الیگارشی
| شناسنامه | |
|---|---|
| نامهای دیگر | حکومت اقلیت، حکومت گروه اندک، حکومت گروه معدود |
| حوزه | علوم سیاسی، فلسفه سیاسی، جامعهشناسی سیاسی، حکومت تطبیقی |
| خاستگاه | یونان باستان |
| اندیشه و تاریخ | |
| مفاهیم کلیدی | حکومت اقلیت، تمرکز قدرت، نخبگان، ثروت، شبکهٔ قدرت، انحصار سیاسی، گردش نخبگان، قانون آهنین الیگارشی |
| جریانهای مرتبط | نظریهٔ نخبگان، پلوتوکراسی، اشرافسالاری، اقتدارگرایی، نظریهٔ قدرت، جامعهشناسی سیاسی |
| تأثیرپذیرفته از | تجربهٔ دولتشهرهای یونانی، نظریهٔ کلاسیک حکومت، نظریهٔ نخبگان و جامعهشناسی قدرت |
| تأثیرگذار بر | نظریهٔ نخبگان، مطالعات نابرابری سیاسی، جامعهشناسی سازمانها، مطالعات دموکراسی و تحلیل قدرت اقتصادی |
| نقد و ارزیابی | |
الیگارشی (به انگلیسی: Oligarchy) یا «حکومت گروه اندک»، مفهومی در علوم سیاسی و فلسفه سیاسی است که به تمرکز قدرت سیاسی در اختیار شمار محدودی از افراد یا گروهها اشاره دارد. واژهٔ الیگارشی از واژههای یونانی oligos به معنای «اندک» و arkhein به معنای «حکومتکردن» گرفته شده و در معنای تحتاللفظی به «حکومت معدود افراد» اشاره دارد. در کاربرد کلاسیک، بهویژه نزد ارسطو، الیگارشی فقط حکومت هر اقلیت کوچکی نبود، بلکه عمدتاً حکومتی بود که در آن ثروتمندان اندک قدرت سیاسی را در جهت منافع خود در اختیار داشتند.[۱]
مفهوم الیگارشی در طول تاریخ گسترش یافته است و امروزه میتواند برای تحلیل نظامهایی به کار رود که در آنها قدرت مؤثر، فارغ از ساختار رسمی حکومت، در دست شبکهای محدود از صاحبان ثروت، رهبران حزبی، خاندانهای بانفوذ، فرماندهان نظامی، صاحبان شرکتهای بزرگ یا دیگر گروههای برخوردار از منابع قدرت متمرکز شده باشد. به همین دلیل، الیگارشی الزاماً نام رسمی یک نوع حکومت نیست و حتی ممکن است برخی سازوکارهای آن در کنار نهادهای انتخاباتی و دموکراتیک وجود داشته باشند.[۲]
در نظریهٔ سیاسی جدید، دربارهٔ تعریف دقیق الیگارشی اتفاق نظر کامل وجود ندارد. برخی پژوهشگران مفهوم را بهطور کلی به «حکومت گروه اندک» مرتبط میکنند؛ نظریهٔ نخبگان بر تمرکز اجتنابناپذیر قدرت سازمانی تأکید میکند؛ و پژوهشگرانی مانند جفری وینترز مفهوم الیگارشی را مشخصتر به تمرکز شدید منابع مادی و توانایی صاحبان ثروت برای دفاع از دارایی و موقعیت اجتماعی خود مرتبط میدانند.[۳]
ریشهٔ واژه
واژهٔ «الیگارشی» از واژهٔ یونانی oligarkhia گرفته شده است که از ترکیب oligos به معنای «اندک» و arkhein به معنای «حکومتکردن» ساخته شده است.
این واژه از آغاز دارای معنایی فراتر از صرفاً کمبودن تعداد حاکمان بود. در نظریهٔ سیاسی یونان باستان، پرسش اصلی این بود که چه کسانی حکومت میکنند و قدرت خود را در جهت منافع چه کسانی به کار میگیرند.
از همین رو، مفهوم الیگارشی در آثار کلاسیک با مفاهیمی مانند ثروت، طبقه، قدرت و منافع گروه حاکم پیوند پیدا کرد.
الیگارشی در یونان باستان
مفهوم الیگارشی نخستین صورتبندیهای منظم خود را در اندیشهٔ سیاسی یونان باستان پیدا کرد.
دولتشهرهای یونانی دارای ساختارهای حکومتی متفاوتی بودند. برخی تحت سلطهٔ یک فرد، برخی تحت حکومت گروههای اشرافی و برخی دارای شکلهایی از مشارکت گستردهتر شهروندان بودند.
در این محیط سیاسی، فیلسوفانی مانند افلاطون و ارسطو کوشیدند انواع حکومت را طبقهبندی و ویژگیهای آنها را تحلیل کنند.
الیگارشی در این طبقهبندیها یکی از اشکال مهم حکومت اقلیت بود.
افلاطون و الیگارشی
افلاطون در کتاب جمهوری دربارهٔ تحول و فساد انواع حکومت بحث میکند.
در طرح افلاطون، الیگارشی حکومتی است که در آن ثروت معیار مهم برخورداری از قدرت سیاسی میشود و جامعه به دو بخش متعارض ثروتمندان و فقرا تقسیم میشود.[۴]
افلاطون معتقد بود هنگامی که ثروت به معیار اصلی منزلت و قدرت تبدیل شود، فضیلت سیاسی اهمیت خود را از دست میدهد و گروه کوچکی از ثروتمندان بر جامعه مسلط میشوند.
در تحلیل او، چنین ساختاری در درون خود تضاد اجتماعی ایجاد میکند، زیرا ثروت و فقر بهطور همزمان افزایش مییابند و جامعه به گروههای متخاصم تقسیم میشود.
ارسطو و تعریف کلاسیک الیگارشی
ارسطو یکی از تأثیرگذارترین تعریفهای کلاسیک الیگارشی را در کتاب سیاست ارائه کرد.
او نظامهای سیاسی را بر اساس دو معیار بررسی میکرد: تعداد کسانی که حکومت میکنند و هدفی که حکومت دنبال میکند.
در طبقهبندی ارسطو، حکومت میتواند در اختیار یک نفر، گروهی اندک یا جمعی گستردهتر باشد. هر یک از این صورتها نیز میتواند در جهت خیر عمومی یا منافع حاکمان عمل کند.[۵]
در این طبقهبندی، ارسطو «اشرافسالاری» را صورت درست حکومت گروه اندک و الیگارشی را صورت منحرف آن میدانست.
اما او در ادامه توضیح میدهد که تفاوت مهمتر میان الیگارشی و دموکراسی صرفاً تعداد افراد نیست. در الیگارشی، ثروتمندان حکومت میکنند، در حالی که در تعریف کلاسیک او از دموکراسی، قدرت در دست تودهٔ کمدرآمدتر شهروندان قرار میگیرد.[۶]
از این منظر، ثروت یکی از عناصر بنیادی تعریف ارسطویی الیگارشی است.
الیگارشی و منافع گروه حاکم
در نظریهٔ کلاسیک، تفاوت میان حکومت گروه اندک و الیگارشی تنها به تعداد حاکمان مربوط نمیشود.
اگر گروهی محدود حکومت را با هدف خیر عمومی اداره کند، ارسطو آن را در طبقهبندی خود «اشرافسالاری» مینامد. اما هنگامی که گروه محدود، بهویژه صاحبان ثروت، قدرت را در جهت منافع خود به کار گیرد، حکومت به الیگارشی تبدیل میشود.[۷]
بنابراین الیگارشی از همان آغاز مفهومی مرتبط با توزیع نابرابر قدرت و منابع بود.
الیگارشی و اشرافسالاری
اشرافسالاری یا آریستوکراسی از نظر تاریخی با الیگارشی ارتباط دارد، اما این دو مفهوم یکسان نیستند.
واژهٔ آریستوکراسی در اصل یونانی به معنای «حکومت بهترینها» بود. ارسطو آن را حکومتی میدانست که در آن گروهی اندک با توجه به فضیلت و خیر عمومی حکومت میکنند.
الیگارشی در مقابل، حکومت گروه اندکی بود که قدرت را عمدتاً برای منافع خود اعمال میکردند.
در کاربرد تاریخی بعدی، آریستوکراسی بیشتر به طبقهٔ اشراف موروثی نیز اطلاق شد. از این رو، یک حکومت اشرافی تاریخی ممکن است ویژگیهای الیگارشیک داشته باشد، اما دو اصطلاح از نظر مفهومی مترادف نیستند.
الیگارشی و پلوتوکراسی
پلوتوکراسی به معنای «حکومت ثروتمندان» است و از این جهت با الیگارشی همپوشانی زیادی دارد.
اما الیگارشی مفهومی گستردهتر است. گروه حاکم در یک ساختار الیگارشیک ممکن است قدرت خود را از ثروت، موقعیت نظامی، روابط خانوادگی، کنترل حزبی یا ترکیبی از منابع مختلف به دست آورد.
پلوتوکراسی مشخصاً بر ثروت بهعنوان مبنای قدرت سیاسی تأکید دارد.
با این حال، در تعریف ارسطویی و همچنین در نظریهٔ جفری وینترز، ثروت چنان جایگاه مهمی دارد که فاصلهٔ مفهومی میان الیگارشی و پلوتوکراسی کاهش مییابد.[۸]
الیگارشی و دموکراسی
دموکراسی بر اصل مشارکت سیاسی شهروندان و برابری سیاسی آنان استوار است، در حالی که الیگارشی با تمرکز قدرت مؤثر در دست گروهی محدود تعریف میشود.
با وجود این، این دو مفهوم همیشه بهصورت دو نظام کاملاً جدا از یکدیگر ظاهر نمیشوند.
ممکن است کشوری انتخابات، پارلمان و احزاب سیاسی داشته باشد، اما همزمان گروههای بسیار ثروتمند یا شبکههای محدود قدرت از نفوذ سیاسی بسیار بیشتری نسبت به شهروندان عادی برخوردار باشند.
وینترز و بنجامین پیج بر همین اساس استدلال کردهاند که وجود سازوکارهای دموکراتیک لزوماً امکان وجود قدرت الیگارشیک را منتفی نمیکند.[۹]
از این رو، در تحلیل سیاسی معاصر میان «دموکراسی بهعنوان مجموعهای از نهادها» و «توزیع واقعی قدرت سیاسی» تمایز گذاشته میشود.
الیگارشی و استبداد
استبداد و الیگارشی نیز مفاهیمی متفاوتاند.
در حکومت استبدادی یا خودکامه ممکن است قدرت نهایی در دست یک فرد متمرکز باشد، در حالی که الیگارشی به تمرکز قدرت در اختیار گروهی محدود اشاره دارد.
اما این دو ساختار میتوانند با یکدیگر ترکیب شوند.
یک حاکم خودکامه ممکن است برای ادارهٔ حکومت به شبکهای از فرماندهان نظامی، صاحبان سرمایه، خاندانهای بانفوذ یا مقامات حزبی متکی باشد. در چنین شرایطی، قدرت رسمی ممکن است در دست یک فرد باشد، اما شبکهای محدود نیز در حفظ و اعمال قدرت مشارکت داشته باشد.
الیگارشی و نخبگان
یکی از مهمترین مباحث نظری دربارهٔ الیگارشی رابطهٔ آن با مفهوم «نخبه» است.
هر جامعهٔ پیچیده دارای افرادی است که در حوزههای سیاسی، اقتصادی، علمی، فرهنگی یا اداری از موقعیتهای برجسته برخوردارند. وجود چنین نخبگانی بهتنهایی به معنای وجود الیگارشی نیست.
الیگارشی زمانی مطرح میشود که قدرت مؤثر بهطور پایدار و نامتناسب در اختیار گروهی محدود متمرکز شود.
جفری وینترز بر همین اساس میان «نخبه» و «الیگارش» تمایز میگذارد. در نظریهٔ او، الیگارش فردی است که بر حجم بسیار بزرگی از منابع مادی کنترل دارد و میتواند این منابع را برای حفظ یا افزایش ثروت و موقعیت اجتماعی خود به کار گیرد.[۱۰]
نظریهٔ نخبگان
در اواخر سدهٔ نوزدهم و اوایل سدهٔ بیستم، مجموعهای از نظریهها دربارهٔ نقش اقلیتهای سازمانیافته در سیاست شکل گرفت که بعدها با عنوان «نظریهٔ نخبگان» شناخته شد.
گائتانو موسکا، ویلفردو پارتو و رابرت میخلز از مهمترین نظریهپردازان این جریان بودند.
آنان از مسیرهای متفاوت استدلال کردند که در جوامع بزرگ و سازمانهای پیچیده، قدرت معمولاً در اختیار اقلیتهایی سازمانیافته قرار میگیرد.
این نظریهها مفهوم الیگارشی را از طبقهبندی کلاسیک حکومتها به مطالعهٔ سازمان، رهبری، بوروکراسی و ساختار واقعی قدرت گسترش دادند.
گائتانو موسکا
گائتانو موسکا، نظریهپرداز سیاسی ایتالیایی، میان اقلیت حاکم و اکثریت تحت حکومت تمایز قائل شد.
او استدلال میکرد که در همهٔ جوامع، اقلیتی سازمانیافته بر اکثریتی کمتر سازمانیافته حکومت میکند.[۱۱]
در نظریهٔ موسکا، سازمانیافتگی یکی از منابع اصلی برتری اقلیت حاکم است.
یک گروه کوچک میتواند ارتباط، هماهنگی و تقسیم کار مؤثرتری داشته باشد و از این طریق بر جمعیت بسیار بزرگتری اعمال قدرت کند.
ویلفردو پارتو
ویلفردو پارتو نیز مفهوم نخبگان را در تحلیل جامعه و سیاست گسترش داد.
او میان نخبگان حاکم و غیرحاکم تمایز میگذاشت و نظریهٔ «گردش نخبگان» را مطرح کرد.
از دیدگاه پارتو، گروههای نخبه برای همیشه ثابت نمیمانند. نخبگان قدیمی ممکن است ضعیف شوند و گروههای جدید جای آنان را بگیرند.[۱۲]
این دیدگاه توجه نظریهٔ سیاسی را از شکل رسمی حکومت به فرایند تغییر گروههای مسلط در جامعه معطوف کرد.
رابرت میخلز و قانون آهنین الیگارشی
رابرت میخلز در کتاب احزاب سیاسی که نخستین بار در سال ۱۹۱۱ منتشر شد، نظریهای را مطرح کرد که به «قانون آهنین الیگارشی» شهرت یافت.
میخلز با مطالعهٔ احزاب سیاسی و سازمانهای تودهای استدلال کرد که رشد سازمانها به تخصص، مدیریت، بوروکراسی و رهبری حرفهای نیاز دارد. در نتیجه، گروه کوچکی از رهبران به اطلاعات، منابع و مهارتهایی دست مییابند که اعضای عادی سازمان در اختیار ندارند.[۱۳]
این فرایند میتواند موجب شود حتی سازمانهایی که با اهداف دموکراتیک ایجاد شدهاند، بهتدریج تحت کنترل گروه کوچکی از رهبران قرار گیرند.
قانون آهنین الیگارشی
«قانون آهنین الیگارشی» بر این فرض استوار است که نیازهای سازمانی میتوانند تمرکز قدرت را تقویت کنند.
رهبران حرفهای معمولاً تجربه، اطلاعات، شبکههای ارتباطی و کنترل بیشتری بر ساختار سازمان دارند. اعضای عادی نیز ممکن است زمان یا تخصص لازم برای مشارکت دائمی در همهٔ تصمیمها را نداشته باشند.
در نتیجه، فاصلهای میان رهبران و اعضا شکل میگیرد.
با این حال، ادعای میخلز مبنی بر گرایش تقریباً اجتنابناپذیر همهٔ سازمانها به الیگارشی محل بحث بوده است. پژوهشهای بعدی نشان دادهاند که قواعد انتخاباتی داخلی، گردش رهبران، شفافیت، رقابت و مشارکت اعضا میتوانند شدت تمرکز قدرت را تغییر دهند.
الیگارشی و بوروکراسی
رشد بوروکراسی یکی از عواملی است که در نظریههای سازمانی با تمرکز قدرت ارتباط یافته است.
سازمانهای بزرگ برای ادارهٔ امور خود به تقسیم کار، تخصص و سلسلهمراتب نیاز دارند.
افرادی که در رأس ساختار اداری قرار دارند معمولاً به اطلاعات و امکانات تصمیمگیری بیشتری دسترسی دارند.
این وضعیت بهخودیخود به معنای الیگارشی نیست، اما اگر امکان نظارت، پاسخگویی و گردش قدرت محدود شود، ساختار بوروکراتیک میتواند به تثبیت قدرت گروه کوچکی از مدیران کمک کند.
سی. رایت میلز و نخبگان قدرت
جامعهشناس آمریکایی سی. رایت میلز در کتاب نخبگان قدرت در سال ۱۹۵۶ ساختار قدرت در ایالات متحده را بررسی کرد.
او استدلال کرد که گروههایی در رأس نهادهای سیاسی، اقتصادی و نظامی دارای روابط نزدیک و منافع همپوشاناند و تصمیمهای مهم ملی بهطور نامتناسب تحت تأثیر آنان قرار میگیرد.[۱۴]
مفهوم «نخبگان قدرت» میلز دقیقاً مترادف الیگارشی نیست، اما در گسترش مطالعات مربوط به تمرکز قدرت در جوامع مدرن تأثیرگذار بوده است.
جفری وینترز و نظریهٔ جدید الیگارشی
جفری وینترز در کتاب Oligarchy که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، کوشید مفهوم الیگارشی را از مفهوم گستردهتر «حکومت نخبگان» متمایز کند.
در نظریهٔ او، ویژگی تعیینکنندهٔ الیگارش برخورداری از تمرکز بسیار زیاد منابع مادی است.
وینترز الیگارشها را افرادی تعریف میکند که منابع مادی عظیمی را کنترل میکنند و قادرند از این منابع برای دفاع از ثروت و موقعیت انحصاری خود استفاده کنند.[۱۵]
از این دیدگاه، یک مقام بلندپایهٔ اداری صرفاً به دلیل برخورداری از قدرت سازمانی الزاماً الیگارش نیست؛ همانگونه که یک فرد بسیار ثروتمند نیز تنها زمانی از نظر سیاسی موضوع نظریهٔ الیگارشی میشود که منابع مادی او به منبع قدرت تبدیل شوند.
دفاع از ثروت
مفهوم «دفاع از ثروت» (wealth defense) در نظریهٔ وینترز اهمیت اساسی دارد.
انباشت ثروت بسیار زیاد، علاوه بر ایجاد قدرت، مسئلهٔ حفاظت از دارایی را نیز برای صاحبان آن ایجاد میکند.
این حفاظت میتواند شامل امنیت مالکیت، سیاست مالیاتی، انتقال ثروت، قوانین ارث و دیگر سازوکارهایی باشد که بر حفظ دارایی تأثیر میگذارند.[۱۶]
از دیدگاه وینترز، شیوهٔ دفاع الیگارشها از ثروت خود در دورههای تاریخی مختلف تغییر کرده است.
در برخی جوامع، صاحبان ثروت مستقیماً نیروهای مسلح در اختیار داشتند؛ در جوامع مدرن، حفاظت از دارایی بیشتر از طریق دولت، قانون، کارشناسان مالی، وکلا و سازوکارهای نهادی انجام میشود.
انواع الیگارشی در نظریهٔ وینترز
وینترز بر اساس نحوهٔ حفاظت از ثروت و رابطهٔ الیگارشها با ابزارهای اجبار، چهار الگوی عمده را از یکدیگر متمایز میکند: الیگارشی جنگاور، الیگارشی حاکم، الیگارشی سلطانی و الیگارشی مدنی.[۱۷]
در «الیگارشی جنگاور»، صاحبان ثروت خود دارای قدرت نظامیاند و مستقیماً از داراییهایشان دفاع میکنند.
در «الیگارشی حاکم»، الیگارشها بهطور جمعی در ساختار سیاسی مشارکت دارند و بخشی از ابزارهای اجبار را سازماندهی میکنند.
در «الیگارشی سلطانی»، یک حاکم شخصی قدرتمند بر دیگر الیگارشها مسلط میشود و حفاظت از دارایی آنان به رابطه با او وابسته است.
در «الیگارشی مدنی»، صاحبان ثروت سلاح و حکومت مستقیم را در اختیار ندارند و حفاظت از مالکیت عمدتاً از طریق دولت بوروکراتیک و حاکمیت قانون صورت میگیرد.[۱۸]
الیگارشی جنگاور
الیگارشی جنگاور یکی از قدیمیترین صورتهای قدرت الیگارشیک است.
در این ساختار، صاحبان ثروت علاوه بر منابع اقتصادی، ابزارهای مستقیم خشونت و اجبار را نیز در اختیار دارند.
زمینداران بزرگ، فرماندهان محلی یا خاندانهای قدرتمند ممکن است نیروهای مسلح خصوصی داشته باشند و از قلمرو و دارایی خود مستقیماً دفاع کنند.
در چنین شرایطی، مرز میان ثروت، قدرت نظامی و قدرت سیاسی بسیار کمرنگ است.
الیگارشی حاکم
در الیگارشی حاکم، گروهی از الیگارشها بهصورت جمعی بر ساختار سیاسی مسلطاند.
برخلاف الیگارشی جنگاور که در آن هر الیگارش ممکن است بهطور مستقل نیروی نظامی داشته باشد، در الیگارشی حاکم همکاری میان صاحبان قدرت بیشتر است.
به تعبیر وینترز، افزایش همکاری میان الیگارشها و سازمانیافتن مشترک دفاع از دارایی از ویژگیهای این الگو است.[۱۹]
برخی جمهوریهای باستانی و دولتشهرهای تاریخی را میتوان با استفاده از این چارچوب بررسی کرد.
الیگارشی سلطانی
«الیگارشی سلطانی» در نظریهٔ وینترز ساختاری است که در آن یک حاکم شخصی بسیار قدرتمند بر سایر صاحبان ثروت مسلط است.
الیگارشها ممکن است ثروت فراوان داشته باشند، اما امنیت دارایی و موقعیت آنان به رابطهشان با حاکم وابسته باشد.
حاکم میتواند از دارایی آنان حفاظت کند و در عین حال قادر باشد بخشی از ثروت یا موقعیت آنان را سلب کند.[۲۰]
این مفهوم با «سلطانیسم» در مطالعات رژیمهای شخصی ارتباط دارد، اما در نظریهٔ وینترز مشخصاً از منظر رابطهٔ حاکم با صاحبان ثروت بررسی میشود.
الیگارشی مدنی
الیگارشی مدنی یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای نظریهٔ وینترز است.
در این ساختار، الیگارشها مستقیماً حکومت نمیکنند و نیروی نظامی خصوصی نیز در اختیار ندارند. حفاظت از مالکیت آنان از طریق دولت، قانون و دستگاه قضایی انجام میشود.
با این حال، تمرکز شدید ثروت همچنان منابعی ایجاد میکند که میتواند برای اعمال نفوذ سیاسی مورد استفاده قرار گیرد.[۲۱]
این نظریه اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد در برداشت وینترز وجود الیگارشی الزاماً به معنای نبود انتخابات یا نهادهای دموکراتیک نیست.
ثروت بهعنوان منبع قدرت
ثروت میتواند به شیوههای گوناگون به قدرت سیاسی تبدیل شود.
صاحبان منابع مالی بزرگ قادرند هزینهٔ کارشناسان، وکلا، رسانهها، سازمانهای پژوهشی، فعالیتهای سیاسی یا لابیگری را تأمین کنند.
آنان همچنین ممکن است دسترسی بیشتری به تصمیمگیرندگان داشته باشند.
از این منظر، مسئلهٔ الیگارشی صرفاً «ثروتمندبودن» نیست، بلکه تفاوت شدید میان ظرفیت سیاسی ناشی از منابع اقتصادی افراد است.
وینترز و پیج در پژوهش خود دربارهٔ ایالات متحده استدلال کردند که تمرکز بسیار زیاد ثروت میتواند ظرفیت سیاسی بسیار بیشتری نسبت به شهروندان عادی در اختیار ثروتمندان قرار دهد.[۲۲]
الیگارشی و سرمایهداری
رابطهٔ سرمایهداری و الیگارشی یکی از موضوعات مورد بحث در علوم سیاسی است.
وجود مالکیت خصوصی یا بازار بهخودیخود معادل الیگارشی نیست. با این حال، تمرکز شدید ثروت میتواند نابرابری در منابع سیاسی ایجاد کند.
از سوی دیگر، نهادهایی مانند مالیات تصاعدی، قوانین ضدانحصار، شفافیت مالی، مقررات تأمین مالی انتخابات، اتحادیهها و نظام رفاه اجتماعی میتوانند بر توزیع منابع و قدرت تأثیر بگذارند.
بنابراین رابطهٔ میان سرمایهداری و الیگارشی به ساختار حقوقی، اقتصادی و سیاسی هر جامعه وابسته است.
الیگارشی اقتصادی
اصطلاح «الیگارشی اقتصادی» معمولاً به شرایطی اشاره دارد که گروه محدودی از صاحبان سرمایه یا کنترلکنندگان منابع اقتصادی از نفوذ سیاسی گسترده برخوردار باشند.
این نفوذ ممکن است از طریق مالکیت رسانه، تأمین مالی فعالیت سیاسی، روابط با مقامات، کنترل بخشهای راهبردی اقتصاد یا شبکههای اقتصادی اعمال شود.
الیگارشی اقتصادی لزوماً به معنای حکومت مستقیم تاجران یا سرمایهداران نیست.
نفوذ میتواند غیرمستقیم باشد و از طریق شکلدهی به دستور کار سیاسی، قوانین، مقررات یا سیاستهای اقتصادی صورت گیرد.
الیگارشی حزبی
تمرکز قدرت میتواند در درون احزاب سیاسی نیز رخ دهد.
اگر تصمیمهای اصلی یک حزب، انتخاب نامزدها، منابع مالی و تعیین سیاستها برای مدت طولانی در اختیار گروه کوچکی از رهبران باشد، میتوان از گرایشهای الیگارشیک در سازمان حزبی سخن گفت.
این همان حوزهای است که رابرت میخلز در نظریهٔ «قانون آهنین الیگارشی» بر آن تمرکز داشت.[۲۳]
انتخابات داخلی، محدودیت دورهٔ مسئولیت، شفافیت مالی و مشارکت اعضا از سازوکارهایی هستند که میتوانند تمرکز قدرت در احزاب را محدود کنند.
الیگارشی نظامی
در برخی نظامها گروه محدودی از فرماندهان نظامی ممکن است قدرت سیاسی را در اختیار گیرند.
اگر قدرت در اختیار شورای کوچکی از افسران یا فرماندهان قرار داشته باشد، این ساختار ممکن است ویژگیهای الیگارشیک داشته باشد.
با این حال، مفهوم «حکومت نظامی» و «الیگارشی» کاملاً مترادف نیستند.
حکومت نظامی بر منشأ نظامی قدرت تأکید دارد، در حالی که الیگارشی به محدودبودن و تمرکز گروه حاکم اشاره میکند.
الیگارشی خانوادگی
در برخی ساختارهای سیاسی و اقتصادی، قدرت در اختیار شمار محدودی از خاندانها قرار میگیرد.
این خانوادهها ممکن است مالک زمین، صنایع، بانکها یا رسانهها باشند یا نسلهای متوالی مناصب سیاسی را در اختیار داشته باشند.
پیوند ازدواج، مالکیت، شبکههای تجاری و روابط سیاسی میتواند به بازتولید قدرت آنان کمک کند.
چنین الگویی را میتوان «الیگارشی خانوادگی» یا «الیگارشی خاندانی» نامید.
الیگارشی و فساد
فساد میتواند یکی از ابزارهای تثبیت قدرت الیگارشیک باشد، اما الیگارشی و فساد مترادف نیستند.
الیگارشی ممکن است در چارچوب قوانین رسمی نیز شکل بگیرد، در صورتی که قوانین و نهادها امکان تمرکز نامتناسب قدرت را فراهم کنند.
از سوی دیگر، رشوه، خویشاوندسالاری، تبادل امتیازات و تصرف منابع عمومی میتوانند به ایجاد یا تقویت شبکههای الیگارشیک کمک کنند.
بنابراین برای مطالعهٔ الیگارشی باید علاوه بر فساد غیرقانونی، سازوکارهای قانونی توزیع قدرت نیز بررسی شوند.
الیگارشی و خویشاوندسالاری
خویشاوندسالاری به اعطای موقعیتها و امتیازات بر اساس روابط خانوادگی اشاره دارد.
در ساختارهای الیگارشیک، شبکههای خانوادگی میتوانند وسیلهای برای انتقال قدرت و ثروت میان نسلها باشند.
با این حال، همهٔ انواع الیگارشی خانوادگی نیستند.
در جوامع مدرن ممکن است شبکههای الیگارشیک بر اساس روابط اقتصادی، سازمانی، حزبی یا حرفهای شکل بگیرند و ارتباط خویشاوندی نقش محدودی داشته باشد.
الیگارشی و رسانه
کنترل رسانه میتواند یکی از منابع قدرت سیاسی باشد.
اگر مالکیت رسانهها در اختیار تعداد محدودی از افراد یا شرکتها متمرکز شود، صاحبان آنها ممکن است توان بیشتری برای تأثیرگذاری بر دستور کار عمومی، برجستهکردن موضوعات یا دسترسی به سیاستگذاران داشته باشند.
اما تمرکز مالکیت رسانه بهتنهایی برای اثبات وجود یک الیگارشی کافی نیست.
برای چنین نتیجهای باید روابط میان مالکیت، تصمیمگیری سیاسی، دسترسی به قدرت و پیامدهای سیاست عمومی بهطور تجربی بررسی شود.
الیگارشی و انتخابات
وجود انتخابات لزوماً تمام اشکال تمرکز قدرت را از میان نمیبرد.
در نظامهای انتخاباتی، منابع مالی میتوانند در تأمین هزینهٔ مبارزات انتخاباتی، تبلیغات، سازماندهی سیاسی و دسترسی به رسانهها اهمیت داشته باشند.
اگر رقابت سیاسی بهشدت به منابع مالی وابسته شود، افراد و گروههای ثروتمند ممکن است از ظرفیت بیشتری برای تأثیرگذاری برخوردار شوند.
با این حال، میزان این تأثیر به قوانین تأمین مالی انتخابات، ساختار رسانه، نظام حزبی و نهادهای نظارتی بستگی دارد.
الیگارشی و لابیگری
لابیگری در بسیاری از نظامهای سیاسی فعالیتی قانونی برای ارائهٔ مطالبات گروههای اجتماعی و اقتصادی به تصمیمگیرندگان است.
وجود لابیگری بهتنهایی نشانهٔ الیگارشی نیست.
مسئله زمانی مطرح میشود که دسترسی به سیاستگذاران و توانایی تأثیرگذاری بر تصمیمها بهشدت به منابع اقتصادی وابسته باشد و گروههای کوچک برخوردار از ثروت نسبت به سایر شهروندان امکان نفوذ نامتناسب پیدا کنند.
وینترز و پیج لابیگری، تأمین مالی سیاسی و شکلدهی به افکار عمومی را از سازوکارهای بالقوهٔ تبدیل ثروت به نفوذ سیاسی بررسی کردهاند.[۲۴]
الیگارشی در روسیه پس از شوروی
اصطلاح «الیگارش» پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی کاربرد عمومی گستردهای پیدا کرد.
خصوصیسازی سریع داراییهای دولتی در دههٔ ۱۹۹۰ موجب شد گروه محدودی از بازرگانان کنترل بخشهایی بزرگ از صنایع، منابع طبیعی، بانکها و رسانهها را به دست آورند.
برخی از این صاحبان ثروت روابط نزدیکی با ساختار سیاسی روسیه برقرار کردند و اصطلاح «الیگارشهای روس» برای توصیف آنان رایج شد.
با این حال، رابطهٔ میان دولت روسیه و صاحبان ثروت در دورههای مختلف تغییر کرده است و همهٔ افراد ثروتمند روسیه از نفوذ سیاسی یکسان برخوردار نبودهاند. از این رو، استفادهٔ دانشنامهای از اصطلاح «الیگارش» دربارهٔ اشخاص مشخص نیازمند بررسی منابع و شواهد مربوط به نفوذ سیاسی آنان است.
الیگارشی در ایالات متحده؛ یک بحث دانشگاهی
دربارهٔ میزان نفوذ ثروتمندان در سیاست ایالات متحده آمریکا بحث دانشگاهی گستردهای وجود دارد.
جفری وینترز و بنجامین پیج در مقالهٔ «Oligarchy in the United States?» امکان استفاده از مفهوم الیگارشی برای تحلیل بخشی از ساختار قدرت آمریکا را بررسی کردند.
آنان استدلال کردند که ثروت بسیار زیاد میتواند منابع و انگیزههایی برای اعمال نفوذ سیاسی فراهم کند و وجود چنین قدرتی الزاماً با وجود انتخابات دموکراتیک ناسازگار نیست.[۲۵]
این دیدگاه یک چارچوب تحلیلی در ادبیات علوم سیاسی است و به معنای اجماع پژوهشگران دربارهٔ طبقهبندی کلی ایالات متحده بهعنوان «الیگارشی» نیست.
الیگارشی در سازمانها
مفهوم الیگارشی تنها دربارهٔ دولتها به کار نمیرود.
احزاب، اتحادیهها، انجمنها، شرکتها و دیگر سازمانهای بزرگ نیز میتوانند با مسئلهٔ تمرکز قدرت مواجه شوند.
هرچه سازمان پیچیدهتر شود، نیاز به مدیران حرفهای، تخصص و دسترسی نامتقارن به اطلاعات افزایش مییابد.
میخلز معتقد بود این ویژگیها گرایش سازمانها به تمرکز قدرت در دست رهبران را تقویت میکنند.
به همین دلیل، مسئلهٔ الیگارشی در جامعهشناسی سازمانها نیز اهمیت دارد.
بازتولید قدرت الیگارشیک
یکی از مسائل مهم در مطالعهٔ الیگارشی چگونگی بازتولید قدرت در طول زمان است.
ثروت میتواند از طریق ارث منتقل شود. شبکههای اجتماعی و آموزشی میتوانند دسترسی نسلهای بعدی به موقعیتهای ممتاز را افزایش دهند. کنترل سازمانها نیز ممکن است امکان انتخاب جانشینان نزدیک به گروه حاکم را فراهم کند.
به این ترتیب، قدرت ممکن است حتی بدون ساختار رسمی موروثی از نسلی به نسل دیگر منتقل شود.
مطالعهٔ الیگارشی از این منظر با مطالعات نابرابری اجتماعی، تحرک طبقاتی و تمرکز ثروت ارتباط پیدا میکند.
گردش الیگارشها
تمرکز قدرت لزوماً به معنای ثابتماندن افراد صاحب قدرت نیست.
گروههای قدیمی ممکن است جای خود را به گروههای جدید بدهند، در حالی که ساختار تمرکز قدرت همچنان باقی بماند.
این موضوع با نظریهٔ «گردش نخبگان» پارتو ارتباط دارد.
در چنین شرایطی، تغییر افراد حاکم الزاماً به تغییر ساختار قدرت منجر نمیشود.
از این رو، تحلیل الیگارشی باید علاوه بر هویت اشخاص، سازوکارهایی را بررسی کند که امکان تمرکز و بازتولید قدرت را فراهم میکنند.
عوامل تقویتکنندهٔ الیگارشی
عوامل مختلفی میتوانند زمینهٔ تمرکز قدرت در دست گروهی محدود را تقویت کنند.
تمرکز شدید ثروت، ضعف نهادهای نظارتی، محدودیت رقابت سیاسی، فقدان شفافیت، انحصار اطلاعات، وابستگی مالی احزاب، ضعف جامعهٔ مدنی، فساد و دسترسی نابرابر به تصمیمگیرندگان از جمله عواملی هستند که در مطالعات مختلف با تمرکز قدرت مرتبط دانسته شدهاند.
با این حال، هیچیک از این عوامل بهتنهایی اثباتکنندهٔ وجود الیگارشی نیست.
تحلیل هر جامعه مستلزم بررسی تجربی ساختار واقعی قدرت و روابط میان بازیگران مختلف است.
سازوکارهای محدودکنندهٔ قدرت الیگارشیک
در نظریهٔ سیاسی، مجموعهای از نهادها میتوانند تمرکز قدرت را محدود کنند.
تفکیک قوا، حاکمیت قانون، استقلال دستگاه قضایی، انتخابات رقابتی، آزادی رسانهها، شفافیت مالی، نظارت پارلمانی، قوانین ضدانحصار و آزادی تشکل از جمله این سازوکارها هستند.
وجود اپوزیسیون قانونی و امکان گردش مسالمتآمیز قدرت نیز میتواند مانع تثبیت یک گروه محدود در ساختار سیاسی شود.
کارآمدی این سازوکارها به استقلال واقعی نهادها و امکان اجرای قوانین بستگی دارد.
الیگارشی و تفکیک قوا
تفکیک قوا یکی از سازوکارهای تاریخی برای جلوگیری از تمرکز قدرت است.
اگر قانونگذاری، اجرا و قضاوت در اختیار نهادهای متفاوت قرار گیرند و هر یک بتوانند دیگری را محدود کنند، تصرف تمام ساختار دولت توسط یک گروه دشوارتر میشود.
با این حال، وجود صوری نهادهای جداگانه کافی نیست.
اگر شبکهٔ واحدی بتواند بر چند نهاد بهطور همزمان نفوذ تعیینکننده داشته باشد، تفکیک حقوقی قوا ممکن است نتواند مانع تمرکز واقعی قدرت شود.
الیگارشی و حاکمیت قانون
حاکمیت قانون میتواند قدرت شخصی گروههای حاکم را محدود کند.
قواعد عمومی، دستگاه قضایی مستقل و امکان نظارت قانونی بر صاحبان قدرت از ابزارهای جلوگیری از امتیازات خودسرانهاند.
اما وینترز نشان میدهد که رابطهٔ حاکمیت قانون و الیگارشی پیچیدهتر است. در «الیگارشی مدنی»، قانون میتواند هم قدرت خشونت شخصی صاحبان ثروت را محدود کند و هم از حقوق مالکیت آنان حفاظت کند.[۲۶]
از این رو، حاکمیت قانون شرط مهم محدودکردن قدرت خودسرانه است، اما بهتنهایی همهٔ اشکال نابرابری سیاسی ناشی از تمرکز ثروت را از میان نمیبرد.
الیگارشی و جامعهٔ مدنی
جامعه مدنی مستقل میتواند یکی از عوامل توزیع قدرت در جامعه باشد.
اتحادیهها، انجمنهای حرفهای، سازمانهای مدنی، رسانههای مستقل و گروههای داوطلبانه امکان سازمانیابی شهروندان را فراهم میکنند.
این نهادها میتوانند بخشی از عدم توازن میان افراد پراکنده و گروههای کوچک دارای منابع گسترده را کاهش دهند.
این مسئله با یکی از نکات نظری موسکا ارتباط دارد: اقلیت سازمانیافته معمولاً بر اکثریت سازماننیافته مزیت دارد.
بنابراین سازمانیابی مستقل شهروندان میتواند یکی از راههای ایجاد موازنه در برابر تمرکز قدرت باشد.
الیگارشی و شفافیت
پنهانبودن روابط قدرت یکی از مشکلات مطالعه و کنترل الیگارشی است.
مالکیت شرکتها، تأمین مالی سیاسی، تضاد منافع، قراردادهای دولتی و روابط میان صاحبان ثروت و مقامهای سیاسی ممکن است برای عموم آشکار نباشد.
قوانین شفافیت و افشای منافع میتوانند امکان بررسی این روابط را افزایش دهند.
اما شفافیت بهتنهایی مانع تمرکز قدرت نیست؛ بلکه اطلاعات لازم را برای نظارت عمومی، رسانهای، قضایی و پارلمانی فراهم میکند.
سنجش الیگارشی
یکی از دشوارترین مسائل پژوهشی، سنجش تجربی قدرت الیگارشیک است.
صرف شمارش تعداد ثروتمندان یا مقامات بلندپایه کافی نیست.
پژوهشگران باید بررسی کنند چه کسانی منابع مهم را کنترل میکنند، چه کسانی به تصمیمگیرندگان دسترسی دارند، ترجیحات چه گروههایی در سیاست عمومی بازتاب پیدا میکند و قدرت چگونه در طول زمان بازتولید میشود.
به همین دلیل، مطالعهٔ الیگارشی معمولاً به ترکیبی از دادههای اقتصادی، تحلیل شبکههای قدرت، بررسی سیاستگذاری، مالکیت و مطالعهٔ نهادهای سیاسی نیاز دارد.
تفاوت الیگارشی با حکومت اقلیت
اگر الیگارشی صرفاً «حکومت اقلیت» تعریف شود، تقریباً هر نظام نمایندگی یا سازمان بزرگی ممکن است الیگارشیک خوانده شود، زیرا تصمیمهای روزمرهٔ سیاسی معمولاً توسط تعداد محدودی از مقامها اتخاذ میشود.
به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران تعریف دقیقتری را ضروری میدانند.
در تعریف کلاسیک ارسطو، ثروت و منفعت طبقهٔ حاکم اهمیت دارد؛ در نظریهٔ میخلز، تمرکز سازمانی رهبری برجسته است؛ و در نظریهٔ وینترز، تمرکز منابع مادی و دفاع از ثروت معیار اصلی است.[۲۷]
بنابراین هنگام استفاده از اصطلاح الیگارشی باید مشخص شود کدام تعریف مورد نظر است.
کاربرد سیاسی واژهٔ الیگارشی
«الیگارشی» در زبان سیاسی روزمره گاه بهعنوان برچسبی انتقادی برای حکومتها، احزاب یا گروههای اقتصادی به کار میرود.
این کاربرد با استفادهٔ تحلیلی آن در علوم سیاسی متفاوت است.
در یک مقالهٔ دانشنامهای، صرف تمرکز برخی مناصب یا وجود افراد ثروتمند برای الیگارشیکنامیدن یک نظام کافی نیست. چنین طبقهبندیای نیازمند تعریف مشخص، شواهد دربارهٔ توزیع واقعی قدرت و منابع معتبر است.
همچنین ممکن است پژوهشگران دربارهٔ الیگارشیکبودن یک نظام اختلاف نظر داشته باشند. در این موارد، دیدگاهها باید به صاحبان آنها نسبت داده شوند.
الیگارشی و جمهوری
از نظر تاریخی، جمهوریها نیز میتوانند با مسئلهٔ الیگارشی مواجه شوند.
وجود نهادهای جمهوری به معنای توزیع برابر قدرت نیست.
در برخی جمهوریهای تاریخی، تنها گروه محدودی از خانوادهها یا مالکان حق مشارکت مؤثر در حکومت داشتند.
به همین دلیل، نظریهپردازان جمهوریخواه از دوران باستان تا دورهٔ جدید دربارهٔ خطر تصرف حکومت توسط گروههای صاحب ثروت یا قدرت بحث کردهاند.
ایجاد نهادهای نظارتی و توزیع قدرت میان بخشهای مختلف حکومت بخشی از پاسخ تاریخی به این مسئله بوده است.
الیگارشی و نظام پارلمانی
نظام پارلمانی نیز ذاتاً از گرایشهای الیگارشیک مصون نیست.
اگر احزاب سیاسی بهشدت متمرکز باشند، گروه کوچکی از رهبران ممکن است کنترل تعیین نامزدها، منابع مالی و سیاستگذاری حزبی را در اختیار داشته باشند.
در مقابل، رقابت حزبی، انتخابات آزاد، نظارت پارلمان، آزادی رسانه و امکان تغییر دولت میتوانند از تثبیت طولانیمدت گروههای محدود قدرت جلوگیری کنند.
بنابراین الیگارشی و پارلمانتاریسم در دو سطح متفاوت قرار دارند: اولی دربارهٔ توزیع واقعی قدرت است و دومی دربارهٔ رابطهٔ نهادی دولت و پارلمان.
الیگارشی و اقتدارگرایی
اقتدارگرایی به نظامهایی اشاره دارد که در آنها رقابت سیاسی و آزادیهای مدنی محدود است و سازوکارهای پاسخگویی دموکراتیک ضعیفاند.
یک نظام اقتدارگرا میتواند الیگارشیک باشد، اما همهٔ نظامهای اقتدارگرا الزاماً الیگارشی نیستند.
برخی حکومتهای اقتدارگرا حول یک رهبر شخصی شکل میگیرند؛ برخی تحت کنترل حزب واحد یا ارتشاند؛ و برخی بر ائتلافی محدود از گروههای قدرتمند استوارند.
برای تشخیص الیگارشی باید علاوه بر میزان آزادی سیاسی، توزیع قدرت در درون ساختار حاکم نیز بررسی شود.
الیگارشی و تمامیتخواهی
تمامیتخواهی و الیگارشی نیز مفاهیم متفاوتی هستند.
تمامیتخواهی به نوعی نظام سیاسی اشاره دارد که در آن حکومت میکوشد بخش گستردهای از زندگی سیاسی و اجتماعی را تحت کنترل ایدئولوژیک و سازمانی قرار دهد.
الیگارشی در درجهٔ نخست به این پرسش میپردازد که قدرت در دست چه تعداد و چه گروههایی متمرکز شده است.
یک نظام ممکن است ویژگیهای تمامیتخواهانه داشته باشد و در عین حال در رأس آن گروه محدودی از رهبران حزبی قدرت را در اختیار داشته باشند، اما دو مفهوم نباید مترادف تلقی شوند.
الیگارشی و انقلاب
تمرکز شدید قدرت و ثروت میتواند یکی از زمینههای نارضایتی اجتماعی باشد، اما رابطهٔ الیگارشی و انقلاب مستقیم و قطعی نیست.
ارسطو در سیاست به تعارض میان ثروتمندان و فقرا و نقش نابرابری در بیثباتی نظامهای سیاسی توجه داشت.[۲۸]
در دوران جدید نیز انقلابها ممکن است علیه گروههای ممتاز اقتصادی یا سیاسی شکل بگیرند.
با این حال، سقوط یک الیگارشی لزوماً به توزیع پایدار قدرت منجر نمیشود. ممکن است گروه حاکم قدیمی جای خود را به اقلیت جدیدی بدهد.
پارادوکس سازمان و الیگارشی
یکی از مسائل بنیادی مطرحشده توسط میخلز این است که مشارکت سیاسی برای مؤثرشدن نیازمند سازمان است، اما سازمان خود میتواند قدرت را در دست مدیران و رهبران متمرکز کند.
بدون سازمان، گروههای بزرگ قادر به هماهنگی مؤثر نیستند؛ با گسترش سازمان نیز نیاز به مدیریت تخصصی افزایش مییابد.
این مسئله نوعی پارادوکس ایجاد میکند: ابزار لازم برای مشارکت جمعی میتواند زمینهٔ تمرکز قدرت را نیز فراهم کند.
دموکراتیزهکردن سازمانها از این منظر مستلزم ایجاد سازوکارهایی برای پاسخگویی رهبران و گردش قدرت است.
آیا الیگارشی اجتنابناپذیر است؟
این پرسش از زمان میخلز یکی از موضوعات مهم جامعهشناسی سیاسی بوده است.
اگر «قانون آهنین الیگارشی» به معنای دقیق کلمه پذیرفته شود، همهٔ سازمانهای بزرگ سرانجام در اختیار اقلیت کوچکی قرار خواهند گرفت.
اما پژوهشگران بسیاری این نتیجهگیری قطعی را نپذیرفتهاند.
درجهٔ تمرکز قدرت میتواند میان سازمانها و نظامهای سیاسی بسیار متفاوت باشد. انتخابات داخلی، رقابت، محدودیت دورهٔ مسئولیت، شفافیت، تمرکززدایی و مشارکت اعضا میتوانند بر ساختار قدرت تأثیر بگذارند.
از این رو، مفهوم الیگارشی بیشتر بهعنوان ابزاری برای بررسی میزان و سازوکارهای تمرکز قدرت سودمند است تا قانونی که نتیجهٔ همهٔ سازمانها را از پیش تعیین کند.
نقد نظریهٔ الیگارشی
یکی از انتقادهای واردشده به کاربرد گستردهٔ مفهوم الیگارشی این است که اگر هر نوع نابرابری در قدرت «الیگارشی» نامیده شود، مفهوم قدرت تحلیلی خود را از دست میدهد.
تقریباً در همهٔ جوامع و سازمانها افراد از میزان یکسانی از نفوذ برخوردار نیستند.
بنابراین لازم است میان تفاوت معمول در نفوذ، وجود نخبگان و تمرکز ساختاری قدرت تمایز گذاشته شود.
وینترز از همین زاویه استدلال کرده است که مفهوم الیگارشی باید مشخصاً به قدرت ناشی از تمرکز شدید ثروت مربوط شود و نباید آن را مترادف هر نوع حکومت نخبگان دانست.[۲۹]
الیگارشی در جهان معاصر
در جهان معاصر، اصطلاح الیگارشی برای تحلیل طیف متنوعی از ساختارهای سیاسی و اقتصادی به کار میرود.
در برخی کشورها، این مفهوم برای توصیف پیوند میان ثروتمندان بزرگ و قدرت سیاسی استفاده میشود. در برخی دیگر، شبکههای خانوادگی، نظامی یا حزبی موضوع مطالعهاند.
اما به دلیل بار سیاسی این واژه، استفادهٔ دقیق از آن نیازمند مشخصکردن معیارها است.
وجود چند میلیاردر، یک طبقهٔ سیاسی حرفهای یا تعدادی خانوادهٔ بانفوذ بهتنهایی برای اثبات ساختار الیگارشیک کافی نیست.
پرسش اصلی این است که منابع قدرت چگونه توزیع شدهاند، چه کسانی بر تصمیمهای عمومی تأثیر تعیینکننده دارند و چه سازوکارهایی امکان پاسخگویی یا تغییر صاحبان قدرت را فراهم میکنند.
الیگارشی، نابرابری و آزادی سیاسی
الیگارشی در نهایت با مسئلهٔ رابطهٔ میان نابرابری منابع و برابری سیاسی ارتباط دارد.
در یک نظام دموکراتیک، شهروندان از نظر حقوق سیاسی باید جایگاهی برابر داشته باشند، اما تفاوت شدید در منابع اقتصادی، سازمانی و اطلاعاتی میتواند ظرفیت آنان برای اثرگذاری بر سیاست را متفاوت کند.
از این منظر، مسئلهٔ الیگارشی تنها این نیست که چه کسی رسماً حکومت میکند؛ بلکه این است که چه کسانی منابع لازم برای تأثیرگذاری پایدار بر تصمیمهای عمومی را در اختیار دارند.
این پرسش موجب شده است مطالعهٔ الیگارشی همچنان یکی از موضوعات مهم در نظریهٔ دموکراسی، اقتصاد سیاسی و جامعهشناسی قدرت باقی بماند.
اهمیت مفهوم الیگارشی
مفهوم الیگارشی از کهنترین مفاهیم اندیشهٔ سیاسی است، اما همچنان برای تحلیل ساختارهای قدرت اهمیت دارد.
از ارسطو تا رابرت میخلز و جفری وینترز، معنای این مفهوم تغییر کرده است. در نظریهٔ کلاسیک، الیگارشی عمدتاً حکومت اقلیت ثروتمند در جهت منافع خود بود؛ در نظریهٔ سازمانی میخلز، تمرکز قدرت در دست رهبران سازمانها برجسته شد؛ و در نظریهٔ معاصر وینترز، تمرکز شدید ثروت و توانایی دفاع سیاسی از آن در مرکز تحلیل قرار گرفت.[۳۰]
این تحولات نشان میدهد که الیگارشی را نمیتوان صرفاً مترادف «حکومت چند نفر» دانست. پرسشهای اساسی دربارهٔ منشأ قدرت، منابع اقتصادی، ساختار سازمانی، امکان گردش صاحبان قدرت و رابطهٔ گروه حاکم با دیگر شهروندان نیز بخشی از تحلیل آن هستند.
همچنین وجود نهادهای انتخاباتی بهتنهایی پاسخ نهایی به مسئلهٔ الیگارشی نیست. پژوهش دربارهٔ قدرت سیاسی نیازمند بررسی فاصلهٔ میان ساختار رسمی حکومت و توزیع واقعی منابع نفوذ است. در مقابل، صرف وجود نابرابری اقتصادی یا سیاسی نیز برای الیگارشیکخواندن یک جامعه کافی نیست و چنین داوریای باید بر تعریف روشن و شواهد تجربی استوار باشد.
از این منظر، مفهوم الیگارشی ابزاری برای پاسخ به یکی از بنیادیترین پرسشهای علوم سیاسی است: قدرت واقعی در یک جامعه در اختیار چه کسانی است، منابع این قدرت چیست و چه نهادهایی میتوانند از تمرکز پایدار آن در دست گروهی محدود جلوگیری کنند؟
جستارهای وابسته
- دموکراسی
- اشرافسالاری
- پلوتوکراسی
- اقتدارگرایی
- استبداد
- تمامیتخواهی
- نخبه
- نظریه نخبگان
- تفکیک قوا
- حاکمیت قانون
- جامعه مدنی
- سرمایهداری
- نابرابری اقتصادی
- فساد
- خویشاوندسالاری
- بوروکراسی
- حزب سیاسی
- نظام پارلمانی
- نظام ریاستی
- انقلاب
- ارسطو
- افلاطون
- رابرت میخلز
- گائتانو موسکا
- ویلفردو پارتو
- سی. رایت میلز
== منابع ==
- ↑ Aristotle, Politics, trans. C. D. C. Reeve (Indianapolis: Hackett Publishing, 1998), bk. III, chs. 6–8.
- ↑ Jeffrey A. Winters and Benjamin I. Page, “Oligarchy in the United States?” Perspectives on Politics 7, no. 4 (2009): 731–751.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy (Cambridge: Cambridge University Press, 2011), 1–39.
- ↑ Plato, Republic, trans. G. M. A. Grube, rev. C. D. C. Reeve (Indianapolis: Hackett Publishing, 1992), bk. VIII, 550c–555b.
- ↑ Aristotle, Politics, bk. III, ch. 7.
- ↑ Aristotle, Politics, bk. III, ch. 8; bk. IV, ch. 4.
- ↑ Aristotle, Politics, bk. III, chs. 6–8.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 1–39.
- ↑ Jeffrey A. Winters and Benjamin I. Page, “Oligarchy in the United States?” 731–751.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 6–12.
- ↑ Gaetano Mosca, The Ruling Class, trans. Hannah D. Kahn (New York: McGraw-Hill, 1939).
- ↑ Vilfredo Pareto, The Mind and Society, trans. Andrew Bongiorno and Arthur Livingston (New York: Harcourt, Brace, 1935).
- ↑ Robert Michels, Political Parties: A Sociological Study of the Oligarchical Tendencies of Modern Democracy, trans. Eden and Cedar Paul (New York: Hearst’s International Library, 1915).
- ↑ C. Wright Mills, The Power Elite (New York: Oxford University Press, 1956).
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 6–39.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 21–39.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 34–39.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 135–274.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 66–134.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 135–207.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 208–274.
- ↑ Jeffrey A. Winters and Benjamin I. Page, “Oligarchy in the United States?” 731–751.
- ↑ Robert Michels, Political Parties.
- ↑ Jeffrey A. Winters and Benjamin I. Page, “Oligarchy in the United States?” 731–751.
- ↑ Jeffrey A. Winters and Benjamin I. Page, “Oligarchy in the United States?” 731–751.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 208–274.
- ↑ Aristotle, Politics, bk. III, ch. 8; Robert Michels, Political Parties; Jeffrey A. Winters, Oligarchy.
- ↑ Aristotle, Politics, bk. V.
- ↑ Jeffrey A. Winters, Oligarchy, 1–39.
- ↑ Aristotle, Politics, bk. III; Robert Michels, Political Parties; Jeffrey A. Winters, Oligarchy.