایرانیان خارج از کشور و برنامه‌های مرتبط با شورای ملی مقاومت ایران حضور پیدا می‌کرد.

در این دوره، بسیاری از فعالان سیاسی نسل‌های مختلف برای دیدار با او به منزلش مراجعه می‌کردند و خاطرات او درباره تاریخ مبارزات سیاسی معاصر ایران مورد توجه قرار می‌گرفت.

برای بخشی از هواداران سازمان مجاهدین خلق، او به عنوان یکی از آخرین بازماندگان نسل خانواده‌های زندانیان سیاسی دهه ۱۳۵۰ شناخته می‌شد.

زندگی در فرانسه

پس از استقرار در فرانسه، عزیز رضایی بخش عمده سال‌های پایانی زندگی خود را در حومه پاریس سپری کرد.

اقامت او در فرانسه با تداوم فعالیت‌های سیاسی، ارتباط با ایرانیان مهاجر و حضور در برنامه‌های مرتبط با شورای ملی مقاومت ایران همراه بود. در این دوره، منزل او به یکی از محل‌های شناخته‌شده دیدار فعالان سیاسی، خانواده‌های زندانیان سیاسی و اعضای نسل‌های مختلف اپوزیسیون ایرانی تبدیل شد.

برای بسیاری از فعالان سیاسی جوان‌تر، دیدار با عزیز رضایی فرصتی برای آشنایی با بخشی از تاریخ مبارزات سیاسی ایران در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ به شمار می‌رفت.

خانه‌ای در حافظه سیاسی اپوزیسیون

در دهه‌های ۱۳۷۰، ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰ خورشیدی، منزل عزیز رضایی در فرانسه به محلی برای برگزاری دیدارها، نشست‌های دوستانه و مراسم یادبود مرتبط با تاریخ سازمان مجاهدین خلق و خانواده‌های زندانیان سیاسی تبدیل شد.

شماری از اعضای پیشین و کنونی سازمان مجاهدین خلق، زندانیان سیاسی سابق و فعالان حقوق بشر در سال‌های مختلف با او دیدار کردند.

در گزارش‌های منتشرشده از این دیدارها، منزل او اغلب به عنوان محلی توصیف شده است که بخشی از حافظه تاریخی یک نسل از مخالفان حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی را در خود جای داده بود.

استمرار فعالیت سیاسی

عزیز رضایی در سال‌های اقامت در فرانسه در گردهمایی‌ها، مراسم یادبود، کنفرانس‌ها و برنامه‌های سیاسی مرتبط با اپوزیسیون جمهوری اسلامی حضور داشت.

او در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های خود عمدتاً درباره موضوعاتی چون:

  • تجربه زندان در دوران حکومت پهلوی؛
  • سرگذشت خانواده رضایی؛
  • کشته‌شدن فرزندانش؛
  • وضعیت زندانیان سیاسی؛
  • تحولات سیاسی ایران؛

سخن می‌گفت.

بخش مهمی از این روایت‌ها در رسانه‌ها و نشریات وابسته به شورای ملی مقاومت ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران منتشر شده است.

دیدار با مریم رجوی

در سال‌های اخیر، عزیز رضایی بارها با مریم رجوی دیدار کرد.

یکی از شناخته‌شده‌ترین این دیدارها در اردیبهشت ۱۴۰۲ انجام شد. در این دیدار، مریم رجوی از سابقه مبارزاتی خانواده رضایی و نقش عزیز رضایی در سال‌های مختلف فعالیت سیاسی یاد کرد.

گزارش این دیدار در رسانه‌های وابسته به شورای ملی مقاومت ایران منتشر شد و بازتاب گسترده‌ای در میان هواداران این جریان سیاسی داشت.

دیدارهای بین‌المللی

در سال‌های اقامت در فرانسه، شخصیت‌های سیاسی، نمایندگان پارلمان‌ها، فعالان حقوق بشر و حامیان بین‌المللی شورای ملی مقاومت ایران با عزیز رضایی دیدار کردند.

در این دیدارها، او بخشی از تجربیات خود درباره زندان‌های دوران پهلوی، فعالیت خانواده‌های زندانیان سیاسی، اعدام‌ها و تحولات سیاسی پس از انقلاب ۱۳۵۷ را بازگو می‌کرد.

این دیدارها در شکل‌گیری تصویر عمومی او به عنوان یکی از چهره‌های شناخته‌شده نسل نخست خانواده‌های زندانیان سیاسی نقش داشت.

روایت‌های تاریخی و خاطرات

بخش مهمی از شهرت عزیز رضایی به مجموعه خاطرات و روایت‌هایی بازمی‌گردد که طی چند دهه از زندگی خود بیان کرده است.

این خاطرات شامل موضوعاتی چون:

است.

این خاطرات بخشی از منابع مورد استفاده برای مطالعه تاریخ سازمان مجاهدین خلق ایران و خانواده‌های زندانیان سیاسی در دهه‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۶۰ به شمار می‌روند.

جایگاه در حافظه سیاسی معاصر

عزیز رضایی از جمله چهره‌هایی است که زندگی او با بخشی از مهم‌ترین تحولات سیاسی معاصر ایران پیوند خورده است.

او در دوران حکومت پهلوی بازداشت و زندانی شد، چند تن از فرزندان خود را در جریان مبارزات سیاسی از دست داد، انقلاب ۱۳۵۷ را تجربه کرد، در سال‌های نخست جمهوری اسلامی بار دیگر با فشارهای سیاسی مواجه شد و سرانجام بخش بزرگی از زندگی خود را در تبعید گذراند.

از این رو، زندگی او بازتابی از تجربه نسلی از خانواده‌های ایرانی است که در نتیجه تحولات سیاسی نیمه دوم قرن چهاردهم خورشیدی با زندان، اعدام، مهاجرت و تبعید روبه‌رو شدند.

نقش پس از انقلاب و رویارویی با خمینی

پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و آزادی زندانیان، خانه عزیز تبدیل به مرکز مجاهدین شد. مسعود رجوی و دیگر مجاهدینی که از زندان قصر آزاد شدند، ابتدا به خانه عزیز آمدند.

در سال ۱۳۵۷، پس از ورود خمینی به ایران، عزیز رضایی به عنوان مادر شهیدان به محل اقامت او در مدرسه رفاه دعوت شد. خمینی تصور می‌کرد که خانواده‌های شهدا به دنبال خانه و امکانات معیشتی هستند. اما عزیز با اطمینان کامل به او پاسخ داد که «ما هیچ نیاز مالی یا خانه احتیاج نداریم». تنها نگرانی عزیز، وضعیت «این بچه‌هایمان» (اشاره به مجاهدین) بود و از خمینی خواست که فرصت‌طلبان اطراف او را نگیرند و جای مجاهدینی که برای آزادی ایران مبارزه کردند را اشغال نکنند. او از وضعیت‌هایی که در ماه‌های قبل دیده بود، به خمینی گفت. خمینی از حرف‌های عزیز ناراحت شد و با لحن تندی پاسخ داد که «این‌طور نیست و نمی‌شود». او متوجه شد که خمینی انتظار چنین حرف‌هایی را از طرف او نداشته است. در نتیجه، خمینی برنامه شام با خانواده عزیز را به هم زد و پسرش احمد اعلام کرد که «آقا حالش خوب نیست» و رفت. عزیز قبل از این دیدار، این حرف‌ها را به دختر خمینی نیز زده بود، اما می‌خواست آن‌ها را مستقیماً به خود او بگوید.[۴] [۱]

شهادت آذر رضایی و مهاجرت عزیز

با روی کار آمدن جمهوری اسلامی، امیدها برای زندگی بهتر به سرعت از بین رفت. رژیم جدید شروع به سرکوب و اعدام گسترده اعضای مجاهدین خلق کرد. در ۸ فوریه ۱۹۸۲ (بهمن ۱۳۶۰)، دختر عزیز، آذر رضایی، که ۲۰ سال داشت و شش ماهه باردار بود، در حمله سپاه پاسداران به همراه ۱۸ نفر دیگر به شهادت رسید. آذر، همسر موسی خیابانی و مجاهدی پرشور بود که نامه‌های بسیار زیبایی از عشق به مبارزه علیه آخوندهای دین فروش از خود بر جای گذاشت.

با اوج‌گیری سرکوب‌ها، عزیز رضایی که احساس می‌کرد «بمب ساعتی در حال تیک‌تاک است»، در آوریل ۱۹۸۲ (فروردین ۱۳۶۱) به ترکیه گریخت و سپس به اسپانیا و فرانسه نقل مکان کرد تا فعالیت‌هایش را در تبعید ادامه دهد.[۱] [۲] [۳]

دیدگاه سیاسی و میراث مقاومت

عزیز رضایی در پراتیک‌های مقاومت ایران
عزیز رضایی در پراتیک‌های مقاومت ایران

عزیز رضایی در طول دهه‌های مقاومت، نقش حیاتی در تقویت روحیه نیروهای مجاهدین و دیگر فعالان ایفا کرده است. او در ۹۴ سالگی، با تأنی و تأخیر، «نقشه‌ مسیر» خود را برای سال ۱۴۰۲ ترسیم و به خاکپای مولای متقیان تقدیم کرد تا برای پیشبرد رهایی انسان از او مدد بگیرد. او همواره تأکید دارد که به برکت حضور رهبران عقیدتی خود، مسعود و مریم رجوی، نه تنها بر عهد و پیمان خود باقی مانده، بلکه مصمم‌تر از قبل است. او خود را در هر شرایط و سن و سالی یک «سرباز» برای مسعود و مریم می‌داند.

عزیز رضایی تأکید می‌کند که شاه و شیخ از نظر شکنجه، اعدام، کشتار و دیکتاتوری، «دو روی یک سکه‌اند» و تفاوت در اندازه‌ها، از جرم و جنایت آن‌ها کم نمی‌کند. او با قاطعیت می‌گوید که «خمینی وارث بلامنازع شاه بود، و جنایات ناتمام شاه را به پایان رساند. آن‌ها یکی هستند». او این حقیقت را وظیفه نسل خود می‌داند که برای جوانانی که شاید از جنایت‌های شاه بی‌خبرند، بازگو کند، تا فاجعه‌های آخوندها تاریخ را پاک نکند.

او در پیام تبریک به مناسبت شصتمین سال تأسیس سازمان مجاهدین خلق، بنیانگذاران و همچنین تمامی فرزندان شهیدش را مورد درود قرار داد و آرزو کرد که تا آخرین نفس، مجاهد بماند، مجاهد بجنگد و مجاهد بمیرد. او معتقد است که مسعود و مریم بهترین افراد برای قیام و انقلاب جدید مردم ایران هستند و هرکس با آن‌ها دشمنی کند، دشمن مردم ایران از ستم آخوندها است.

در حال حاضر، او به عنوان یک «اسطوره» در مقاومت، تبدیل به درس، انرژی و الهام برای نسل‌های جوان ایرانی شده است. مریم رجوی در دیداری با عزیز در پاریس، نقش او را حیاتی و تأثیرگذار در تاریخ مقاومت ایران می‌داند.[۴] [۲]

تبیین مقاومت در برابر شکنجه‌گران و تبدیل شدن به الگو

عزیز رضایی نمونه بارزی از مقاومت زنان ایران در برابر شدیدترین سرکوب‌ها در طول تاریخ معاصر است. در دورانی که هیچ‌کس جرأت ایستادگی نداشت، او به عنوان یک جلودار مقاومت کرد. او در بازجویی‌ها، حتی زمانی که پاهایش به دلیل شلاق خونریزی کرده بود، حاضر نشد اتهام مربوط به عکس (مربوط به دختر غفاری) را بپذیرد و گفت: «منو تیکه‌تیکه‌ام بخورید... حالا بزنید هر کاری می‌خواید بکنید». مقاومت او در برابر شلاق تا جایی پیش رفت که بازجویان او را آویزان کردند و او را در وضعیت معلق قرار دادند. همچنین، هنگامی که فاطمه امینی، اولین زن شهید مجاهد خلق، تحت شکنجه ساواک قرار داشت، عزیز او را در زندان ملاقات کرد و از مقاومت او به عنوان الگوی فدای بی‌چشمداشت یاد می‌کند. عزیز و خانواده‌اش توانستند این مسیر مقاومت و استمرار مبارزه را در هر شرایطی ادامه دهند.[۲] [۵] [۱] [۳]

پایداری جسمانی و روحی

این واقعیت که آثار زخم و شکنجه‌های ساواک شاه هنوز بر بدن او پس از ۵۰ سال باقی مانده است، به طور نمادین نشان می‌دهد که جنایات این رژیم‌ها، علی‌رغم تلاش برای رمانتیزه کردن تاریخ شاه، فراموش نشده است. زخم‌های روی پایش مشخص و سفت باقی مانده‌اند. شهادت عزیز از شکنجه‌ها، بینشی نادر درباره نقض شدید حقوق بشر در دوران شاه ارائه می‌دهد که اغلب زیر سایه وحشیگری‌های رژیم بعدی قرار گرفته است. او به دلیل پایداری در این مسیر سخت، که شامل از دست دادن نزدیک‌ترین کسانش بود، به عنوان یک «اسطوره» در مقاومت و نمادی از «صبر و پایداری» توصیف شده است. او اعتقاد دارد اگر قدرت‌های غربی از حمایت رژیم کنونی دست بکشند، تغییر رخ خواهد داد و «جنبش برای آزادی ایران نمرده است. قوی است، زنده است، و ما به پیش می‌رویم».[۲] [۴] [۳]

سخنان عزیز دراجلاس چهلمین سالگرد تأسیسی شورای ملی مقاومت ایران

مریم رجوی و عزیز رضایی
مریم رجوی و عزیز رضایی

سلام به مریم عزیزم و با سلام به اعضای محترم شورای ملی مقاومت ایران! آغاز چهلمین سال تاسیس شورای ملی مقاومت ایران را به همه شما تبریک ‌می‌گویم. خیلی خوشحال هستم که در این جلسه با شکوه از من دعوت شد که شرکت کنم. این شورا نقطه امید مردم ایران است و ادامه بیش از ۱۰۰ سال مبارزه مردم ایران برای رسیدن به آزادی است. من می‌دانم مسعود و مریم عزیزم چقدر برای استواری شورا و سازمان مجاهدین زحمت کشیدند و خون همه شهدا و رنج اسرا را این چنین به بار و ثمر نشاندند.

کهکشان عظیم امسال دراین شرایط سخت نشان داد که این مقاومت درچه قله‌ای هست. الحمدالله که امروز همه زحمات درراه ثمر دادن است و گسترش کانونهای شورشی در شهرهای ایران گواه این است. من نمی‌خواهم زیاد صحبت کنم ولی باید این حقیقت را بگویم.

هرچه شما پیشرفت کنید دشمن و همه مزدورانش بیشتر علیه شما تبلیغ ‌می‌کند و دروغ ‌می‌گویند و سمپاشی ‌می‌کنند ولی من به‌عنوان کسی که شاهد جنایت‌های دو دیکتاتوری سلطنتی و آخوندی بوده‌ام، و تبلیغات سراسر دروغ این دو دیکتاتوری را علیه فرزندان مجاهدم شاهد بوده‌ام، ‌می‌خواهم بگویم که حقیقت مجاهدین چون چشمه‌ای زلال در جامعه و بین مردم ایران جاری ‌می‌شود. برای من که اولین بار مسعود را که به شدت شکنجه شده بود در اطاق بازجویی در زندان شاه دیدم، با وجود وضعیتی که داشت از چند لحظه‌ای که بازجو از اطاق بیرون رفت، استفاده کرده و به تشویق و روحیه دادن به من پرداخت. این تبلیغات نه تنها پشیزی ارزش ندارد، بلکه عمق کینه و دجالگری دشمن را نشان میدهد. به این جهت ‌می‌خواستم به همه هم میهنان عزیزم و به خانواده ها و مادران شهدا و زندانیان قیام بگویم که اینکار همیشه دشمن است و نشان می‌دهد که از همین مقاومت ‌می‌ترسد و پایان کارش را ‌می‌بینیم.

پس مثل همه فرزندان مجاهدم و همه اشرف نشانها به مسعود و مریم عزیزم ‌می‌گویم درود بر شما! خون شهیدان ما رنج اسیران مان در تو گره ‌می‌خورد رجوی قهرمان! برای شما در شورای ملی مقاومت آرزوی موفقیت ‌می‌کنم خدانگهدار همه شما!

صحبت مریم رجوی پس‌از سخنان عزیز:

با سلام بر عزیز عزیزها! مثل همیشه ما را سورپریز کردی! عزیز حضورتان و پایداری تان از ابتدا که این جلسه تا الآن. بالاخره شما خودتان را توانستید با این شرایط سخت با این تکنیک پیچیده ولی مثل همیشه پایدار واستوار و راهگشا و پیشتازید ولی چه کار خوبی کردید عزیز! امروز ما شما را شنیدیم همچنانکه گفتید از لحظه اول، از زندان و شکنجه که خود شما هم سوژه آن بودید بعنوان شاهد شاهدان گواهی دادید وضعیت بسیار بسیار تلخ و دردناک مسعود را که آنقدر شکنجه شده بود کسی قادر به شناختش نبود ولی در عین حال این چنین روحیه می‌داد به همه. مثل همیشه حاضرید! مثل همیشه شاهدید! بخصوص کنار دستتان الآن ‌می‌بینم هم فاطمه عزیز را و هم آن ویترین پر از تصاویر را که تصاویر فرزندان شهید شما هست، به‌دست دو دیکتاتوری شاه و شیخ. به هر حال فکر ‌می‌کنم هر کس دستی در آتش داشته باشد معنی همه اینها را ‌می‌فهمد و معنی تک تک کلمات شما را که چگونه نویدبخش همه مادران و همه خانواده‌هایی که الآن در ایران از شهادت فرزندانشان داغ دارند ویا از اسارت فرزندانشان درد و رنج ‌می‌کشند. ولی خوشبختانه از الگوی مادرانی چون شما برخوردارند که ‌می‌توان در هر شرایطی با روحیه‌ای صدچندان ،همه این شرایط را تحمل کرد، خم به ابرو نیاورد، سر خم نکرد، به عکس با تهاجم حداکثر دشمن، را به زانو در آورد. درود بر شما عزیز! هر چه در مورد شما بگویم کم است. ولی فقط ‌می‌توانم بگویم دستتان را ‌می‌بوسم و روی‌تان را به‌خاطر همه مقاومت‌ها پایداری‌ها و جنگ‌آوری‌تان! درود برشما عزیز، ‌می‌بوسمتان.[۶]

پیام عزیز رضایی به‌مناسبت ۳۰دی ۱۳۵۷ سالروز آزادی آخرین دسته از زندانیان سیاسی

مسعود رجوی و عزیز رضایی بر سر مزار میرزا کوچک‌خان- رشت سال ۱۳۵۸
مسعود رجوی و عزیز رضایی بر سر مزار میرزا کوچک‌خان- رشت سال ۱۳۵۸

فرزندان عزیز مجاهدم!

سلام

کاش می‌توانستم در چنین روز عزیزی کنارتان باشم. ولی اجازه بدهید سی دی‌ماه روز آزادی مسعود عزیزم را به همه شما از صمیم قلبم تبریک بگویم.

بدون شک این روز مهمترین روز و روزی فراموشی ناپذیر در تاریخ میهن اسیر ماست.

هیچگاه از یاد نمی‌برم روزی را که مسعود عزیزم با سایر فرزندانم از زندان مخوف شاه خائن به یمن ایستادگی مردم‌مان آزاد شدند. واقعاً آن شب تنها شبی بود بعد از سالیان دلهره و انتظار و سالهای سختی که او را در شکنجه‌گاه کمیته شهربانی دیده بودم، آرامش پیدا کردم. در واقع آن شب پایان همه رنجهایم بود، چرا که او میراث حنیف و سعید و اصغر و فرزندان شهیدم بود.

خدایا شکرت که او هست. او امید خلقی اسیراست.

مسعود عزیز م خیلی خوشحالم که جوانان رزمنده و مجاهد در کانون‌های شورشی با نام و رسم تو آشنا شده‌اند و بعد از ۵۴سال رزم بی‌امان تو و یارانت، نام تورا فریاد می‌کنند.

مسعود جان پسرم!

چگونه خدا را سپاس بگویم که بعد از این همه ابتلائات سخت و سنگین چون ابراهیم از آتش گذر کردی و اینک در بلندترین قله صدق و فدا چون خورشیدی فروزان می‌درخشی.

اگر حضور تو در راس مقاومت ما نبود، معلوم نبود که شب تیره‌ای که خمینی ملعون و حکومت ننگین آخوندی بر میهن ما گسترده است کی پایان می‌یافت.

اگر امروز چشم‌انداز پیروزی نزدیک و نزدیک‌تر شده است،

و اگر شاهد خروش مداوم جوانان دلیر میهن عزیز مان ایران و کانون‌های شورشی قهرمان علیه جور و ستم آخوندها هستیم

همه و همه را مدیون حضور و وجود تو می‌دانیم.

...

درودبر مسعود عزیز و رزم جانانه‌اش

مادرتان عزیز رضایی سی دیماه ۱۳۹۸ [۷]

تعهدنامه و نقشه‌ی عزیز در سال ۱۴۰۰

عزیز رضایی در سال ۱۴۰۰ شمسی و در سن ۹۲ سالگی، مواضع عقیدتی و سیاسی خود را در قالب سند «تعهدنامه و نقشه‌ی مسیر» خطاب به رهبری سازمان مجاهدین خلق تنظیم نمود. وی در متن این سند بر تداوم وفاداری به مواضع تشکیلاتی خود تأکید کرد. متن این تعهدنامه به شرح زیر است:

«مریم عزیزم!

وقتی مطلع شدم که این افتخار نصیبم شده که خدمت شما برسم، مثل هر مجاهد خلق تصمیم گرفتم از این فرصت تاریخی استفاده کنم و تعهدم را به شما بدهم.

افتخار می‌کنم که در آستانه ۹۲ سالگی به برکت راهیافتگی توسط راهبران عقیدتیم شما و مسعود، نه تنها برسر عهد و پیمانهایم هستم بلکه بارها و بارها مصمم‌تر بر آنها پای می‌فشارم.

مریم عزیزم!

شما می‌دانید که من با مسعود از شکنجه‌گاه کمیته و در اطاق بازجویان شکنجه‌گر پیوند خوردم. او در حالی‌که زیر شدیدترین فشارها و روی زمین اطاق بازجویی لای یک پتو بود به محض خروج بازجو از اطاق سرش را در آورد و به روحیه دادن به من هم که زیر فشار و شکنجه بازجو بودم پرداخت. کاری که در آن شرایط برایش خطر شکنجه شدن بیشتر را به دنبال داشت. من هیچگاه این فداکاری و کار شجاعانه‌اش از ذهنم خارج نمی‌شود.

بعدها که بیشتر مسعود را شناختم، او را به عنوان رهبر عقیدتی خودم انتخاب کردم. من می‌دانم او تمام لحظات عمرش را صرف آزادی مردم ایران می‌کند.

فکر می‌کنم وجود مسعود و شما مریم عزیز فضل خداوند به مردم ایران است و من چه خوشبختم که در دورانی زندگی کردم که رهبری چون شما و مسعود را داشتم و دارم .

به این‌ جهت در آستانه ماه مبارک رمضان سال ۱۴۰۰، که همه مجاهدین نقشه مسیر می‌نویسند، با تمسک به امام مجاهدین علی علیه‌السلام تعهد می‌دهم و صدبار و هزار بار تاکید می‌کنم که من تا آخرش در رکاب و در کنار شما و مسعود هستم و به این افتخار می‌کنم.

به نظر من هرکس با شما و مسعود دشمنی می‌ورزد، دشمن مردم و آزادی و استقلال ایران است و نمی‌خواهد به ظلم و جور آخوندی پایان داده شود و هرکس با شما دوستی دارد، قدمش در راه مردم ایران خیر است.

این تجربه من از مبارزه با دو نظام دیکتاتوری شاه و شیخ است.

من در دهمین دهه عمرم، فقط یک آرزو دارم، آزادی مردم ایران، و طلوع خورشید آزادی در ایران، با رسیدن شما و مسعود به خاک میهنمان ایران.

این عالی‌ترین شکل به بار نشستن خون تمامی شهدای مردم و بخصوص همه فرزندان مجاهد شهید من است.

این البته ضامن بهروزی و خوشبختی مردم ایران و پایان دادن به رنج و محنت مردم ایران است و بی‌تردید اولین گام در مسیر سرنگونی رژیم ضدبشری آخوندی‌ست و من برای تحقق این هدف با تمام قوا آماده‌ام و حاضر حاضر می‌گویم.»

تجدید پیمان عزیز، در ۹۴ سالگی با مجاهدین در دیدار با مریم رجوی

دیدار مریم رجوی با عزیز رضایی در خانه‌ی وی
دیدار مریم رجوی با عزیز رضایی در خانه‌ی وی

عزیز رضایی در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۲ (مصادف با ۲۱ رمضان ۱۴۴۴)، سند سیاسی و اعتقادی خود را با عنوان «نقشه‌ی مسیر سال ۱۴۰۲» تنظیم کرد. وی در این متن به تحلیل رویدادهای تاریخی، مواضع گذشته‌ی خود و شرایط جاری سیاسی پرداخت. متن این سند به شرح زیر است:

«من این نامه را در شب ۲۱ رمضان شروع کردم و با تأنی و تأخیر نوشتم. از این‌که دیر ارسال می‌کنم ببخشید.

نقشه مسیر سال ۱۴۰۲

عزیز رضایی ۲۱ رمضان-۲۳ فروردین ۱۴۰۲

یا علی ای مولای من در شب شهادت تو که غمی تاریخی بر قلب انسانیت نهاد رو به تو می‌آورم تا قدر خودم را رقم بزنم و با الهام از راهت و رسالتت که رهایی انسان است نقشه مسیرم را برای سال ۱۴۰۲ ترسیم و به خاکپایت تقدیم کنم. و برای پیشبرد آن، از تو و خون به ناحق ریخته‌ات مدد بخواهم.

یا علی، مولای من در این مسیر هر چه زمان می‌گذرد و عمرم پیش می‌رود به حقانیت مسعود بنده راهنما به جانب خودت بیشتر پی می‌برم، ضمن این‌که درخشش او برای تک‌تک انسان‌هایی که صداقت دارند بیشتر روشن می‌شود. من کارهای نکرده زیاد دارم ولی همیشه مدیون مسعود و مریم هستم که مرا در این راه هدایت کردند. وقتی این شبها شنیدم که بحثهایی سر قیامت شد، به کارنامه خودم فکر کردم و به خاطر قصورهایم شرمنده‌ام.

افتخارم این است که در ۹۴ سالگی به برکت حضور راهبران عقیدتیم، نه تنها بر سر عهد و پیمانهایم هستم بلکه مصمم‌تر از قبل هستم.

در شرایطی که مردم ایران آماده‌تر از همیشه برای سرنگونی رژیم جنایتکار آخوندی هستند، توطئه‌های عوامل شاه و شیخ بالا گرفته است و همه این توطئه متوجه مجاهدین و مقاومت و شورای ملی مقاومت است که چهل سال است برای آزادی ایران از شر آخوندها مبارزه می‌کنند.

یادم می‌آید در سال ۱۳۵۷ وقتی خمینی تازه به ایران آمده بود، خانواده ما را به محلش در مدرسه رفاه دعوت کرد که به‌عنوان خانواده شهیدان توجهش را نشان دهد. او تصور می‌کرد که ما به امکاناتی که مد نظرش بود به ما بدهد چشم دوخته‌ایم و پرسید که مشکل خانه و معیشت داریم یا نه.

من با اعتماد کامل به او مثل این که بزرگ فامیل باشد جواب دادم که ما هیچ نیاز مالی یا خانه احتیاج نداریم. فقط یک دغدغه داریم و آن هم وضعیت این بچه‌هایمان است که یک عده‌یی چشم دیدن آنها را ندارند و میترسم فرصت‌طلبها بیایند اطراف شما را بگیرند جای مجاهدینی که برای آزادی ایران مبارزه کردند. مقداری هم از وضعیت چیزهایی که در همین زمینه از چند ماه پیش دیده بودم به او گفتم که الآن یادم نیست.

اما او از حرفهای من ناراحت شد و با لحن تند جواب داد این‌طور نیست و نمی‌شود. من فهمیدم انتظار این حرفها را از طرف من نداشت. بعد هم برنامه شام خوردن با خانواده او را که از قبل گفته بودند بهم زد و پسرش احمد گفت آقا حالش خوب نیست و گذاشت رفت. البته من قبل از آمدن خمینی همه این حرفها را خیلی مفصل‌تر به دختر خمینی که با ما در رابطه بود زدم ولی می‌خواستم مستقیم هم به خودش که بزرگتر همه است بگویم.

حالا بعد از این همه سال، همه می‌دانند که خمینی و نفرات او و خامنه‌ای با مردم و با مجاهدین و با بقیه چه کردند، اما یک فرصت‌طلبانی هم پیدا شده‌اند زیر علم سلطنت یا اسمهای دیگر که در این ۴۴ سال که گذشت خبری از آنها نبود. نمی‌دانم در شب شهادت موسی و اشرف و آذر و بقیه مجاهدین کجا بودند؟ در آن تیرخلاص ها و قتل‌عام و فروغ و آنهمه بمباران و حملات بعدی و موشک و کشت و کشتار مجاهدین کجا بودند که امروز سروکله‌شان پیدا شده و بدون هیچ خجالتی باز هم به مجاهدین می‌تازند. به خدا هنوز جای شکنجه‌های زندانهای شاه بر بدن زندانیهای آن زمان هست. ممکن است نسل جوان خبری از جنایتهای شاه نداشته باشد به این جهت وظیفه امثال من این است که با گفتن آنها نگذاریم که جنایتهای بی‌حد و حصر آخوندها آنها از یاد ببرد. یعنی این قسمت از تاریخ را بخواهند پاک کنند. این‌که ما می‌گوییم نه شاه و شیخ به این خاطر است که در زندان و شکنجه و اعدام و کشتار و دزدی و دیکتاتوری، دو روی یک سکه‌اند و تفاوت در اندازه‌ها چیزی از جرم و جنایت سلطنتی که بچه شاه آنرا وکالت می‌کند کم نمی‌کند.

این را هم به جوانها بگویم که دل من به این خوش است که به یمن وجود سازمان با این تشکیلات مستحکم و رهبری مسعود و مریم کسی نمی‌تواند انقلاب را مثل سال ۵۷ کند. من خودم را در هر شرایط و سن و سالی یک سرباز برای مسعود و مریم می‌دانم و آنچه را بتوانم و وظیفه من است انجام می‌دهم.

در شبهای قدر حرف من با جوانها این است که می‌خواهم تجربه‌ام را بگویم که به اعتقاد من مسعود و مریم بهترین نفرات برای قیام و انقلاب جدید شما هستند. و هر کس با آنها دشمنی می‌کند، دشمن مردم ایران از ستم این آخوندها است. خدا را گواه می‌گیرم که این مهمترین معیار تشخیص دوستان و دشمنان انقلاب مردم است.

خدایا، تو بر درون هرکس واقفی و می‌دانی من هیچ آرزویی جز رسیدن مسعود و مریم به ایران و آزادی مردم و رفاه و خوشبختی و سعادت آنها ندارم.[۵]

شهادت رائول روئیز در باره عزیز رضایی در کنگره‌ی آمریکا

شهادت رائول روئیز در باره عزیز رضایی در کنگره ‌آمریکا
شهادت رائول روئیز در باره عزیز رضایی در کنگره ‌آمریکا

رائول روئیز (Raul Ruiz)، از نمایندگان کنگره‌ی آمریکا پس از دیدار با عزیز رضایی در پاریس و مشاهده‌ی آثار شلاق‌های ساواک شاه بر کف پای در یکی از جلسه‌های کنگره‌ی آمریکا به تاریخ ۲۰ نوامبر ۲۰۲۵ (۲۹ آبان ۱۴۰۴) عکس عزیز رضایی را بالا برد و خطاب به حضار گفت:

امروز به‌پا خاسته‌ام تا شجاعت و فداکاری عمیق زنی را گرامی بدارم که داستانش نماد مبارزه پایدار برای آزادی و کرامت انسانی در ایران است. زنی که به‌سادگی و با محبت «عزیز» نامیده می‌شود، به‌معنای «عزیز» یا «محبوب». نام کامل او عزیز رضایی است و او مادر مقاومت است. عزیز (زهرا نوروزی) در سال ۱۹۲۹ در تهران به دنیا آمد و هم‌چون بسیاری از مادران سراسر جهان، در جوانی ازدواج کرد، خانواده بزرگی را بزرگ کرد و برای آینده بهتر فرزندانش تلاش نمود. اما جریانهای تاریخ ایران، خانواده او را به قلب سرکوب سیاسی و ارعاب کشاند. عزیز دردی را تحمل کرد که هیچ والدینی هرگز نباید با آن روبه‌رو شود: از دست دادن ۹تن از اعضای خانواده‌اش؛ چهار پسر، سه دختر و دو داماد، که همه در دو دیکتاتوری پی‌درپی کشته شدند آنان از صدای کسانی می‌ترسیدند که به‌دنبال دموکراسی و حقوق اولیه بودند. ابتدا در دوران شاه و سپس در رژیم آخوندها که جای او را گرفت. در دوران حکومت شاه، سه تن از فرزندان عزیز زندانی و شکنجه شدند و یکی در خیابان به دست پلیس مخفی کشته شد. خود عزیز در سال ۱۹۷۵ دستگیر شد و بیش از ۳سال را در زندان گذراند. او را شکنجه کردند، شلاق زدند، وارونه آویزان کردند، به حبس انفرادی انداختند، و با این حال هرگز نشکست. جای زخم‌ها برکف پاهایش هنوز باقی است؛ گواه زنده‌ای بر ظلم و ستمی که صرفاً به‌خاطر خواستن آزادی برای مردمش تحمل کرد. پسرش مهدی، که هنگام دستگیری تنها ۱۹سال داشت، در برابر شکنجه‌هایی که بر او وارد می‌شد سر تسلیم فرود نیاورد. در یک محاکمه عمومی نادر در حضور یک خبرنگار خارجی، او جنایات وحشیانه رژیم را افشا کرد و جان خود را وقف فقرا و ستمدیدگان ایران نمود. این سرپیچی، جانش را گرفت، اما صدای او هم‌چنان طنین‌انداز است. پس از انقلاب ۱۹۷۹، مردم ایران به دموکراسی امیدوار بودند، اما به جای آن، استبدادی جدید و به بی‌رحمی (استبداد) قبلی سر برآورد. رژیم جدید بار دیگر خانواده عزیز را هدف قرار داد. در سال ۱۹۸۲، دخترش آذر که هشت ماهه باردار بود به همراه همسرش در یورشی از سوی سپاه پاسداران انقلاب کشته شدند. عزیز از کشور گریخت و مجبور به تبعید شد؛ جایی که مبارزه خود را از خارج ادامه داد. سال‌ها بعد، اعضای بیشتری از خانواده‌اش اعدام شدند. خانم رئیس، یک مادر تا کجا می‌تواند تحمل کند؟ یک خانواده برای آزادی چه اندازه باید فداکاری کند؟با وجود این خسارت‌های غیرقابل تصور، با وجود محرومیت از حق بازگشت به وطن، عزیز هرگز امید خود به ایرانی دموکراتیک و آزاد را از دست نداده است. امروز، در نود و چند سالگی، در آپارتمانی ساده در حومه پاریس زندگی می‌کند و هم‌چنان استوار است. او هم‌چنان به صراحت سخن می‌گوید. هم‌چنان باور دارد. او می‌گوید: «جنبش رهایی ایران نمرده است. قوی است، زنده است و ما رو به جلو حرکت می‌کنیم». داستان عزیز رضایی تنها درباره رنج نیست؛ درباره استقامت است، درباره تاب‌آوری و مقاومت است. گواهی است بر روح شکست‌ناپذیر مردم ایران که هم‌چنان خواستار حقوق اولیه انسانی هستند و برای رسیدن به آن همه چیز، حتی جان خود را به خطر می‌اندازند. خانم رئیس، ما در کنگره ایالات متحده ایستاده‌ایم؛ جایی که نماد آزادی و صدای دموکراتیک است. هرگز نباید این ارزش‌ها را بدیهی بدانیم و هرگز نباید از کسانی که در سراسر جهان برای آن مبارزه می‌کنند روی برگردانیم. امروز، من عزیز، مادر مقاومت، و همه ایرانیانی را گرامی می‌دارم که شجاعانه در برابر ستم ایستاده‌اند. من در کنار مردم ایران در تلاش برای رسیدن به دموکراسی، برابری و کرامت انسانی ایستاده‌ام. و بار دیگر تأیید می‌کنم که ایالات متحده همیشه از حقوق اساسی مردمانی که در جست‌وجوی آزادی هستند حمایت خواهد کرد. باشد که شجاعت عزیز هم‌چنان ما را الهام بخشد، همان‌گونه که مرا الهام بخشیده است. باشد که فداکاریهای او هرگز فراموش نشود. و باشد که روزی نزدیک فرا رسد که مردم ایران در صلح، عدالت و دموکراسی آزاد زندگی کنند.

شعر رضا رضایی خطاب به عزیز پس از شهادت مهدی رضایی

رضا رضایی
رضا رضایی

شعری سروده‌ی رضا رضایی خطاب به مادرش، عزیز پس از شهادت برادر کوچکش مهدی رضایی که با صدای خودش آن ضبط و برای عزیز ارسال کرده است.

به یاد برادر مجاهدم مهدی شهید

مادر بدان امید که گردم دوباره باز

بر راه کوچه دیده گریان خود مدوز

خورشید زندگانی پرالتهاب من

خواهد کند غروب به‌هنگام نیمروز

ایام کودکی که به ‌لبهای خرد من

اول سخن ز آیه قرآن گذاشتی

آن روز بذر مهر ضعیفان خلق را

در جان من به ‌مزرع اندیشه کاشتی

گفتی به ‌من که راه خدا راه مردم است

در راه او به‌ مایه جانت جهاد کن

مردان حق طلیعه‌ٌ آزادمردی‌اند

خود را رها ز سلطه هر انقیاد کن

زان پس به ‌گرد خویش نگه کرده یافتم

انبوه کودکان گرفتار درد را

پوشانده با غبار قدمهای عابران

از دیدگان رهگذران روی زرد را

دیدم چگونه کودک بیمار یک فقیر

بر روی دست مادر خود جان سپرد و مرد

غلطید اشک مادر و دندان خویش را

از فرط اضطرار به‌ لبهای خود فشرد

دیدم که اهرمن ز ره آورد مردمان

پر می‌کند دهان به ‌غارت گشوده را

از خون روستایی صحرای دوردست

لبریز می‌کند همه شب جام باده را

دیدم چگونه مردم محروم و بی امید

چشمان بی‌فروغ به ‌آینده بسته‌اند

دزد از میان خانه به ‌تاراج می‌برد

یاران به ‌گوشه‌یی به‌ تماشا نشسته‌اند

شب سرد بود و تیره و صحرا خموش و رام

ابر سیه گرفته فروغ ستاره را

اندیشه‌های مردم آزاده وطن

گم کرده در طریق هدف راه چاره را

آن نغمه‌های پاک که خواندی هزار بار

در گوش جان خسته‌ام آغاز راز کرد

با آیه‌های سوره فجر و حدید و صف

بر روی من دریچه امید باز کرد

ناگاه در سپیده صبحی ز هم گسست

بانگ گلوله‌های مجاهد سکوت را

طوفان یک اراده پرشور همرهان

از هم درید لانه صد عنکبوت را

مادر ببین که بذر نخستین که کاشتی

در جان من شکفت و ز هر سو جوانه زد

آن شعله‌یی که در دل من برفروختی

از لوله سلاح من اکنون زبانه زد

مادر سپاس آخرم آخر قبول کن

پاداش آن سرود نخستین که خوانده‌ای

آن آیه‌های پاک که با رازهای آن

در جانم اشتیاق شهادت نشانده‌ای

ای هموطن طریق تو تاریک بود و من

با خون خود چراغ رهت برفروختم

دیدی که راه و می‌روی اکنون و با شتاب

من نیز مفتخر که در این ‌راه سوختم [۸]

جستارهای وابسته

منابع

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ ۱٫۵ ۱٫۶ ۱٫۷ خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ متنی برای ارجاع‌های با نام :4 وارد نشده است
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ متنی برای ارجاع‌های با نام :0 وارد نشده است
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳ خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ متنی برای ارجاع‌های با نام :2 وارد نشده است
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ متنی برای ارجاع‌های با نام :3 وارد نشده است
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ متنی برای ارجاع‌های با نام :1 وارد نشده است
  6. اجلاس سه روزه شورای ملی مقاومت ایران در آغاز چهلمین سال تأسیس شورا - محمد محدثین، ‌ عزیز مادر رضاییهای شهید
  7. پیام مادر رضاییهای شهید ‌به‌مناسبت ۳۰دی ۱۳۵۷ سالروز آزادی آخرین دسته از زندانیان سیاسی
  8. مجاهد کبیر رضا رضایی- سخن این است که خاکستر تو تخم رزم آور دیگر باشد